Monday، November 09، 2009

مثل نان تازه



زل زده‌ام به این عکس. ما آدم‌های قرن چهاردم خورشیدی در سرزمین ایران‌زمین دیگر عادت کرده‌ایم به شنیدن خبرهای بد. و وقتی خبر خوب از راه می‌رسد عادت کرده‌ایم به ریختن اشک. چون عادت نداریم به این جنس از خبر. چون عادت نداریم به خنده. چون دلهره مثل یک مقوله‌ی ژنی از پدر به پسر و از مادر به دختر خودش را تکثیر کرده. هر دفعه هم عمیق‌تر و تیزتر. چون عادت کرده‌ایم به خبرهای بد. به دلهره.
وقتی خبر خوب از راه می‌رسد اما، ما آدم‌های قرن چهاردم خورشیدی این سرزمین، رسم داریم که لبخند بزنیم، هر چند با اشک روی گونه‌ها.
...
زل زده‌ام به این عکس تازه. که مثل نان تازه بوی زندگی می‌دهد.
زل زده‌ام به روزهایی که روی تقویم خط می‌خورند.
زل زده‌ام به هادی، دوست خوب این سال‌ها.
زل زده‌ام به باران و یاد لبخند هادی می‌افتم، که قند توی دلش آب می‌شد وقتی از پشت تلفن باران برایش شیرین‌زبانی می‌کرد.
خوش آمدی پسر.

Saturday، November 07، 2009

آنفلوآنزای دانشجویی در آسانسور


من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم


طبقه‌ی هم‌کف
در باز شد و خانم آنفلوآنزای مرغی و آقای آنفلوآنزای خوکی وارد آسانسور شدند. آقای آنفلوآنزای خوکی به من گفت: «طبقه‌ی سیزدهم لطفا.» و روش را برگرداند سمت خانم آنفلوآنزای مرغی و گفت: «آنفولی جونم! از نامزد سابقت آنفلوآنزای گاوی خبر نداری؟!»
خانم مرغی گفت: «صد دفعه گفتم حرف اون رو وسط نکش.»
آقای خوکی گفت: «شنیده بودم چندسال پیش یه سر اومده سمت ایران.»
خانم مرغی گفت: «من هم توی BBC و CNN و باقی کانال‌های اجنبی یه چیزهایی شنیدم. اما هر چی شیش‌تا کانال تلویزیون رو بالا و پایین کردم، خبری از اون نامرد ندیدم. حتا چندتا آقا که بعدا رفتن خارج، چندتا گزارش پخش کردند که امکان نداره نامزد سابقم، اون آنفلوآنزای گاوی گوساله، پاش به ایران رسیده باشه.» در این لحظه خانم مرغی اشکش را از گوشه‌ی چشمش پاک کرد. «اون نامرد به من گفت می‌خواد بره برام مسقطی و راحت‌الحلقوم سوغات بیاره. اما یه دفعه غیب شد و ازش دیگه خبری نشد.»
آقای خوکی گفت: «من از اول می‌دونستم اون گوساله خودش رو این‌ور اون‌ور به اسم گاو جا می‌زنه و اصلا به درد تو نمی‌خوره و کلاه‌برداره.»
من دیدم دارند وارد جزییات خیلی باریک و شخصی می‌شوند. برای این‌که بفهمند یک غریبه، بلانسبت من، توی کابین آسانسور وجود خارجی دارد، تک‌سرفه‌ای کردم و پرسیدم: «ببخشید شما آقا و خانم آنفلوآنزا هستید؟!»
دوتایی گفتند: «بله. هستیم.»
گفتم: «دست‌تون درد نکنه. ولی بعید می‌دونم شما همون آنفلوآنزای معروف باشیدها!»
آقای خوکی گفت: «اوه‌لالای! از ما آنفلوآنزاتر توی عالم هستی وجود نداره داداشی!»
خانم مرغی گفت: «بله... آقامون راست می‌گن... هرچند من الان روی بورس نیستم و آقامون سوپراستار شده.»
خانم مرغی در این لحظه یک عشوه‌ی مرغی برای آقای خوکی آمد.
من گفتم: «ولی تا الان که همه‌ی مسوولان، از هر جهت شما رو تکذیب کردند.»

نشانگر آسانسور از روی چهار پرید روی پنج

خانم مرغی گفت: «یعنی چی ما رو تکذیب کردند؟»
آقای خوکی گفت: «ممکنه خانمم تکذیب شده باشه، آخه همین یکی دو سال پیش از اساس تکذیب شد، ولی من تا الان تکذیب نشدم. اتفاقا گفت‌وگوی ویژه‌ی خبری چند شب پیش درباره‌ی من یه نشست گذاشته بود این‌قدر قشنگ بود...»
گفتم: «چه عرض کنم.»

نشانگر طبقات از روی هفت رفت روی هشت

آقای خوکی گفت: «نمی‌خوام از خودم تعریف کنم ولی توی این چند روزه، توی شهرستان‌ها یه عالم مدرسه رو به خاطر من بستند.»
گفتم: «یعنی به خاطر آنفلوآنزای خوکی؟ مدرسه بستند؟ کجا؟ اینجا؟»
آقای خوکی یک پشت چشم خوکی برای خانم مرغی نازک کرد و گفت: «آره داداشی! همین‌جا. به خاطر من! به خاطر آنفلوآنزاترین آنفلوآنزای گیتی... فکر کنم طبق برنامه‌ریزی‌های انجام‌شده، چندتا دانشگاه هم تعطیل کنم!»
من با کف دستم کوبیدم روی پیشانی‌م. گفتم: «اول این‌که داداشی عمه‌ته. دوم این‌که پس این‌حرف‌ها شایعه نبوده... قراره دانشگاه‌ها تعطیل شه...»
خانم مرغی گفت: «نه بابا... واسه نامزد قبلی من که خیر سرش آنفلوآنزای گاوی بود دو تا مهد کودک هم تعطیل نشد! اون وقت مگه می‌شه دانشگاه تعطیل شه واسه این...» که حرفش را قورت داد.
آقای خوکی به نامزدش گفت: «دلیلش این بود که اون آنفلوآنزای گاوی مامانی‌ت وقت‌نشناس بود و سیاست نداشت... هر کسی باید بدونه کی از راه برسه و چطوری از راه برسه که ازش گرم استقبال VIP بشه!»
من گفتم: «مگه شما تازه از راه رسیدی؟»
گفت: «نخیر! بنده یکی دوماهی می‌شود که اومدم... ولی خبرم درز نشد... یک چرخی هم با خانم توی شهرهای مختلف زدیم... ولی الان دیگه گفتیم بیایم تهران و یک ملاقات مردمی ترتیب بدیم... برای دانشجوها و دانش‌آموزان هم شاید یک جلسه‌ی توجیهی گذاشتیم که اگه تعطیل شدند قضیه رو سیاسی نکنند.»
گفتم: «پس قضیه رو باید بهداشتی کنند؟»
آقای خوکی گفت: «قربون آدم چیزفهم! حتما حکمتی توش بوده... می‌دونی من اصلا معتقدم ز گهواره تا گور دانشجو... ببخشید دانش بجو... برای همین عدل گذاشتم نزدیک روز دانشجو بیام... مشکلی‌یه؟»
آقا و خانم آنفلوآنزا حوصله‌ام را سر برده بودند. حرف هم را نمی‌فهمیدیم. اگر تحلیل منِ آسانسورچی را می‌خواستند می‌گفتم قضیه بهداشتی – سیاسی است و جای میزگرد باید برای حل کردنش اتاق تشریح گذاشت.
خانم مرغی گفت: «عزیزم... راستی امروز چندم بود؟»
من گفتم: «سیزدهمه. چطور مگه؟»
خانم مرغی دوباره یک عشوه‌ی مرغیِ خرکی برای آقای خوکی آمد و غش غش خندید و گفت: «همین‌طوری!»
و نگاه کردند به نشانگر آسانسور.

طبقه 13

عدد دوازده رفت و لامپ‌های کوچک قرمز عدد سیزده را نشان داد. وقتی در آسانسور باز شد، اول خانم و بعد آقای آنفلوآنزای خوکی پیاده شدند.
آقای خوکی گفت: «جایی نرو... الان من که برم و مدرسه و دانشگاه را تعطیل کنم، دانشجوها رو مثل ستاره‌ی در حال سقوط می‌فرستم پایین.» یک لبخند خوکی صورتش را پر کرد و گفت: «پایینِ پایین... مثل ستاره‌ها می‌ریزن پایین... هه هه.»
صدام را کلفت کردم و گفتم: «باز صد رحمت به اون رفیق گاوت، باز یه نمه انسانیت سرش می‌شد. در ضمن ستاره‌ها می‌رن بالا... بالای بالا...»
راستش خالی بستم. این حرف را توی دلم زدم. ترسیدم چیزی بگویم آنفلوآنزا بگیرم و آسانسور، که برای ارتقای شهروندان در طبقات اجتماعی طراحی شده، تعطیل شود و از کار بیفتد.


...
منتشرشده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، شماره‌ی 364

Sunday، November 01، 2009

مجاری در آسانسور

من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم

طبقه‌ی هم‌کف

در باز شد و آقای مجری 1 و آقا مجری 2 وارد آسانسور شدند. توی دلم گفتم: «هه... این هم از شانس ما!»
آقای مجری 2 گفت: «من طبقه هشتاد و هشتم پیاده می‌شم...»
من گفتم: «این ساختون در کل یازده طبقه‌س.»
گفت: «عیبی نداره! چیزی جلوی من رو نمی‌گیره... الان می‌گم بچه‌ها بیان و یه گزارش برن... یه طوری‌که این ساختمون رو هشتاد و هشت طبقه نشون بده... بعد من طبقه‌ی آخر پیاده می‌شم!»
گفتم: «یعنی وجدانی گزارش‌هاتون رو خودتون باورتون می‌شه؟»
رو کردم به آقای مجری 1. گفت: «این آقا رو نمی‌دونم کجا پیاده می‌شه! اما من هم همین‌طوری می‌رم بالا و بالاتر... تا هر جایی که معاونت سیاسی سازمان اجازه‌ی بلندپروازی به من بده می‌رم بالا...» بعد دست‌هاش را از هم باز کرد و خودش را شبیه پرنده‌ای در حال پرواز درآورد. یک پرنده‌ی کوچک و زیبا و ظریف با شکمی گرد و قلمبه، مثل جوجه‌ی شترمرغ.
آقای مجری 2 گفت: «چطور آقای مجری 1؟ همه زحمت‌ها رو من می‌کشم، اون‌وقت من طبقه هشتاد و هشتم پیاده شم و شما بری آمریکای جهان‌خوار که درس بخوونی؟»
آقای مجری 1 گفت: «خب عزیز من! طبقه هشتاد و هشتم که پیاده شی و بری اتاق بیست و پنجم، برج ایفل اون‌جاست! برو حالش رو ببر.»
آقای مجری 2 گفت: «راست می‌گی؟ آخی... چقدر رویایی... فکرش رو کن ته گزارشم می‌گم «من آقای مجری 2 از زیر پایه‌های فلزی برج ایفل که به نشونه‌ی اعتراض به حرکات به اصطلاح جنبش سبز و اصلاحات در ایران سال‌ها پیش در اروپا ساخته شده، براتون گزارش می‌کنم...» آخی... چه ناز...»
من با خودم گفتم: «میکروفون دستش نیست این‌طوری گزارش می‌کنه، میکروفون بگیره دستش لابد مسبب قتل و غارت‌های قرون وسطای اروپا رو می‌گه فریب‌خورده‌ی اینترنت بودن...»
آقای مجری 1 گفت: «دیدی گفتم برات خوبه. زیاد خودت رو ناراحت نکن... چند سال دیگه هم تو مثل من می‌شی... درسته که می‌شه یک‌شبه راه صدساله رو رفت ولی باید هر سازمانی برای خودش معاونت سیاسی و روابط و ضوابط خودش رو داشته باشه. می‌دونی که...»
من گفتم: «آقایون مجاری عزیز! تکلیف خودتون و من رو روشن کنین... من به هر حال باید این دکمه رو فشار بدم. و همین‌طور که می‌بینید این آسانسور در کل یازده طبقه داره.»
آقای مجری 1 گفت: «من می‌رم بالا... بالا... بالای بالا... یه جایی روی ابرها...»
گفتم: «خب شما یا باید بالن سوار شی، یا موشک.»
آقای مجری 2 گفت: «من فعلا می‌رم طبقه‌ی هشتاد و هشت. بعد از اون‌جا می‌خوام برم کره‌ی ماه.»
صفحه‌کلید هدایت آسانسور را نشان‌شان دادم و گفتم: «این دکمه‌ها رو بشمرید.»
مجاری عزیز شروع کردند به شمردن. گفتم: «چندتا بود؟»
دوتایی گفتند: «یازده‌تا.»
گفتم: «آفرین! حالا بگین طبقه چندم می‌رید؟»
اولی گفت: «من می‌رم بالا... بالای ابرها...»
دومی گفت: «من هم می‌رم طبقه‌ی هشتاد و هشت.»
گفتم: «ولی یازده‌تا بیشتر دکمه این‌جا نبودها!»
دومی گفت: «می‌دونم با یه گزارش این‌مشکل حله.»
اولی گفت: «دوتا بحث کارشناسی و میزگرد هم می‌ذاریم که تئوریزاسیونش هم درست شه.»

باز هم طبقه‌ی هم‌کف
یک‌هفته گذشت و من با این آقایان مجاری عزیز داخل کابین آسانسور معطل مانده بودم. هر چه من می‌گفتم نره آن‌ها می‌گفتند بدوش. یک‌بار هم یکی‌شان اشاره‌ی ظریفی کرد و گفت: «لابد دوست داری یه گزارش از حرکت نرم و خزنده‌ی آسانسوریته که با اسم رمز بالا و پایین، در فریب‌دادن جوانان و آوردن آن‌ها به هم‌کف خیابان و بالا و پایین بردن سران کودتا توسط به اصطلاح آسانسور به صورت سازمان‌دهی شده فعالیت می‌کند، پخش شه، هان؟»
خلاصه این هم از شغل ما. برای این‌که این دو نفر بالا بروند یا بی‌خیال شوند و پیاده شوند، آسانسور که یک خودروی دسته‌جمعی محسوب می‌شود، از کار کردن افتاده. من همین‌طوری هی دارم آه ممتد می‌کشم و به ملت نگاه می‌کنم که پیر و جوان باید پله‌ها را یکی یکی بروند بالا و دوتا دوتا بیایند پایین.

...
منتشر شده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، شماره‌ی 363

Saturday، October 31، 2009

بگذاريد کتابم چاپ شود لطفاً

نامه را این‌جا بخوانید لطفا

Thursday، October 29، 2009

تیتر این است که این خبر را همین‌طوری نوشتم که مثلا بگویم حالم خوب است وگرنه دروغ چرا

حس خوبی دارد وقتی می‌بینی یک کتاب‌فروشی در فضای اینترنت جایی دارد و امکان تماشای کتاب‌هایش را هم برای مخاطبش فراهم کرده. این حس خوب را با مالیدن موس‌تان روی کتاب‌فروشی  بیدگل در خیابان انقلاب و شهر کتاب شهرک غرب (ابن سینا) تجربه کنید، برای تماشای کتاب دخترها به راحتی نمی‌توانند درکش کنند.
...
این خبر را همین‌طوری نوشتم.
که مثلا گفته باشم همه چیز خوب است.
که مثلا گفته باشم طبیعی‌ست که دوستانی از ما گرفتار و در حبس باشند، که هادی حیدری معلوم نیست به چه جرمی باید آب خنک بخورد، که مثلا گفته باشم هادی رفیق شفیقی بوده و نبودنش حس تلخ و بدی ایجاد کرده برای من و دوستان مشترکم، که مجله کمیک‌استریپ "جدید" دو روز است که آمده روی کیوسک و سردبیرش، هادی حیدری، نیست که ورقش بزند و ببیندش و خستگی‌اش را در کند.
که مثلا گفته باشم مجوز آخرین کتابم را که مجموعه‌ای از طنزهای روزنامه‌ی اعتماد ملی (ستون فال قهوه) بود، وزارت ارشاد مجوز انتشار نداده است و لابد من هم عین خیالم نیست، هست؟
که مثلا گفته باشم حالم خوب است، که مثلا گفته باشم همه‌چیز او.کی است، که مثلا یک ماسک بزرگ به صورتم زده باشم و خندیده باشم... که خندانده باشم.

که مثلا

به‌خاطر پاییز نیست
به افق چشم‌ها نگاه کن
همه‌ی نگاه‌ها ابری‌ست
ابری که فقط هر وقت حوصله کند
به بهانه‌ی یک رعد و برق کوفتی
دوست دارد که
ببارد و
ببارد و
ببارد و
خر صاب‌مرده‌ی شادی را به گل بنشاند

(برای هادی حیدری نازنین)

Saturday، October 24، 2009

یک دیپلمات در آسانسور

من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم


طبقه‌ی هم‌کف

در باز شد و یکی از سفیرهای یکی از کشورهای جهان که رابطه‌ی خوبی با ایران دارد و مسوولانش با مسوولان ما اهل معاشرت هستند و خلاصه جلوی دوربین بگو و بخندی با هم دارند و همدیگر را هی بغل می‌کنند و اینا، سوار آسانسور شد. آقا! من را می‌گویی تا طرف را شناختم جیبم را سفت چسبیدم. جیب که هیچی، کیف جیبی‌ام را هم محکم چسبیدم. نگاه کردم دیدم طرف به دکمه‌های آسانسور زل زده. گفتم: «دیگه به دکمه‌های آسانسور رحم کن!»
گفت: «ما به دکمه‌های آسانسور که هیچ، به دکمه‌ی پیراهن شما که هیچ، به دکمه‌ی شلوار شما هم رحم نکرد.»
یک چمدان به وزن چهار و نیم - پنج تن دستش بود. یک قسمتی از سی‌وسه پل از لای در چمدانش زده بود بیرون. ازش پرسیدم: «مستر کدوم طبقه می‌ری؟»
گفت: «یک دور در ساختمان زد، بعد رفت پارکینگ.»

طبقه‌ی اول
از قدیم این‌طوری بود که ملت به سفارتخانه‌ها پناه می‌برند. البته یک‌عده‌ای هم عادت دارند از دیوار همچین‌جاهایی بالا بروند. اما اوضاع کمی فرق کرده، الان امنیت پشت شهرداری، از بعضی از سفارت‌خانه‌ها بیشتر است. طوری که می‌گویند بهتر است وقتی می‌روید آنجا، چیز باارزشی مثل گردنبد و انگشتر و ساعت همراه‌تان نباشد چون روی هوا می‌زنند.
خلاصه طرف طبقه‌ی اول پیاده شد. رفت یک دوری زد و آمد. باورتان نمی‌شود یکی از ستون‌های تخت جمشید را زده بود زیر بغلش و به زور چپاندش داخل چمدان.
گفت: «برو طبقه‌ی بعدی.»

طبقه‌ی دوم
طبقه‌ی دوم که پیاده شد کارش کمی طول کشید. وقتی آمد دیدم یک چیزی را کول کرده. نگاه کردم دیدم روستای اورامانات در کردستان است. گفتم: «ببخشید این رو برای چی می‌برید؟»
گفت: «این برای شما ارزش نداشت، من آن را با خود برد، فروخت و با ولش از شما نفت خرید.»

طبقه‌ی سوم
وقتی برگشت دیدم کاخ گلستان و قسمتی از شهر سوخته و هفتاد درصد ارگ بم را با خودش آورد و چپاندش در چمدان.
گفتم: «مستر! از عابربانک هم پول برمی‌دارند یه سقفی داره. ول کن پدر جان! یارو از دیوار مردم می‌ره بالا یه انصافی داره، همه‌چیز رو که بار وانت نمی‌کنه ببره.»
گفت: «من نفهمید شما چه گفت. من دیپلمات بود. لطفا رفت پارکینگ. من عجله داشت.»

پارکینگ
وقتی می‌خواست پیاده شود من سر چمدانش را گرفتم. از چهار و نیم – پنج تنی که روزنامه‌ها درباره‌ی خروج عتیقه‌جات نوشتند سنگین‌تر بود. به طرف گفتم: «مستر! من یه مشت پسته‌ی خندون و یه کیلو گردو می‌خوام واسه فامیل‌مون بفرستم خارج، تا توی تک‌تکشون رو بازرسی نکنند نمی‌ذارند رد شه.»
مستر داشت عتیقه‌جات را بار کامیون می‌کرد که گفت: «شما دیپلمات کشور ما بود؟»
گفتم: «نه مستر. من فقط یه آسانسورچی‌ام.»
گفت: «پس شما مصونیت نداشت. راستی وقتی برج میلاد افتتاح کامل شد، به من ایمیل زد تا من بیایم آن را هم ببرم.»
راننده کامیون چشمکی به مامور پارکینگ زد. مامور مانع ورود و خروج پارکینگ را زد بالا. کامیون که رفت من دکمه‌ی طبقه‌ی همکف را زدم و باز هم برگشتم همان‌جایی که بودم.

...
منتشر شده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، شماره‌ی 362

Thursday، October 22، 2009

آماده همکاری

یک نویسنده و طنزنویس با مشخصات من (حتا از من خوش‌تیپ‌تر) با توجه به بیکاری مفرط و نبودن روزنامه و عدم امکان انتشار کتاب، آماده همکاری با کارخانجات، ادارات و مجتمع‌های مسکونی، به عنوان سرایدار یا نگهبان شب، (حتا بدون بیمه و مزایا) می‌باشد.
البته با توجه به این که تعدادی دیگر از دوستان روزنامه‌نگار بنده بیکار هستند، شغل‌های گروهی، مثل نظافت محیط زیست، آسفالت معابر و ... نیز پذیرفته می‌شود.


.
پی‌نوشت:
اول این‌که هادی حیدری دستگیر شد. کجا؟ وسط مجلس دعا. به‌علاوه‌ی خیلی‌های دیگر که رفته بودند روضه بخوانند و دعا کنند برای عزیزان‌شان. لطفا تا اطلاع ثانوی رعایت کنید.

دوم این‌که این یادداشت یوسف علیخانی را بخوانید و بعد یک کاغذ و قلم بردارید و بالای صفحه بنویسید «پیش‌بینی تادانه» و هر روز یک اسم به آن صفحه اضافه کنید.

سوم این‌که هنوز هم معتقدم وضعیت مملکت در حالت «گل و بلبلی نوع A » قرار دارد. لطفا پیش‌گیری کنید.

Monday، October 19، 2009

آه ای شلغم!

آه ای شلغم... ای شلغم... ای شلغم... آدم را به گه خوردن می‌اندازی وقتی یک سرمای ساده می‌خورد.

Sunday، October 18، 2009

آنجلینا جولی در آسانسور

من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم


طبقه‌ی هم‌کف

در باز شد و یک خانم محترم و برازنده‌ای سوار آسانسور شد. چشمم که به چشم و سیمای خانم برازنده افتاد، ناخودآگاه سِر درونم جوشید و حالی به حالی شدم اساسی همچون عرفا و لب از لب گشودم و گفتم «وای! شما کپی آنجلینا جولی هستید!»
خانم برازنده گفت: «کپی‌ش نیستم، اصلشم.»
گفتم: «حتا اگه کپی‌ش هم بودید کپی برابر اصل بودید. مو نمی‌زنید.»
گفت: «شما ایرانی‌ها مثل این‌که عادت دارید به چیزهای کپی! مثل فیلم و دی.وی.دی کپی، آلبوم موسیقی کپی، کتاب کپی، آنجلینا جولی کپی!»
من گفتم: «راستی براد پیت چطوره؟ الان کجاست؟»
خانم آنجلینا جولی برازنده گفت: «رفته وزارت ارشاد، می‌خواد ببینه می‌تونه خودش رو بیمه هنرمندان کنه یا نه.» بعد گفت: «حالا چرا در رو نمی‌بندی تا آسانسور بره بالا؟»

کماکان طبقه‌ی هم‌کف

من پام رو گذاشته بودم لای در آسانسور، خانم آنجلینا جولی دستش رو گذاشته بود روی دکمه‌ی طبقه‌ی پنج. حالا هی من فشار بده، اون فشار بده.
گفت: «تو چه آسانسورچی‌ای هستی آخه؟! چرا پات رو گذاشتی لای در؟ چرا نمی‌ذاری آسانسور بره بالا؟»
گفتم: «ببین آنجلینا جون! شما جای خواهر ما! ولی زیر یک سقف، اون‌هم با در بسته، اون‌هم در فضای کوچولویی مثل آسانسور که آدم سکسکه کنه می‌افته نیم‌متر اون‌ورتر، اون‌هم توی آسانسوری که ناموس آقا براد پیت وایساده!... نه امکان نداره، هم عرف، هم چیزهای دیگه، دست و پای آدم رو می‌بنده و آدم رو می‌بره به سمتی که پاش رو بذار لای در تا در بسته نشه.»
آنجلینا جولی عصبانی شده بود. گفت: «پس چی می‌گن ایرانی‌ها مهمون‌نوازند؟»
گفتم: «اون یه بحث دیگه‌س. ایرانی‌ها اتفاقا هم مهمونی می‌رن هم می‌نوازند، اما من نمی‌تونم پا روی سنت‌های این مرز و بوم بذارم و در آسانسور رو ببندم... نه آنجلینا... نه! این کار رو از من نخواه!»
خانم آنجلینا جولی ناراحت شد. لب‌هاش را ورچید و خواست از آسانسور بیرون برود.
گفتم: «کجا؟!»
گفت: «دیوونه‌م کردی... می‌خوام از راه‌پله برم بالا...»

باز هم همون طبقه‌ی هم‌کف


گفت: «پس اون دکمه طبقه‌ی پنج رو بزن من برم بالا! »
گفتم: «مذاکرات ما به عنوان دو نماینده از دو ملت این‌طوری به نتیجه نمی‌رسه! چطوره شما بیاین سوار آسانسور شید و من هم همین‌جا بمونم که نه سیخ بسوزه نه کباب! وقتی رسیدید طبقه‌ی پنج، دکمه‌ی GF  رو بزنید تا آسانسور برگرده پایین!.»
خانم آنجلینا جولی گفت: «من که سر از کار شما در نمیارم!»
حالا آنجلینا سوار بود و من پیاده. گفتم: «راستی اینجا چی کار می‌کنی؟!»
در آسانسور داشت بسته می‌شد که آنجلینا جولی، لبخند دل و دین و عقل و هوشم همه را به باد دادی، زد و گفت: «تا معاونت سینمایی ارشاد مشخص نشده و همه‌چی تق و لقه، می‌خوام بپرسم ببینم می‌تونم توی فیلم مفهوم و معناگرا و ارزشمند اخراجی‌های 3 بازی کنم یا نه!»
گفتم: «من به عنوان یه ایرانی غیرتم اجازه نمی‌ده یه خانم برازنده پنج‌تا طبقه رو پای پیاده بره بالا! اون هم با پاشنه‌هایی چه بلند!»

Friday، October 09، 2009

ایرج میرزا در آسانسور

من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم

.

طبقه‌ی هم‌کف

در باز شد و ایرج میرزا سوار آسانسور شد. در آسانسور که بسته شد آب دهانم را قورت دادم. البته من فوبیای فضای بسته ندارم، یا حتا از روح هم نمی‌ترسم، اما راستش مثل هر آدم ادبیات‌خوانده‌ای وقتی خیال کردم باید با ایرج میرزا در کابین آسانسور تنها بمانم، بدجوری هول برم داشت. رفتم توی فکر که وقتی ایرج میرزا از آسانسور پیاده شود، آیا سر ذوق می‌آید و قصیده‌ی دیگری به دیوان اشعارش اضافه می‌کند؟ و لابد قصیده‌ای با عنوان "اون پسر آسانسوریه!" .

زیرچشمی نگاهی به ایرج میرزا و در بسته‌ی آسانسور انداختم و فکر کردم «پسر نترس! اگه قراره تو بهانه‌ای بشی که برگی به برگ‌های زرین ادبیات فارسی اضافه بشه، نه تنها ترس نداره، حتا باید به خودت و اینا افتخار کنی!»


طبقه‌ی اول

خطر از بیخ گوشم گذشته بود. گفتم: «ببخشین استاد! خیلی تو فکرین. من خیال کردم در نظر دارین روی قصیده‌ی جدیدی کار کنین!»

ایرج میرزا گفت: «پسر جان! تازه نکیر و منکر کارشان با بنده تمام شده بود که دیدم دوباره یک پرونده‌ی اخلاقی برایم در خیابان‌های مشهد نصب کرده‌اند... تازه از این لجم درآمده که اسم من را از روی آن بلوار برداشته‌اند و جایش اسم آل احمد را گذاشته‌اند.»

گفتم: «حتما آن بابایی که به اسم شما گیر داده بوده کتاب‌های آل احمد را نخوانده... حالا کجا؟»

گفت: «دنبال برگه‌ی عدم سوءپیشینه!»


طبقه‌ی دوم

یک آقایی وارد آسانسور شد و گفت: «من پیک موتوری‌ام. یه بسته از "جنوب شهر" آوردم. کجا باید تحویل بدم؟»

رنگ از روی ایرج میرزا پرید و خودش را جمع و جور کرد و آن‌ورتر ایستاد.

من زیر لبی گفتم: «همه از ایرج میرزا می‌ترسیدن، ببین اوضاع دنیا چقدر عوض شده که ایرج میرزا از این یارو پیک موتوری‌یه که از اون‌ور تهران اومده می‌ترسه.»


طبقه‌ی سوم

پیک موتوری طبقه‌ی سوم پیاده شد و رفت پی کارش. ایرج میرزا گفت: «بی‌زحمت برگرد طبقه‌ی هم‌کف.»

قبل از این‌که دکمه‌ی طبقه‌ی هم‌کف را فشار بدهم، گفتم: «استاد! مگه قرار نبود از اسم و رسم‌تون دفاع کنید؟!»

ایرج میرزا سری تکان داد و گفت: «پسر جان! توی این دور و زمونه اگه من برگردم زیر یک خروار خاک از هر لحاظ که حساب می‌کنم جام امن‌تره!»

...
منتشر شده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، شماره‌ی 360
طنزها را همان‌طور که در نشریات منتشر می‌شود با جرح و تعدیل منتشر می‌کنم اینجا.