پنجشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۹۴

دستور زبان تو؛ نقطه

یکی از دلایلی که به تو اصرار می‌کنم از نقطه در متن استفاده کنی این است که کم‌کم یاد بگیری چاره‌ای نداریم بعضی چیزها و بعضی حرف‌ها را تمام کنیم، خوب و بدش هم فرقی ندارد، تا بتوانیم حرف تازه‌ای بیاغازیم.


دستور زبان تو

جمعه، اسفند ۲۹، ۱۳۹۳

عیدمبارکی - عیددیدنی



من عیدها به فامیل سر نمی‌زنم. فامیل هم به من سر نمی‌نزد. در فامیل ما رسم نیست به هم سر بزنند، دریبل می‌کنند. البته عموم این‌ها تکل از پشت می‌کنند.

عیدمبارکی 94 - 5



یک‌طوری خانه‌تکانی کردیم که بی‌بی‌سی به نقل از سازمان زلزله‌نگاری جهانی گفت وسط تهرون زلزله هشت ریشتر آمده. بعد با استفاده از گوگل‌مپ منطقه زلزله را نشان داد پشت بام ما بود که من داشتم بالا پشت بام قالی می‌تکاندم.

عیدمبارکی 94 - 4



خانه‌ام واقعا فرقی با دشت و دمن ندارد.
فردا بخواهم جابه‌جا شوم محیط زیست به جرم از بین بردن جنگل و مراتع ازم شکایت می‌کند.

عیدمبارکی 94 - 3



عزیزی که آمده بود برای کمک این‌قدر وسواس داشت و همه‌چیز را می‌سابید که یک‌لحظه به خودم آمدم دیدم من را شسته دارد پهن می‌کند رو طناب.

عیدمبارکی 94 - 2



یک‌طوری خانه‌تکانی کردم که دیگر نه تنها توی خانه، که از سر تخت‌طاووس باید کفش‌هاتان را در بیاورید.

عیدمبارکی 94



مردم ماشین می‌شورند بارون می‌آید. ما دوتا قالی شستیم پهن کردیم توی حیاط روی نرده عین اون قدیم‌ها که کیف دنیا را کنیم و رنگ قالی توی حیاط و بین گل‌ها قشنگ شود، الان چیز شد توش. هم توی قالی هم توی احساسات هم توی اعصاب ما.

ستینگ

یکی رفته پای کامپیوتر الهی و تنظیمات فصول را به هم ریخته. 
لطفا بروید در ستینگ طبیعت و برف و باران خفن را در فاصله دی تا آخر اسفند تنظیم کنید. سپس در گزینه بهار شکوفه و نم باران و چهچه بلبل و این قرتی‌بازی‌ها را انتخاب کنید.
بعد سیو کنید و دنیا را ری‌استارت کنید.

پنجشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۹۳

بیکاران عزیز :|

امسال هم مثل هر سال بیکاران را سر کار گذاشته بودند. امیدوارم سال بعد توی کارشان نگذارند.

چهارشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۹۳

رابطه لایکی


: بابایی شما وقتی جوون بودی برای آینده من چی کار می‌کردی؟
- لایک می‌کردم بابا. شِر می‌کردم. تگ می‌کردم.
: بابایی واقعا همون حسی که شما به مصدق‌اینا داری، من هم به شما دارم.
- دورت بگردم. ممنونم.
: بابایی واقعا این درسته که لایک‌هایی که شما توی اینترنت زدی قدرت‌های جهان را به زانو درآورد؟ و باعث ارزونی در کشور شد؟ و سیاستمدارها رو مجبور کرد رفتارشون رو عوض کنند؟ و همون لایک‌ها باعث شد تساوی اجتماعی و عدالت در کشور حکمفرما بشه؟
- بله بابا. من توی مهم‌ترین صفحه طرفداران و مخالفان چیزهای مختلف عضو بودم. یادمه ما صدهزارتا لایک زدیم به صفحه با دزدی در کشور مخالفیم. بعد فرداش همه دزدها رو توی کشور گرفتند و دیگه هیشکی دزدی نکرد. این تاثیر لایک ما بود بابا. همه می‌ترسیدند. یک روز من خودم لایکم رو از صفحه هوادارن رییس‌جمهورمون که اسمش سدممد خاتمی بود برداشتم کلا محبوبیت خاتمی از بین رفت. جاش رفتم لایک زدم به صفحه کامران و هومن، کامران و هومن اون سال توی انتخابات ریاست جمهوری رای آوردند و اول شدند منتها چون کرسی ریاست جمهوری ایران نیمکت نیست و روش فقط یک نفر می‌تونه بشینه نشد که بشه کامران و هومن رییس‌جمهور بشن و جاش امیر تتلو رفت توی پرسپولیس بازی کرد و پرسپولیس رفت جام جهانی. و همه این‌ها تاثیر لایک ما بود. اصلا خود تو. فکر کردی چطوری به دنیا اومدی؟ من اولین بار مادرت رو لایک کردم توی اینترنت. دفعه بعد که کانکت شدم متوجه شدم تو توی راهی.
: دورت بگردم بابایی. بعد چطوری شد که از مامان طلاق گرفتی؟
- هیچی دیگه. مادرت رفت صفحه ممدرضا گلزار رو لایک کرد. در حالی که ما فقط سر لایک صفحه بهرام رادان و مهناز افشار به توافق رسیده بودیم. من عضو صفحه طرفداران افشار بودم و مادرت عضو صفحه طرفداران رادان. تا اینجا اوکی بود. هر کسی یک لایک داشت که می‌تونه خرجش کنه. ولی مادرت گلزار رو هم لایک کرد و دولایکه شد. می‌دونی که توی فوتبال دوکارته یعنی اخراج. اینترنت هم مثل فوتبال قوانین خودش رو داره و مساله مرگ و زندگی ما به اون بسته است.
: بابایی گلم. پس خودت چرا صفحه عکس خصوصی هنرمندان رو لایک کردی؟
- اصلا این طور نیست.
: چرا بابا. خودم دیدم عکس اون بازیگره که شلوارک قرمز خال خال سفید و بغل استخر نشسته داره خربزه می‌خوره لایک کردی.
- نه. اون یه مساله اجتماعی‌یه. من این‌طوری اعتراضم رو به عدم پذیرش جامعه و شکستن عرف جامعه نشون دادم. لایک من یک لایک اعتراضی بود. یعنی به قول تیتر روزنامه کیهان در بیست سال پیش من با حمایت کردن مخالفتم رو نشون دادم.
: اوه. پس لایک شما بر پایه‌های نظریات روانکاوی و جامعه‌شناسی استوار بوده همیشه؟
- بله. بهتره کتاب "جُستارهایی در لایک‌شناسی موضعی، پیش و پس از مساله دیس‌لایک" اثر نیما دهقانی رو بخوونی. همچنین کتاب "نسبت ما و فالوئرهای‌مان و نسبت ما و کسانی که فالو می‌کنیم" اثر استاد شراگیم رو حتما مطالعه کنی. در ضمن کتاب شش جلدی "مساله شِر کردن؛ آیا انسان با هر شِر کردنی خودش را شِر می‌کند؟" اثر استاد محمود فرجامی را هم ببینی. یا استاد کیومرث مرزبان کتابی دارند با عنوان "عزیز جان و جان عزیز؛ گمانه‌زنی درباره روش‌های کشف مخاطب خاص در استاتوس دیگران" که بسیار خواندنی است. یا حتا امین بزرگیان کتابی دارد به نام "استاتوس و استرس استاتیک"  که در نقد این کتاب استاد الف کاف گاف لام نون کتاب "کدام استاتوس بهتر است و چرا؟" و استاد قاف ناف پاف کتاب "راستی‌آزمایی استاتوس‌ها؛ چپ‌آزمایی استاتوس‌نویس‌ها" را منتشر کردند. استاد شاگردپروریان نیز با انتشار یک کامنت سه هزار کلمه‌ای توانست با برهم زدن قواعد کلاسیک هویت استاتوسی کلام را در کامنت احیا کند. تازه حتما کتاب "من فالوئرم را فالو می‌کنم پس هستم؛ بحث اخلاقیات و تگ کردن و منشن کردن در جهان امروز" حسین نوروزی هم را که باید بخوانی. یا پوریا عالمی کتاب "سبک‌شناسی تک‌لایک؛ راه‌های کشف نیمه گمشده" را منتشر کرد. همچنین...
: بابایی...
- جان بابا؟
: خودت چی کار کردی؟
- من؟ من لایک می‌کردم دیگر بابا. لایک می‌کردم، آن‌لایک می‌کردم. خلاصه من یک لایکر حرفه‌ای بودم. الان اسمم در صفحه شصت میلیون لایکری که تاریخ را با لایک‌شان شِر کردند ثبت شده.
: بابا.
- جانم؟
: وقتی اینترنت قطع می‌شد چی کار می‌کردید؟
- چی؟ پسرم؟ هرگز این حرف رو نزن. اینترنت هیچ وقت قطع نمی‌شه. توی اون مدرسه چی پس یادتون می‌دن؟ تو هر جای این خونه می‌تونی حضور اینترنت رو حس کنی. چطوری به اینترنت اعتقاد نداری؟ بی‌شعور احمق. حیف پولی که خرج تو کردم.
: بابا.
- بله؟
: قبل از اینترنت شما چی را لایک می‌کردید؟
- ما اصلا قبل از اینترنت وجود نداشتیم. ما در ظلمت بودیم. برای همین پدران ما اشتباهات زیادی کردند چون در جامعه تاثیر مستقیم داشتند. می‌فهمی؟ از وقتی که ما وارد فیس‌بوک شدیم دیگر اشتباهی در جامعه نکردیم و جامعه هم هزینه اشتباهات ما را نداد چون ما فوق فوقش لایک اشتباه می‌زدیم. اگر هم قضیه تابلو می‌شد و معلوم می‌شد اشتباهی لایک زدیم و حمایت کردیم، می‌رفتیم لایک‌مان را برمی‌داشتیم. فهمیدی یا نه؟
: بله. آیا شما من را لایک داری؟
- بله عزیزم. من خیلی لایکت دارم.
: پس من با اجازه شما را شِر می‌کنم.
- دورت بگردم. من همیشه برات کامنت می‌ذارم.
: من شارژ آی‌پدم داره تموم می‌شه. برم بزنم به شارژ؟
- برو پسر عزیزم.
: تا من برم و برگردم می‌شه یک سوال کنم؟ چرا شما معلم من رو لایک هی لایک می‌کنی؟
- چیزه بابا... چیزه... این‌طوری خانم معلم‌تون می‌فهمه من پیگیر تو هستم. و مجبوره توجه بیشتری به تو سر کلاس کنه. چون می‌دونه اگه تو از نحوه تدریس و برخوردش با بچه‌ها راضی نباشی، ما والدین دیگه لایکش نمی‌کنیم.
: یعنی واقعا بین شما و خانوم معلم ما مسیج خصوصی شکل نگرفته؟
- این چه حرفی‌یه می‌زنی؟ اگر هم مسیجی بوده به خاطر خود توئه.
: شارژم داره تموم می‌شه بابایی... ولی خواستم بدونی نصف باباهای بچه‌های کلاس نگران بچه‌هاشون هستند و تنها راه پیگیری رو از طریق لایک معلم‌مون می‌دونند... باورت نمی‌شه برو مچوآل فرندهات رو ببین...
- راست می‌گی بابا؟ البته موضوع مهمی نیست. مهم اینه که تو لایک‌هات رو توی کلاس و جامعه از دست ندی... وگرنه چیز دیگه‌ای نیست... مطمئن باش... هیچ مسیج خصوصی‌ای نبوده.
: seen now.
- بابایی... با تو هستم...
: seen now.
- بابایی... رفتی؟
: seen now.
- اگر رفتی چرا می‌زنه  seen now؟ به من اطمینان نداری بابا؟ قهری؟ می‌خوای شِرت کنم فرندهات زیاد شه؟ هان؟ شِرت کنم دوست می‌شی باهام؟
: seen now.
- بابایی قهر نکن. اشتباه کردم. یک چیزی بگو
: دیس‌لایک بابا... تو دیگه واسه من دیس‌لایکی. الان هم بلاکت می‌کنم. هم تو رو، هم همه معلم‌های همه این چندسالم رو. هم کل کادر آموزشی مدرسه‌مون رو که دیگه نبینم لایک‌شون می‌کنی. همه رو لایک می‌کنی جز من که پسرتم. خاک بر سر من. دیس‌لایک بابا. آن‌فرندت می‌کنم بعد بلاکت می‌کنم بابا. مطمئن باش.


جمعه، اسفند ۲۲، ۱۳۹۳

خرده‌حباب

خرده‌های قاب
روی میز
می‌رود در انگشت سبابه‌ای که مشغول نوازشت در عکس است
خرده‌های آینه
کف اتاق
می‌رود در پایی که مشغول سندرم بی‌قراری توست

از تو خرده‌شیشه‌های بسیاری مانده است
از من
خرده‌حباب ریزی بر دریاچه‌ی ساختگی چیتگر.

پنجشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۹۳

کارهای خانه

توی دلم ماند که توی آن بازی کدام کارهای خانه را بهتر انجام می‌دهید شرکت کنم از بس که کارهای بیرون از خانه را آورده بودم خانه و مشغول بودم یا اصلا خانه نبودم که بخواهم کاری کنم یا نکنم. خیلی هم شرمنده دوستانم شدم که دعوت می‌کردند و من خودم را می‌زدم به برق و می‌گفتم نمی‌رسم.
حالا می‌خواهم بنویسم چون امروز کلا خانه بودم و کلا هیچ کاری نکردم. دیدم حیف است این همه هنر را برای خودم نگه دارم. بهتر است همه در این موهبت الهی سهیم شوند:
کار اول- 
که خیلی خوب بلدم این است که ولو شوم توی خانه. به بهترین شکل. بلدم توی تخت یا کاناپه ولو شوم و نخوابم. و هیچ کاری هم نکنم. رکوردم بیشتر از دو روز ثابت ماندن در یک نقطه از خانه است. منهای زمان‌هایی که تا یخچال یا دستشویی رفته‌ام.
کار دوم-
فکر کردن به این که بهترین معجزه و کرامات مردان خدا، در همه طول تاریخ، سفره حضرت سلیمان است. فکرش را بکن. سفره را پهن کنی و هر چی هوس کنی توش باشد. این تنها چیزی است که معنوی‌ترین حالت انسانی را در طول عمرم در من ایجاد کرده. چیزی شبیه خلسه عرفا. ساعت‌ها روی سفره سلیمان تمرکز می‌کنم و صدای قار و قور شکمم را چون طنینی آسمانی می‌شوم.
کار سوم-
من زورم می‌آید برای خودم غذا درست کنم یا زنگ بزنم غذا بیاورند. البته خسیس نیستم. زورم می‌آید. برای همین وقتی واقعا گشنه باشم زنگ می‌زنم ده تا مهمان دعوت می‌کنم. این‌طوری مجبور می‌شوم بلند شوم از جام. یعنی یک سختی بزرگ درست می‌کنم که ارزش انجام داشته باشد.
کار چهارم-
تخصص مهمی که دارم این است که می‌توانم همین الان پا شوم از خانه بزنم بیرون که برویم چایی بخوریم یا کله‌پاچه. فقط به این دلیل که زورم می‌آید پا شوم بروم آشپزخانه چایی بریزم.
کار پنجم-
من عاشق راه رفتن هستم. همین الان حاضرم بلند شوم بروم کل ولیعصر را از سرپل تجریش بیایم پایین. یا راه‌های بکری که پیدا کرده‌ام. این چه ربطی به کار خانه دارد؟ خب نود در صد وقتی کارهای زیادی توی خانه دارم، می‌روم چندساعت راه می‌روم که کارها را انجام ندهم.
حالا چی کار کنیم؟
همه را دعوت می‌کنم پنج کار خانه‌ای را که توش واردند بنویسند. یکی هم بیاید ظرف‌ها را بشورد که من مجبور نشوم بروم چهارساعت پیاده‌روی.

پنجشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۹۳

دستور زبان تو؛ ساکن

برای نشاندن ساکن در وُردهای جدید باید سر جای مناسب دکمه Alt را گرفت و عدد 0250 را خیلی سریع تایپ کرد که کار ساده‌ای نیست و از پس از هر کس برنمی‌آید. ببین ْ اش چقدر سخت  است و آدم یکهو بی‌خیالش می‌شود. دقیقا این همان مشقتی است که من برای ساکن و ساکت ماندن کنار تو می‌کشم و بی‌خیالش می‌شوم و به وجد می‌آیم.

پنجشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۹۳

خرکاری پرکاری - 5



چطوریاست؟ قدیم می‌نشستند چندسال کار می‌کردند می‌شد یک رمان ششصد صفحه‌ای.
ما چندسال هم کار کنیم رو یه کار، آخرش می‌شه یک داستان هشتاد صفحه‌ای.
والا قدیم همون هشتاد صفحه رو می‌نوشتند منتها قدیم هشتادتا خیلی بود؛ اندازه ششصدتا بود.

خرکاری پرکاری - 4



می‌گه چقدر درمی‌آری همه‌ش می‌گی کار دارم کار دارم. هر چقدر درمی‌آری بگو بهت بدم دیگه کار نکنی. باشه؟
می‌گم پا شو برو یه چایی قهوه چیزی بیار بخورم داره خوابم می‌گیره کارام مونده.

خرکاری پرکاری - 3



مرغ سحر ناله کم کن...
ملک‌الشعرا بهار به خودش می‌گفته مرغ. تا سحر می‌نشسته کار می‌کرده. بعد غُر می‌زده. بعد واسه خودش می‌خونده مرغ سحر ناله کم کن... بعد از خودش شاکی می‌شده می‌گفته بیشتر کن... بیشتر کن... بیشتر کن... بعد می‌نشسته تا خود صبح کار می‌کرده.

خرکاری پرکاری - 2



یک وقتی می‌گفتم پا شم برم یه مسافرتی چیزی، نیم‌ساعت بعد تو راه بودم.
الان می‌گویم پا شم برم تا سر کوچه هوا بخورم، نیم‌ساعت بعد هنوز سرم تو کار است.

خرکاری پرکاری

صبح تا شب کار. شب تا صبح کار. کار تا کار شب. 

یکشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۹۳

مرگ از تو به راحتی گذشته است

ببوسمت؟
چنان که لبه‌ی تیغ بوسه بر شاهرگ می‌زند
و چنان که لب دریا دختری نورسیده را در بوسه غرق می‌کند

ببوسمت
و رهایت کنم
چون ماری کوچک که به پر و پای فیلی پیچیده
چون دانه برفی که به خورشید نظر دارد؟

ببوسمت
و در خاطر بسپارمت
همچون زخمی که به کارد به استخوان رسیده‌اش دل بسته است

ببوسمت
و چطور فراموشت کنم
همچون مرگ
که از تو به راحتی گذشته است



شنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۹۳

ویرایش گلوله

ویراستار عصری زنگ زده می‌گه گلوله رو شلیک می‌کنند یا می‌زنند؟
گفتم واسه تو فرق داره. واسه اون که خورده دیگه فرقی نمی‌کنه.

پنجشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۹۳

چرا من رسانه خاتمی نیستم؟

تصویر مراسم عروسی، مهم‌ترین و استراتژیک‌ترین تصویر زندگی یک فرد در مسیر متدوال زندگی انسان امروزین است. ثبت لحظه خوشبختی فردی که در گرو ثبات موقعیت اجتماعی و خانوادگی اوست. کوباندن پرچم فتح موفقیت بر قله توانایی اجتماعی که توانایی فردی و مالی و موقعیت وی را نیز نشان می‌دهد. این تصویر، یعنی تصویری که لحظه ثبت رسمی و قانونی ازدواج دو فرد را نشان می‌ دهد، نه تنها اهمیتی فردی که اهمیتی خاندانی را نیز در بر می‌گیرد. ترتیب دعوت بستگان برای گرفتن عکس یادگاری هم حائز اهمیت است. پدر عروس و پدر داماد همچون شکارچی که شیری شکار کرده باشند بالاسر فرزند خود می‌ایستند و ژستی می‌گیرند که گویی مشعل المپیک را صحیح و روشن به نفر بعدی رسانده‌اند؛ ژستی که فریاد می‌زند ما به اصول و مسیر تعریف‌شده زندگی آگاه، مقید و پایبندیم. تصویر مراسم عروسی مهم‌تر از عکس دریافت نشان فارغ‌التحصیلی یا مدال پیروزی است، که این عکس از ابتدا تا انتها، دقیقا تا موقعی که زندگی خانوادگی ساخته شده پرچمش برافراشته است، بر دیوار و جلوی چشم است.
حال چه چیزی باعث می‌شود تصویر مراسم عروسی مردم به جای این‌که تنها محدود به عروس و داماد باشد – که این پیروزی اجتماعی را جشن گرفته‌اند – یا متشکل از تصویر عروس و داماد و پدر و مادرشان باشد – که توانسته‌اند با افتخار خود را در موج اجتماعی تثبیت کنند – مجهز به عکس سیدمحمد خاتمی می‌شود؟ فردی که نه در ازدواج نه در موفقیت یا موقعیت افراد حاضر در عکس تاثیر مستقیم ندارد، و اگر تاثیری غیر مستقیم نیز برای سیدمحمد خاتمی در شکل و ریخت زندگی افراد حاضر در عکس عقدکنان در نظر بگیریم، به حتم کمتر از تاثیر پدر و مادر عروس و داماد است. پدر و مادر موثری که تمام آرمان‌ها و آرزوهای‌شان در فرزند تازه‌داماد یا نوعروس خلاصه شده است جای خود را در تصویر به مردی می‌دهند که هرگز از آمال و آرزوی عروس و دامادی که دو طرفش ایستاده‌اند ‌خبر ندارد.
چه چیزی خاتمی را تبدیل به چهره می‌کند؟ چهره‌ای سیاسی که از صحن مجلس و دولت خود را تا صدر پله‌های ریاست‌جمهوری بالا کشیده است چطور از چهره‌ای سیاسی که قرار است مجری مسایل اجرایی کشور باشد تبدیل به چهره‌ای اساطیری می‌شود که عکس یادگاری به عکس عروسی و عکس دسته‌جمعی در دفتر خیابان یاسر به عکس خصوصی‌تر در خانه افراد سیاسی عموما آسیب‌دیده از سیاست، خود را گسترش می‌دهد. چهره‌ای ثابت با حالت‌هایی مشخص؛ لبخند مشهور، بغض مشهور، غم مشهور، عصبانیت مشهور؛ همه مشهود و شماره‌گذاری‌شده در صدها و هزاران عکس منتشرشده از او در صدها و هزارها جای مختلف در این شهر، نه در این سرزمین.
چه چیزی باعث می‌شود خاتمی که روزی سایتش دولت‌دات‌آی‌آر بود و پز رسمی داشت و همان‌موقع عکس یادگاری غیررسمی‌اش با رنگ‌های مختلف عبا در مراسم مختلف رسمی و غیر رسمی عکس اول روزنامه‌ها و مجلات می‌شد، امروز که در سایت خاتمی‌دات‌آی‌آر است باز همان پز دولت‌دات‌آی‌آر را بگیرد؟ فرضش حتا اگر خنده‌دار باشد و مطر‌ح‌کردنش حتا اگر به جوکی بماند اما می‌توان به این موضوع و این موضع اندیشید که آیا امکان ساختن پوشه‌ای برای انتشار عکس‌های تازه‌عروس‌ودامادها در سایت خاتمی‌دات‌آی‌آر ناممکن بوده است؟ یا او باید کماکان در موقعیت سیاسی و در هیبت رهبری سیاسی جریانی باشد که بارها اعلام کرده رهبرش نیست اما بارها استراتژی‌اش را اعلام و تایید و تبیین کرده است و خط کشی‌اش را با جاها، آدم‌ها و جریان‌ها مشخص کرده است.
خاتمی جریان‌ساز بوده است و کارنامه اقتصادی موفق دولت‌هایش هرگز به خاطر تنگ‌نظری و گارد بسته صدا و سیما و غلط تاکتیکی رسانه‌های اصلاح‌طلب در بوق و کرنا نشد و هرگز مردم متوجه اهمیت جشن گندم و ثبات اقتصادی و مهار تورم در روزهای سکان‌داری خاتمی نشدند. خاتمی جریان‌ساز بوده و شعارهای آزادی‌خواهانه و بشردوستانه‌اش مدت‌ها تیتر رسانه‌های جهان بود تا موقعی که رسانه‌های جهان دیدند رسانه‌های کشوری که خاتمی از آن پیامدار آزادی بیان و گفت‌وگوی بیان است از تحدید آزادی و عدم امکان گفت‌وگو رنج می‌برند.
رای دادن یا ندادن محمد خاتمی یعنی ناامید کردن و امیدوار کردن خیل عظیمی از جوانانی که امروز پا به سن گذاشته‌اند. آنان که به اصلاح دل بسته بودند و بعد متوجه شدند دل در گروی مرد اول اصلاحات دارند. گرویی عاشقانه که به نظر گاهی به گروکشی می‌ماند. آیا مردم به هر روی پای خاتمی می‌مانند حتا اگر او پای حرف خودش نایستد؟
آیا ما شیفته نوعی از عرفان هستیم که در مدت کوتاهی خلسه‌ای معنوی به ما بدهد و شیفتگی و ارادت ما به افراد سیاستمدار از همین نئشگی و خلسه و وانهادگی نشات می‌گیرد؟ ما خاتمی را تبدیل به قهرمان و قهرمان خود را تبدیل به بت می‌کنیم تا مسوولیت همه چیز را به گردن او بیندازیم و شانه از وظیفه اجتماعی خود خالی کنیم؟ چرا این کار را کردی؟ چون خاتمی گفت. چرا آن کار را نکردی؟ چون خاتمی چیزی نگفت.
جایی در تاریخ وظیفه راهیابی بر عهده روشنفکران و اندیشمندان و تحلیلگران اجتماعی به عنوان بلد راه بوده است. روشنفکران به عنوان نقشه‌خوان کنار اهالی ادب و فرهنگ و هنر می‌نشستند و راه را پیش می‌بردند. در این مسیر و مسیریابی همه آنچه که در طبقه کارگر و جامعه اتفاق می‌افتد تاثیر سریع و عینی بر مسیر پیش رو می‌گذاشت. مردم منتظر بودند روزنامه و مجلات منتشر شوند تا نظرات و تحلیل‌ها و نقدهای روشنفکران را بخوانند. نطق‌های سیاسی و دستوری تاثیری در مسیر جامعه نداشت مگر این‌که اهالی اندیشه پیشنهاد تغییر در مسیر پیش رو را مطرح می‌کردند.
امروز اما مطبوعات و ادبیات و هنر امری خنثی‌شده است؛ جایی مصرفی و مصرف‌شده. کدام پدیدآور اثر هنری و فرهنگی امروز آغازگر یا گزارشگر جریانات اجتماعی است؟
تمام آنچه که باید در جهت اعتلای جامعه به کار برده می‌شد امروز نوعی از سرگرمی محسوب می‌شود؛ سینمای سرگرم‌کننده، ادبیات سرگرم‌کننده، گالری سرگرم‌کننده، موسیقی سرگرم‌کننده. همه چیز تقلیل یافته و در وضعیت دست کمی خود قرار دارد.
ما امروز در جامعه‌ای حداقلی و جامعه‌ای دست کمی قرار داریم که پیش از این کف خواسته‌های‌مان بسیار بالاتر از سقف مطالبات امروزمان قرار می‌گیرد؛ مطالبه از اهالی سیاست، اهالی فرهنگ و اهالی هنر. جامعه از دغدغه جمع به مساله فرد رسیده است و هر فرد درگیر مسائل شخصی‌اش شده است.
و همه آنچه که بر دوش آدم‌ها و جریان‌ها و نحله‌های فکری بود امروز از دوش آنان برداشته شده و چون باری گران کنار گذاشته شده است تا هزینه‌ای گران ایجاد نکند. اما مردم نیاز به قهرمان دارند. قهرمانی که زیبا و روان نطق کند و بداند هنگام سخنرانی زبان بدنش نیز مشغول حرف زدن است. تاریخ بی‌زبانی ذهن مردم را چنان تربیت کرده است که از سفیدخوانی بین سطرها و کتاب‌های چاپ‌نشده، معنای زبان بدن سیاستمداران را ترجمه به همان معنی که می‌خواهند بکنند.
آیا امروز همه هیات مردمسالاری به هیبت مردمداری تقلیل یافته است؟ جوانمردی به جوانگرایی؟ دادخواهی به داد و بیداد؟ دموکراسی به بروکراسی؟ نظم اجتماعی به نظم اداری؟ آزادی اجتماعی به آزادی فردی؟ ثبات اقتصادی کشور به تثبیت شغل شخصی؟ امنیت سرمایه به امنیت سرمایه‌دار؟
امروز خاتمی ممنوع‌التصویر شده است. پیش از این هاشمی رفسنجانی فیلتر شده بود. پیش از او درها و دیوارهایی بلند بر دیگران کشیده شده بود. نویسنده‌های بسیاری ننوشتند و هنرمندان بسیاری هنرشان را یا در کنج صندوق نهان کردند یا در چمدانی گذاشتند و به دوردست‌ها رفتند تا برای مخاطبی خیالی خالی از فایده نباشند. نشریات و روزنامه‌های بسیاری پیش از سن بلوغ فرصت رشد نیافتند. کتاب‌های بسیاری منتشر نشد و یا هرگز نوشته نشد، فیلم‌های بسیاری به نمایش گذاشته نشد یا هرگز ساخته نشد. اما این خاتمی است که همه رسانه‌اش می‌شوند. عکس عروسی‌شان را با او، که جای پدر و مادر عروس و داماد ایستاده است، منتشر می‌کنند و می‌خواهند رسانه او باشند تا صدای او را به گوش دیگران برسانند. اما کدام صدا؟ حرف خاتمی دقیقا چیست و اگر رسانه صدا وسیما که همه را ممنوع‌العرضه می‌کند به خاتمی کانالی بیست و چهارساعته اختصاص دهد، او حاوی کدام راهکار و پیام است که باید خاموش شود؟ عرصه سیاسی ایران آیا بسته به فرد است؟ عرصه سیاستی که با شعار تکثر عقیده و اندیشه پیش می‌آید آیا هنوز بسته به فرد است؟ این کدام تکثر و بلوغ اجتماعی است که با هیچ سدی که جلوی بزرگان هنر و ادبیاتش کشیده شد، صدایش درنیامد اما با ممنوعیت تصویر یک فرد همصدا می‌شود و فریاد می‌زند.
تماشاچیان فوتبالی که خطای مشخص انجام‌شده را می‌بینند اما صدای همصدای اعتراضشان بر سر داور فرضی بلند است. در همان حینی که بازیکن مضروب با پای شکسته از زمین خارج می‌شود، این صدای تشویق تماشاچیان است که جایگزین او را صدا می‌زنند.
تقلیل هر جریان بزرگ به یک نماد و سرگرم شدن با آن و رفتار نمادین پس از آن برای التیام حس از دست دادن جریان از دست رفته.
من رسانه خاتمی نیستم، حتا اگر همه رسانه‌هایی که کار کرده باشم ریشه در بهار مطبوعات که به یمن دولت اصلاحات پیش آمد داشته باشند. حتا اگر قدردان ثبات اقتصاد و وزارت فرهنگ و بهار مطبوعات و دیپلماسی خارجی موفقش بوده باشم. حتا اگر او کماکان جریان اجتماعی ایجاد کند و چشم خیل بسیاری به او بسته باشد که شال سبز را به گردن چه کسی می‌اندازد. حتا اگر روزی تصویر سیدمحمد خاتمی را به عنوان نماد روزهایی که از دست دادم به جای تصویر پدر و مادرم در عکس عروسی‌ام بنشانم.


چهارشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۹۳

تو در قلب منی و من زیر پای دیگران، در قلب دوم‌شان

لباس کهنه، نان مانده، دست خالی. بوی فقر می‌دهد عید. بوی نای سبزه هفت‌سین فراموش‌شده، بوی دل‌تنگی عیدی لای کتاب، بوی ماهی مرده در تنگ بلور، بوی حاجی‌فیروزی که سر چهارراه وسط قر کمر چرت خماری می‌زند. عید از راه می‌رسد و مرد خودش را می‌زند به آن راه. عید از راه می‌رسد و زن خودش را می‌زند به آن راه. عید از راه می‌رسد و بچه‌ای به جان کفش برادر بزرگش افتاده و هی واکس می‌زند. واکس می‌زند و سیاه می‌کند کفش را. خودش را. سبزه سفره هفت‌سین را. بوی واکس سیاه گرفته روزها. بوی شرم خیس شدن جوراب، حس سرما بر کف پا، حس گز گز کردن انگشتان پا و یخ‌کردن‌شان، بر اثر سوراخ کفش، در وقت باران. شعری چگونه بنویسند شاعران، چگونه بگویند دوستت دارم عاشقان، وقتی پای‌شان یخ زده است و پا قلب دوم آدمی است. و تو در قلب منی و من زیر پای دیگران، در قلب دوم‌شان.

شنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۹۳

آدم‌های عوضی


آدم‌های عوضی | مجموعه‌داستان | نشر مروارید | چاپ اول؛ بهمن 1393
از فردا پس‌فردا در کتابفروشی‌ها.
اگر خواندید خوشحالم می‌کنید نقد و نظر منفی و مثبت‌تان را بنویسید. چه چیزی بهتر از این برای یک نویسنده؟
حقیقتش این است که این کتاب و کتاب پنجره زودتر می‌میرد کتاب‌هایی است که خوانده شدنش برایم خیلی مهم بوده و هست، چون هر کدام حاصل مدت‌های طولانی کار است. تو بگو چندسال.
این کتاب برایم مهم است همچون پنجره زودتر می‌میرد. امیدوارم بخوانید و امیدوارم داستان‌های آن با همه تلخی و مضحکه‌های تلخش دُرُست دیده و خوانده شود.
.
باید از سرکار خانم فرزانه طاهری بسیار ممنون باشم و بسیار تشکر کنم که با همه مشغله‌شان زحمت خواندن و ویرایش کتاب را قبول کردند.
از فاضل ترکمن که حوصله می‌کند برای انتشار این کتاب‌ها در نشر مروارید حتما حتما باید تشکر کنم چون خیلی حوصله دارد که ادا اطوار من را تحمل کند 
smile emoticon

از شیوا ایروانی نازنین هم ممنونم.
از همه آنان که پیش از انتشار کتاب در این چندسال داستان‌ها را خوانده و نظر داده بودند، بسیار ممنونم. تک تک نظراتشان مهم و ارزشمند بود حتا اگر عین به عین آن در متن لحاظ نشده باشد. و البته که نام بردن از تک تک آنان فرصتی دیگر و متنی دیگر می‌طلبد.



سه‌شنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۹۳

برویم سیدمهدی آش بخوریم - 6

عیبش این است که می‌توانم ثابت کنم به هزار و یک دلیل رفتنت بی‌فایده بود، که آنجا خبری نیست، که حتما بهت خوش نمی‌گذرد، که حتما حالت بدون ما گرفته، مثل ما که حال‌مان بدون تو گرفته است، اما عیبش این است که می‌توانم ثابت کنم به هزار و یک دلیل رفتنت تو را پژمرانده ولی توی عکس‌هات توی آنجا، توی آن خراب‌شده، چشم‌هات واقعا می‌خندد و چشم‌هات واقعا زنده است و حالَت توی عکس‌های دسته‌جمعی با آن‌ها که بلد نیستند باباکرم برقصند تا خنده‌ات بیفتد بهتر از حالَت در عکس‌های دسته‌جمعی با ماست که برای خنداندنت پدر خودمان را در می‌آوردیم. عیبش این است که می‌توانم بهت ثابت کنم و به خودم ثابت کنم رفتنت بی‌فایده بوده، اما چه فایده توی عکس‌ها حالت خوب است و واقعا اگر بپرسی دلم برای تو نه دلم برای خودم می‌سوزد.
بعد مامان‌بزرگ می‌آید جلوی چشمم که می‌گفت ببین این یادت باشه چون در یمنی پیش منی چون پیش منی در یمنی. آره مادر.
واقعا فرقی داشت؟ واقعا می‌ارزید ماندن من به قیمت از دست دادن تو؟ واقعا اگر با تو آمده بودم هنوز با هم بودیم؟ واقعا می‌ارزید نگه داشتن تو، پیش تو ماندن، به قیمت از دست دادن همه چیزها؟ نه. نمی‌ارزید. بعد تو چیزی بود توی زندگی من که دیگر جفت و جور درنیامد.

قسمتی از داستان بلند «برویم سیدمهدی آش بخوریم»

شنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۹۳

همچین عاشقش شدم که... | به قلم خشایار دیهیمی

چی بهتر از خواندن شوخی خشایار دیهیمی با آدم؟
این متنی است که آقای دیهیمی به عنوان سرمقاله مجله نیمکت شاگردها نوشتند.




سلام بچه‌ها. من نمیدونم شما چند سالتونه. گفتن این مجله مثلاً برای بچه‌های ده تا بیست ساله‌ست. ولی من شصت سالمه. اگه عکسمو بذارن یعنی عکس الانم رو احتمالاً فکر می‌کنین هشتاد سالمه چون ریشم از ریش بابا‌نوئل هم سفیدتره و از ریش رستم بلندتر. تنها چیزی که از جوونی یا بچگی تو قیافه‌ام هست یه برق شیطنته که اونم تو عکس حتماً به‌چشم نمیاد. باید روبه‌روم باشین و زل بزنین به ته چشمام تا اون برقو ببینید. ولی اصلاً قصه چیه که من دارم براتون می‌نویسم. یکی از دوستام داره این مجله رو درمیاره و مثلاً این فکر بکر به سرش زده که از ما پیرمردها چند تا سؤال بپرسه و ما به شما بچه‌ها یا جوون‌ها بگیم چی گوش بدین، چی بخونین، چی بپوشین، یا کجاها برین بهتره. راستش بین خودمون باشه حتماً این دوست من یا یه تخته کم داره یا ملنگه یا عقلش پارسنگ برمی‌داره. البته اگر این‌جوری نبود اصلاً با هم دوست نمی‌شدیم. اگه عقل داشت به‌نظر شما یه همچون سؤال‌هایی رو از من می‌پرسید؟ ولی آدم معمولاً به دوستاش نه نمیگه. پس منم باید یه چیزی براش بنویسم. شما هم دوست نداشتین نخونین. خوندنش البته بی‌ضرره ولی خداییش به خوندنش هم نمی‌ارزه. اول بگم که من به سؤال هیچ‌کس جواب نمی‌دم. از بچگی همین‌طور بودم الانش هم همین‌جورم. هر کی هر چی بپرسه من همون چیزی رو می‌گم که خودم دلم می‌خواد. پس الان هم جواب اون سؤال‌ها رو نمی‌دم یه کمی از بچگی خودم براتون میگم شاید عبرت بگیرین و راهی رو نرین که من رفتم و کارهایی رو نکنین که من کردم. اولاً خیلی طفلکی بودم. چون هیچ‌کس از حرف‌ها و کارهام سردرنمیاورد‌. مثلاً اون وقت‌ها شهربازی نبود. اولین چرخ و فلک گنده که درست کردن یه جایی بود به اسم فانفار تو میدون ونک. فکر کنم لاشه‌اش هنوز همون‌جا باشه. من یازده سالم بود. بابا و مامانم به خیال خودشون برای اینکه من یه کیفی بکنم منو ورداشتن بردن اونجا. من داشتم یه کتاب قصه می‌خوندم. خیلی غصه‌دار بود. خاطرات یه زندونی بود، ولی همچین عاشقش شده بودم که نمی‌تونستم ازش دل بکنم. بابا رفت بلیت خرید برای همه‌مون. اما هر چی اصرار کرد من سوار نشدم. گفت نمی‌دونی از اون بالا شهر چقدر قشنگ و چراغونیه! گفتم بابا من سوار نمی‌شم شما سوار شین من از این پایین براتون دست تکون میدم. خلاصه رفتن و سوار شدن. البته چون بلیتو پس نمی‌گرفتن بابام عصبانی بود که چرا دو تومنش هدر شده. گفتم بابا هدر نشده یکی دیگه بخر با مامان یه دور اضافی سوارشین. به هوشم آفرین گفت و منم رفتم پیش دوستم تو کتاب تو زندون. اون‌قدر غرق  قصه شده بودم که هر چی از اون بالا برام دست تکون داده بودن من حالیم نشده بود. از لباسام بگم. همیشه یکی دو تا دگمه‌اش افتاده بود. همیشه یه طرف پیرهنم از یه طرف شلوار زده بود بیرون. طفلک مامانم. خیال می‌کردن اون به لباسام نمی‌رسه ولی راستش من تو هپروت بودم یه دستی شلوارمو می‌کشیدم بالا. خب معلومه کج و کوله می‌شد. راستش من اصلاً انگار تو این دنیا نبودم. تو قصه‌هام زندگی می‌کردم. چه اونایی که می‌خوندم چه اونایی که خودم سرهم می‌کردم. عشق فوتبال هم بودم اما کمتر بازیم می‌دادن چون با اینکه خوب دریبل می‌زدم اصلاً اهل تنه زدن و پشت پا انداختن نبودم. پس هر وقت هم که دریبلشون می‌کردم یه تنه می‌زدن و یه پشت پا می‌انداختن و توپو ازم می‌گرفتن. داور ماور هم که نبود. ولی تو قصه‌هام چه کارها که نمی‌کردم. بزرگ‌تر که شدم حالا دیگه واقعاً همون کارها رو می‌کردم؛ با بزرگ‌تر از خودم در می‌افتادم، با گردن‌کلفت‌ها، با معلم‌ها، خلاصه فردین بودم (البته شما چه می‌دونین فردین کی بود. هر کی بود برد پیت و از این‌جور آرتیست‌ها نبود که می‌شناسین) و تا دلتون بخواد کتک می‌خوردم. اما هیچ‌وقت اشکم درنیومد. بچه‌ها اگه بخوام بگم خیلی چیزها دارم تعریف کنم. اما فکر کنم شما بچه‌های امروز بیشتر شبیه بزرگت‌رهای اون بچگی‌های من هستین و از کارام سر در نمیارین و حوصله‌تون سر میره والا من از تعریف کردن خاطراتم سیر نمی‌شم چون دوباره منو می‌برن تو همون دنیا. اما به هیچ سؤالی هم جواب نمی‌دم. برید ببینید با چی حال می‌کنید. هرکسی با یه چیزی حال می‌کنه به من چه که بگم چی کارا بکنین. خرابکاری می‌شه. مثل همین نوشته‌ام.

خشایار دیهیمی

پنجشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۹۳

لباس خودآغوشی

بعد از تو
قرص‌هاى اعصاب هم اعتصاب كرده‌اند و
به من محل سگ نمى‌گذارند

بعد از تو
كسى بغلم نمى‌كند
كسى بغلم نمى‌نشيند
بعد از تو محل سگم نمى‌گذارند

بعد از تو
به توصيه روانپزشك بيمارستان
جاى خالى تو را
با لباس‌هاى خودآغوشى پر كرده‌ام

یکشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۹۳

خرکاری - 4

بلانسبت کار کردن خر و خوردن یابو، اگر شما کار کنی من بخورم خیلی هم آقایی.
:(

خرکاری - 3



کاش می‌شد وقتی خوابیم کار کنیم بعد وقتی بیدار شدیم، استراحت کنیم.
:|

خرکاری - 2



کاش وسط پلکان ترقی، دوتا پله برقی گذاشته بودند.
:|

خرکاری - 1

کاش جای بیست و چهار، شبانه‌روز را تقسیم بر شصت و یک کرده بودند که وقت بیشتری داشتیم به کارهایمان برسیم. 

دوشنبه، دی ۲۹، ۱۳۹۳

ترجمه شاهنامه و تاریخ بیهقی به فینگلیش


شاهنامه فردوسی را به فینگلیش برگرداندم. حالا دارم روی تاریخ بیهقی کار می‌کنم. امیدوارم با انتشار این کتاب در جهان، جهانیان با ادبیات ما آشنا شوند. 
اگر ادبیات فارسی به فینگلیش ترجمه شود مشکل ادبیات ما حل می‌شود و مشکل جهان هم با ما حل می‌شود.
مثل ما که همه چیزمان را با حروف لاتین می‌نویسیم و مشکل‌مان با دنیا حل شده است.
و هم‌اینک از همه بیشتر می‌فهمیم.

جمعه، دی ۲۶، ۱۳۹۳

من میخ غم‌انگیزی هستم

میخ آهنی باشم هم
در قلب تو فرو نمی‌روم

باید به دیواری گچی بسنده کنم در خانه‌ی سالمندان
که قاب کوچکی بهم بند کنند
برای به یاد آوردن زیبایی از دست رفته

یا میخی که به درد آویختن کلید انباری بخورد
کلیدی که سالی یک بار هم به کار نمی‌آید

یا میخی آهنی که به گَلَش تسبیح و آیت الکرسی انداخته‌اند
تا خانه و اهل خانه را بیمه کند
و اهل خانه سال‌هاست به خانه بازنگشته‌اند
و سینه‌کش قبرستان خوابیده‌اند

همین‌قدر غم‌انگیز باید بوده باشم
میخ زنگ‌زده‌ای که در لاستیک اتوبوسی رفته
قلب لاستیک را شکسته و ترکانده
و اتوبوس اکنون در دره‌های گردنه حیران فروخفته است

صدای خنده‌ی کودکان به گریه تبدیل نشد هرگز
میخ خودش را از لاستیک بیرون کشید
و خودش را در رودخانه غرق کرد

همین‌قدر غمناک همین‌قدر زنگ‌زده
میخی در اعماق رودخانه‌ام که هر چقدر می‌خواهد جان بکند زنگ می‌زند و تمام نمی‌شود

با این روضه‌ای که خواندم
دیگر مشخص است
میخ آهنی باشم هم
در قلب تو فرو نمی‌روم
و سر کج می‌کنم در مغازه تابوت‌سازی تا نوبت شود

پنجشنبه، دی ۲۵، ۱۳۹۳

فندک را گم کرده‌ام


بعد از تو
روزی بیست بار بیست سیگار روشن کرده‌ام
با فندکی که برایم خریده بودی
همچون پیرمردی که نذر کرده باشد در معبد بیست سال هر  روز بیست بار با روشن کردن بیست شمع گناهانش را اعتراف کند
و خودش را بیازارد

فندک را گم کرده‌ام
دیروز

و از دیروز
دستم به سیگار نرفته است
لبم به اعتراف باز نشده است
و دیگر یاد تو نمی‌افتم
همچون پیرمردی که نشانی معبدش را فراموش کرده باشد
همچون پیرمردی که به سمت نوشگاهی پیچیده باشد
و بعد از یک عمر نفس راحتی کشیده باشد

یکشنبه، دی ۲۱، ۱۳۹۳

انگلیفارسی - فارسینگلیسی

دونت اسک می
این عکس من نیست.

آی م ساری
من اهل ساری هستم.





#زبانکده
 #زبانشناسی
 #انگلیفارسی
 #فارسینگلیسی

چهارشنبه، دی ۱۷، ۱۳۹۳

برویم سیدمهدی آش بخوریم - 5

شیرینی نوبل شده کله‌پزی. می‌گویند شیرینی‌نوبلی‌ها فروخته‌اند و رفته‌اند آمریکا.
قبل‌تر ما توی میرزای شیرازی قدم می‌زدیم و می‌رفتیم  شیرینی نوبل و دو سه شیرینی خشک می‌خریدیم و می‌رفتیم  بالا و از قهوه طلایی قهوه می‌گرفتیم. بعد تو رفتی. اول از پیش من. بعد از اینجا. رفتی کجا؟ آمریکا یا هر جهنم‌دره‌ی دیگری. فرقی ندارد.
بعد من ماندم و میرزای شیرازی. من ماندم و شیرینی خشک‌ها. دوتا می‌گرفتم و سلانه می‌رفتم بالا، یک قهوه می‌گرفتم و سلانه می‌آمدم پایین. 
تو که رفتی زمام امور به هم ریخت. شهر از هم پاشید. خیابان ولیعصر یک‌طرفه شد. چهارراه ولیعصر شد مزخرف‌ترین زیرگذر جهان. شیرینی نوبل هم شد کله‌پزی.
راحت شدی؟ ترس داشتی و می‌گفتی آب از آب تکان نمی‌خورد. دیدی؟ راحت شدی؟ شهر  به هم ریخت. بعد نامه نوشتی و ایمیل کردی که عکست را دیدم توی اینترنت تکان نخوردی. نمی‌بینی؟ شهر ریخته به هم. من ریخته‌ام به هم. ولی از لج تو هم شده، از لج شهردار تهران هم شده، توی عکس می‌خندم. شلوار رنگی می‌پوشم. توی خیابان می‌دوم. بپر بپر می‌کنم. 
مطمئنم دست همه‌تان توی یک کاسه است. دست تو و شهردار. دست تو و رییس‌جمهور. دست تو و مادرم، که هر وقت می‌توانم بهش تلفن بزنم اولش می‌گوید خوبی؟  می‌گویم خوبم. بعد نه می‌گذارد نه برمی‌دارد و می‌گوید برنگشت؟ 
نه برنگشته مادر. من هم دنبالش نرفتم. نمی‌روم. نمی‌خواهم بروم. نمی‌توانم، بخواهم هم نمی‌توانم. این‌ها را به مادرم نمی‌گویم. چون نمی‌دانم چطور براش توضیح بدهم که...



قسمتی از داستان بلند «برویم سیدمهدی آش بخوریم»

دوشنبه، دی ۱۵، ۱۳۹۳

قدم رنجه کرده‌اند چونان که بلا از آسمان

مهمان‌ها از راه رسیده‌اند
تو گویی لشکر ملخ

مهمان‌ها می‌روند
تو گویی لشکر مغول

از دست مهمان‌ها به لشکر دشمن پناهنده می‌شوم

مهمان‌ها قدم رنجه کرده‌اند
چونان که بلا از آسمان

مهمان‌ها می‌گویند خیلی خوش گذشت
تو گویی وبا به سخن آمده باشد
وقتی سایه مصیبتش را از شهرها و روستاها برمی‌چیده است

مهمان‌ها می‌گویند کاش دوباره هم بیاییم
چنان که قاتل بخواهد به سر صحنه جنایت بازگردد

از دست مهمان‌ها به لشکر دشمن پناهنده می‌شوم
با کمال میل در آشپزخانه دشمن بیگاری می‌کنم
و تن به آسایش مهمانی نمی‌دهم

مهمان‌ها از راه رسیده‌اند
تو گویی سونامی در حوض
تو گویی مارماهی به جای آسکاریس در روده
تو گویی نارنجک شلوار

مهمان‌ها... مهمان‌ها...
و مهمان‌ها حبیب خدا هستند
و خدا باید در انتخاب دوستانش دقت کند



[یک دادنامه غیرسیاسی با برداشت کاملا آزاد یا سیاسی یا هر چی]