پنجشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۹۳

دستور زبان تو؛ ساکن

برای نشاندن ساکن در وُردهای جدید باید سر جای مناسب دکمه Alt را گرفت و عدد 0250 را خیلی سریع تایپ کرد که کار ساده‌ای نیست و از پس از هر کس برنمی‌آید. ببین ْ اش چقدر سخت  است و آدم یکهو بی‌خیالش می‌شود. دقیقا این همان مشقتی است که من برای ساکن و ساکت ماندن کنار تو می‌کشم و بی‌خیالش می‌شوم و به وجد می‌آیم.

پنجشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۹۳

خرکاری پرکاری - 5



چطوریاست؟ قدیم می‌نشستند چندسال کار می‌کردند می‌شد یک رمان ششصد صفحه‌ای.
ما چندسال هم کار کنیم رو یه کار، آخرش می‌شه یک داستان هشتاد صفحه‌ای.
والا قدیم همون هشتاد صفحه رو می‌نوشتند منتها قدیم هشتادتا خیلی بود؛ اندازه ششصدتا بود.

خرکاری پرکاری - 4



می‌گه چقدر درمی‌آری همه‌ش می‌گی کار دارم کار دارم. هر چقدر درمی‌آری بگو بهت بدم دیگه کار نکنی. باشه؟
می‌گم پا شو برو یه چایی قهوه چیزی بیار بخورم داره خوابم می‌گیره کارام مونده.

خرکاری پرکاری - 3



مرغ سحر ناله کم کن...
ملک‌الشعرا بهار به خودش می‌گفته مرغ. تا سحر می‌نشسته کار می‌کرده. بعد غُر می‌زده. بعد واسه خودش می‌خونده مرغ سحر ناله کم کن... بعد از خودش شاکی می‌شده می‌گفته بیشتر کن... بیشتر کن... بیشتر کن... بعد می‌نشسته تا خود صبح کار می‌کرده.

خرکاری پرکاری - 2



یک وقتی می‌گفتم پا شم برم یه مسافرتی چیزی، نیم‌ساعت بعد تو راه بودم.
الان می‌گویم پا شم برم تا سر کوچه هوا بخورم، نیم‌ساعت بعد هنوز سرم تو کار است.

خرکاری پرکاری

صبح تا شب کار. شب تا صبح کار. کار تا کار شب. 

یکشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۹۳

مرگ از تو به راحتی گذشته است

ببوسمت؟
چنان که لبه‌ی تیغ بوسه بر شاهرگ می‌زند
و چنان که لب دریا دختری نورسیده را در بوسه غرق می‌کند

ببوسمت
و رهایت کنم
چون ماری کوچک که به پر و پای فیلی پیچیده
چون دانه برفی که به خورشید نظر دارد؟

ببوسمت
و در خاطر بسپارمت
همچون زخمی که به کارد به استخوان رسیده‌اش دل بسته است

ببوسمت
و چطور فراموشت کنم
همچون مرگ
که از تو به راحتی گذشته است



شنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۹۳

ویرایش گلوله

ویراستار عصری زنگ زده می‌گه گلوله رو شلیک می‌کنند یا می‌زنند؟
گفتم واسه تو فرق داره. واسه اون که خورده دیگه فرقی نمی‌کنه.

پنجشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۹۳

چرا من رسانه خاتمی نیستم؟

تصویر مراسم عروسی، مهم‌ترین و استراتژیک‌ترین تصویر زندگی یک فرد در مسیر متدوال زندگی انسان امروزین است. ثبت لحظه خوشبختی فردی که در گرو ثبات موقعیت اجتماعی و خانوادگی اوست. کوباندن پرچم فتح موفقیت بر قله توانایی اجتماعی که توانایی فردی و مالی و موقعیت وی را نیز نشان می‌دهد. این تصویر، یعنی تصویری که لحظه ثبت رسمی و قانونی ازدواج دو فرد را نشان می‌ دهد، نه تنها اهمیتی فردی که اهمیتی خاندانی را نیز در بر می‌گیرد. ترتیب دعوت بستگان برای گرفتن عکس یادگاری هم حائز اهمیت است. پدر عروس و پدر داماد همچون شکارچی که شیری شکار کرده باشند بالاسر فرزند خود می‌ایستند و ژستی می‌گیرند که گویی مشعل المپیک را صحیح و روشن به نفر بعدی رسانده‌اند؛ ژستی که فریاد می‌زند ما به اصول و مسیر تعریف‌شده زندگی آگاه، مقید و پایبندیم. تصویر مراسم عروسی مهم‌تر از عکس دریافت نشان فارغ‌التحصیلی یا مدال پیروزی است، که این عکس از ابتدا تا انتها، دقیقا تا موقعی که زندگی خانوادگی ساخته شده پرچمش برافراشته است، بر دیوار و جلوی چشم است.
حال چه چیزی باعث می‌شود تصویر مراسم عروسی مردم به جای این‌که تنها محدود به عروس و داماد باشد – که این پیروزی اجتماعی را جشن گرفته‌اند – یا متشکل از تصویر عروس و داماد و پدر و مادرشان باشد – که توانسته‌اند با افتخار خود را در موج اجتماعی تثبیت کنند – مجهز به عکس سیدمحمد خاتمی می‌شود؟ فردی که نه در ازدواج نه در موفقیت یا موقعیت افراد حاضر در عکس تاثیر مستقیم ندارد، و اگر تاثیری غیر مستقیم نیز برای سیدمحمد خاتمی در شکل و ریخت زندگی افراد حاضر در عکس عقدکنان در نظر بگیریم، به حتم کمتر از تاثیر پدر و مادر عروس و داماد است. پدر و مادر موثری که تمام آرمان‌ها و آرزوهای‌شان در فرزند تازه‌داماد یا نوعروس خلاصه شده است جای خود را در تصویر به مردی می‌دهند که هرگز از آمال و آرزوی عروس و دامادی که دو طرفش ایستاده‌اند ‌خبر ندارد.
چه چیزی خاتمی را تبدیل به چهره می‌کند؟ چهره‌ای سیاسی که از صحن مجلس و دولت خود را تا صدر پله‌های ریاست‌جمهوری بالا کشیده است چطور از چهره‌ای سیاسی که قرار است مجری مسایل اجرایی کشور باشد تبدیل به چهره‌ای اساطیری می‌شود که عکس یادگاری به عکس عروسی و عکس دسته‌جمعی در دفتر خیابان یاسر به عکس خصوصی‌تر در خانه افراد سیاسی عموما آسیب‌دیده از سیاست، خود را گسترش می‌دهد. چهره‌ای ثابت با حالت‌هایی مشخص؛ لبخند مشهور، بغض مشهور، غم مشهور، عصبانیت مشهور؛ همه مشهود و شماره‌گذاری‌شده در صدها و هزاران عکس منتشرشده از او در صدها و هزارها جای مختلف در این شهر، نه در این سرزمین.
چه چیزی باعث می‌شود خاتمی که روزی سایتش دولت‌دات‌آی‌آر بود و پز رسمی داشت و همان‌موقع عکس یادگاری غیررسمی‌اش با رنگ‌های مختلف عبا در مراسم مختلف رسمی و غیر رسمی عکس اول روزنامه‌ها و مجلات می‌شد، امروز که در سایت خاتمی‌دات‌آی‌آر است باز همان پز دولت‌دات‌آی‌آر را بگیرد؟ فرضش حتا اگر خنده‌دار باشد و مطر‌ح‌کردنش حتا اگر به جوکی بماند اما می‌توان به این موضوع و این موضع اندیشید که آیا امکان ساختن پوشه‌ای برای انتشار عکس‌های تازه‌عروس‌ودامادها در سایت خاتمی‌دات‌آی‌آر ناممکن بوده است؟ یا او باید کماکان در موقعیت سیاسی و در هیبت رهبری سیاسی جریانی باشد که بارها اعلام کرده رهبرش نیست اما بارها استراتژی‌اش را اعلام و تایید و تبیین کرده است و خط کشی‌اش را با جاها، آدم‌ها و جریان‌ها مشخص کرده است.
خاتمی جریان‌ساز بوده است و کارنامه اقتصادی موفق دولت‌هایش هرگز به خاطر تنگ‌نظری و گارد بسته صدا و سیما و غلط تاکتیکی رسانه‌های اصلاح‌طلب در بوق و کرنا نشد و هرگز مردم متوجه اهمیت جشن گندم و ثبات اقتصادی و مهار تورم در روزهای سکان‌داری خاتمی نشدند. خاتمی جریان‌ساز بوده و شعارهای آزادی‌خواهانه و بشردوستانه‌اش مدت‌ها تیتر رسانه‌های جهان بود تا موقعی که رسانه‌های جهان دیدند رسانه‌های کشوری که خاتمی از آن پیامدار آزادی بیان و گفت‌وگوی بیان است از تحدید آزادی و عدم امکان گفت‌وگو رنج می‌برند.
رای دادن یا ندادن محمد خاتمی یعنی ناامید کردن و امیدوار کردن خیل عظیمی از جوانانی که امروز پا به سن گذاشته‌اند. آنان که به اصلاح دل بسته بودند و بعد متوجه شدند دل در گروی مرد اول اصلاحات دارند. گرویی عاشقانه که به نظر گاهی به گروکشی می‌ماند. آیا مردم به هر روی پای خاتمی می‌مانند حتا اگر او پای حرف خودش نایستد؟
آیا ما شیفته نوعی از عرفان هستیم که در مدت کوتاهی خلسه‌ای معنوی به ما بدهد و شیفتگی و ارادت ما به افراد سیاستمدار از همین نئشگی و خلسه و وانهادگی نشات می‌گیرد؟ ما خاتمی را تبدیل به قهرمان و قهرمان خود را تبدیل به بت می‌کنیم تا مسوولیت همه چیز را به گردن او بیندازیم و شانه از وظیفه اجتماعی خود خالی کنیم؟ چرا این کار را کردی؟ چون خاتمی گفت. چرا آن کار را نکردی؟ چون خاتمی چیزی نگفت.
جایی در تاریخ وظیفه راهیابی بر عهده روشنفکران و اندیشمندان و تحلیلگران اجتماعی به عنوان بلد راه بوده است. روشنفکران به عنوان نقشه‌خوان کنار اهالی ادب و فرهنگ و هنر می‌نشستند و راه را پیش می‌بردند. در این مسیر و مسیریابی همه آنچه که در طبقه کارگر و جامعه اتفاق می‌افتد تاثیر سریع و عینی بر مسیر پیش رو می‌گذاشت. مردم منتظر بودند روزنامه و مجلات منتشر شوند تا نظرات و تحلیل‌ها و نقدهای روشنفکران را بخوانند. نطق‌های سیاسی و دستوری تاثیری در مسیر جامعه نداشت مگر این‌که اهالی اندیشه پیشنهاد تغییر در مسیر پیش رو را مطرح می‌کردند.
امروز اما مطبوعات و ادبیات و هنر امری خنثی‌شده است؛ جایی مصرفی و مصرف‌شده. کدام پدیدآور اثر هنری و فرهنگی امروز آغازگر یا گزارشگر جریانات اجتماعی است؟
تمام آنچه که باید در جهت اعتلای جامعه به کار برده می‌شد امروز نوعی از سرگرمی محسوب می‌شود؛ سینمای سرگرم‌کننده، ادبیات سرگرم‌کننده، گالری سرگرم‌کننده، موسیقی سرگرم‌کننده. همه چیز تقلیل یافته و در وضعیت دست کمی خود قرار دارد.
ما امروز در جامعه‌ای حداقلی و جامعه‌ای دست کمی قرار داریم که پیش از این کف خواسته‌های‌مان بسیار بالاتر از سقف مطالبات امروزمان قرار می‌گیرد؛ مطالبه از اهالی سیاست، اهالی فرهنگ و اهالی هنر. جامعه از دغدغه جمع به مساله فرد رسیده است و هر فرد درگیر مسائل شخصی‌اش شده است.
و همه آنچه که بر دوش آدم‌ها و جریان‌ها و نحله‌های فکری بود امروز از دوش آنان برداشته شده و چون باری گران کنار گذاشته شده است تا هزینه‌ای گران ایجاد نکند. اما مردم نیاز به قهرمان دارند. قهرمانی که زیبا و روان نطق کند و بداند هنگام سخنرانی زبان بدنش نیز مشغول حرف زدن است. تاریخ بی‌زبانی ذهن مردم را چنان تربیت کرده است که از سفیدخوانی بین سطرها و کتاب‌های چاپ‌نشده، معنای زبان بدن سیاستمداران را ترجمه به همان معنی که می‌خواهند بکنند.
آیا امروز همه هیات مردمسالاری به هیبت مردمداری تقلیل یافته است؟ جوانمردی به جوانگرایی؟ دادخواهی به داد و بیداد؟ دموکراسی به بروکراسی؟ نظم اجتماعی به نظم اداری؟ آزادی اجتماعی به آزادی فردی؟ ثبات اقتصادی کشور به تثبیت شغل شخصی؟ امنیت سرمایه به امنیت سرمایه‌دار؟
امروز خاتمی ممنوع‌التصویر شده است. پیش از این هاشمی رفسنجانی فیلتر شده بود. پیش از او درها و دیوارهایی بلند بر دیگران کشیده شده بود. نویسنده‌های بسیاری ننوشتند و هنرمندان بسیاری هنرشان را یا در کنج صندوق نهان کردند یا در چمدانی گذاشتند و به دوردست‌ها رفتند تا برای مخاطبی خیالی خالی از فایده نباشند. نشریات و روزنامه‌های بسیاری پیش از سن بلوغ فرصت رشد نیافتند. کتاب‌های بسیاری منتشر نشد و یا هرگز نوشته نشد، فیلم‌های بسیاری به نمایش گذاشته نشد یا هرگز ساخته نشد. اما این خاتمی است که همه رسانه‌اش می‌شوند. عکس عروسی‌شان را با او، که جای پدر و مادر عروس و داماد ایستاده است، منتشر می‌کنند و می‌خواهند رسانه او باشند تا صدای او را به گوش دیگران برسانند. اما کدام صدا؟ حرف خاتمی دقیقا چیست و اگر رسانه صدا وسیما که همه را ممنوع‌العرضه می‌کند به خاتمی کانالی بیست و چهارساعته اختصاص دهد، او حاوی کدام راهکار و پیام است که باید خاموش شود؟ عرصه سیاسی ایران آیا بسته به فرد است؟ عرصه سیاستی که با شعار تکثر عقیده و اندیشه پیش می‌آید آیا هنوز بسته به فرد است؟ این کدام تکثر و بلوغ اجتماعی است که با هیچ سدی که جلوی بزرگان هنر و ادبیاتش کشیده شد، صدایش درنیامد اما با ممنوعیت تصویر یک فرد همصدا می‌شود و فریاد می‌زند.
تماشاچیان فوتبالی که خطای مشخص انجام‌شده را می‌بینند اما صدای همصدای اعتراضشان بر سر داور فرضی بلند است. در همان حینی که بازیکن مضروب با پای شکسته از زمین خارج می‌شود، این صدای تشویق تماشاچیان است که جایگزین او را صدا می‌زنند.
تقلیل هر جریان بزرگ به یک نماد و سرگرم شدن با آن و رفتار نمادین پس از آن برای التیام حس از دست دادن جریان از دست رفته.
من رسانه خاتمی نیستم، حتا اگر همه رسانه‌هایی که کار کرده باشم ریشه در بهار مطبوعات که به یمن دولت اصلاحات پیش آمد داشته باشند. حتا اگر قدردان ثبات اقتصاد و وزارت فرهنگ و بهار مطبوعات و دیپلماسی خارجی موفقش بوده باشم. حتا اگر او کماکان جریان اجتماعی ایجاد کند و چشم خیل بسیاری به او بسته باشد که شال سبز را به گردن چه کسی می‌اندازد. حتا اگر روزی تصویر سیدمحمد خاتمی را به عنوان نماد روزهایی که از دست دادم به جای تصویر پدر و مادرم در عکس عروسی‌ام بنشانم.


چهارشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۹۳

تو در قلب منی و من زیر پای دیگران، در قلب دوم‌شان

لباس کهنه، نان مانده، دست خالی. بوی فقر می‌دهد عید. بوی نای سبزه هفت‌سین فراموش‌شده، بوی دل‌تنگی عیدی لای کتاب، بوی ماهی مرده در تنگ بلور، بوی حاجی‌فیروزی که سر چهارراه وسط قر کمر چرت خماری می‌زند. عید از راه می‌رسد و مرد خودش را می‌زند به آن راه. عید از راه می‌رسد و زن خودش را می‌زند به آن راه. عید از راه می‌رسد و بچه‌ای به جان کفش برادر بزرگش افتاده و هی واکس می‌زند. واکس می‌زند و سیاه می‌کند کفش را. خودش را. سبزه سفره هفت‌سین را. بوی واکس سیاه گرفته روزها. بوی شرم خیس شدن جوراب، حس سرما بر کف پا، حس گز گز کردن انگشتان پا و یخ‌کردن‌شان، بر اثر سوراخ کفش، در وقت باران. شعری چگونه بنویسند شاعران، چگونه بگویند دوستت دارم عاشقان، وقتی پای‌شان یخ زده است و پا قلب دوم آدمی است. و تو در قلب منی و من زیر پای دیگران، در قلب دوم‌شان.

شنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۹۳

آدم‌های عوضی


آدم‌های عوضی | مجموعه‌داستان | نشر مروارید | چاپ اول؛ بهمن 1393
از فردا پس‌فردا در کتابفروشی‌ها.
اگر خواندید خوشحالم می‌کنید نقد و نظر منفی و مثبت‌تان را بنویسید. چه چیزی بهتر از این برای یک نویسنده؟
حقیقتش این است که این کتاب و کتاب پنجره زودتر می‌میرد کتاب‌هایی است که خوانده شدنش برایم خیلی مهم بوده و هست، چون هر کدام حاصل مدت‌های طولانی کار است. تو بگو چندسال.
این کتاب برایم مهم است همچون پنجره زودتر می‌میرد. امیدوارم بخوانید و امیدوارم داستان‌های آن با همه تلخی و مضحکه‌های تلخش دُرُست دیده و خوانده شود.
.
باید از سرکار خانم فرزانه طاهری بسیار ممنون باشم و بسیار تشکر کنم که با همه مشغله‌شان زحمت خواندن و ویرایش کتاب را قبول کردند.
از فاضل ترکمن که حوصله می‌کند برای انتشار این کتاب‌ها در نشر مروارید حتما حتما باید تشکر کنم چون خیلی حوصله دارد که ادا اطوار من را تحمل کند 
smile emoticon

از شیوا ایروانی نازنین هم ممنونم.
از همه آنان که پیش از انتشار کتاب در این چندسال داستان‌ها را خوانده و نظر داده بودند، بسیار ممنونم. تک تک نظراتشان مهم و ارزشمند بود حتا اگر عین به عین آن در متن لحاظ نشده باشد. و البته که نام بردن از تک تک آنان فرصتی دیگر و متنی دیگر می‌طلبد.



سه‌شنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۹۳

برویم سیدمهدی آش بخوریم - 6

عیبش این است که می‌توانم ثابت کنم به هزار و یک دلیل رفتنت بی‌فایده بود، که آنجا خبری نیست، که حتما بهت خوش نمی‌گذرد، که حتما حالت بدون ما گرفته، مثل ما که حال‌مان بدون تو گرفته است، اما عیبش این است که می‌توانم ثابت کنم به هزار و یک دلیل رفتنت تو را پژمرانده ولی توی عکس‌هات توی آنجا، توی آن خراب‌شده، چشم‌هات واقعا می‌خندد و چشم‌هات واقعا زنده است و حالَت توی عکس‌های دسته‌جمعی با آن‌ها که بلد نیستند باباکرم برقصند تا خنده‌ات بیفتد بهتر از حالَت در عکس‌های دسته‌جمعی با ماست که برای خنداندنت پدر خودمان را در می‌آوردیم. عیبش این است که می‌توانم بهت ثابت کنم و به خودم ثابت کنم رفتنت بی‌فایده بوده، اما چه فایده توی عکس‌ها حالت خوب است و واقعا اگر بپرسی دلم برای تو نه دلم برای خودم می‌سوزد.
بعد مامان‌بزرگ می‌آید جلوی چشمم که می‌گفت ببین این یادت باشه چون در یمنی پیش منی چون پیش منی در یمنی. آره مادر.
واقعا فرقی داشت؟ واقعا می‌ارزید ماندن من به قیمت از دست دادن تو؟ واقعا اگر با تو آمده بودم هنوز با هم بودیم؟ واقعا می‌ارزید نگه داشتن تو، پیش تو ماندن، به قیمت از دست دادن همه چیزها؟ نه. نمی‌ارزید. بعد تو چیزی بود توی زندگی من که دیگر جفت و جور درنیامد.

قسمتی از داستان بلند «برویم سیدمهدی آش بخوریم»

شنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۹۳

همچین عاشقش شدم که... | به قلم خشایار دیهیمی

چی بهتر از خواندن شوخی خشایار دیهیمی با آدم؟
این متنی است که آقای دیهیمی به عنوان سرمقاله مجله نیمکت شاگردها نوشتند.




سلام بچه‌ها. من نمیدونم شما چند سالتونه. گفتن این مجله مثلاً برای بچه‌های ده تا بیست ساله‌ست. ولی من شصت سالمه. اگه عکسمو بذارن یعنی عکس الانم رو احتمالاً فکر می‌کنین هشتاد سالمه چون ریشم از ریش بابا‌نوئل هم سفیدتره و از ریش رستم بلندتر. تنها چیزی که از جوونی یا بچگی تو قیافه‌ام هست یه برق شیطنته که اونم تو عکس حتماً به‌چشم نمیاد. باید روبه‌روم باشین و زل بزنین به ته چشمام تا اون برقو ببینید. ولی اصلاً قصه چیه که من دارم براتون می‌نویسم. یکی از دوستام داره این مجله رو درمیاره و مثلاً این فکر بکر به سرش زده که از ما پیرمردها چند تا سؤال بپرسه و ما به شما بچه‌ها یا جوون‌ها بگیم چی گوش بدین، چی بخونین، چی بپوشین، یا کجاها برین بهتره. راستش بین خودمون باشه حتماً این دوست من یا یه تخته کم داره یا ملنگه یا عقلش پارسنگ برمی‌داره. البته اگر این‌جوری نبود اصلاً با هم دوست نمی‌شدیم. اگه عقل داشت به‌نظر شما یه همچون سؤال‌هایی رو از من می‌پرسید؟ ولی آدم معمولاً به دوستاش نه نمیگه. پس منم باید یه چیزی براش بنویسم. شما هم دوست نداشتین نخونین. خوندنش البته بی‌ضرره ولی خداییش به خوندنش هم نمی‌ارزه. اول بگم که من به سؤال هیچ‌کس جواب نمی‌دم. از بچگی همین‌طور بودم الانش هم همین‌جورم. هر کی هر چی بپرسه من همون چیزی رو می‌گم که خودم دلم می‌خواد. پس الان هم جواب اون سؤال‌ها رو نمی‌دم یه کمی از بچگی خودم براتون میگم شاید عبرت بگیرین و راهی رو نرین که من رفتم و کارهایی رو نکنین که من کردم. اولاً خیلی طفلکی بودم. چون هیچ‌کس از حرف‌ها و کارهام سردرنمیاورد‌. مثلاً اون وقت‌ها شهربازی نبود. اولین چرخ و فلک گنده که درست کردن یه جایی بود به اسم فانفار تو میدون ونک. فکر کنم لاشه‌اش هنوز همون‌جا باشه. من یازده سالم بود. بابا و مامانم به خیال خودشون برای اینکه من یه کیفی بکنم منو ورداشتن بردن اونجا. من داشتم یه کتاب قصه می‌خوندم. خیلی غصه‌دار بود. خاطرات یه زندونی بود، ولی همچین عاشقش شده بودم که نمی‌تونستم ازش دل بکنم. بابا رفت بلیت خرید برای همه‌مون. اما هر چی اصرار کرد من سوار نشدم. گفت نمی‌دونی از اون بالا شهر چقدر قشنگ و چراغونیه! گفتم بابا من سوار نمی‌شم شما سوار شین من از این پایین براتون دست تکون میدم. خلاصه رفتن و سوار شدن. البته چون بلیتو پس نمی‌گرفتن بابام عصبانی بود که چرا دو تومنش هدر شده. گفتم بابا هدر نشده یکی دیگه بخر با مامان یه دور اضافی سوارشین. به هوشم آفرین گفت و منم رفتم پیش دوستم تو کتاب تو زندون. اون‌قدر غرق  قصه شده بودم که هر چی از اون بالا برام دست تکون داده بودن من حالیم نشده بود. از لباسام بگم. همیشه یکی دو تا دگمه‌اش افتاده بود. همیشه یه طرف پیرهنم از یه طرف شلوار زده بود بیرون. طفلک مامانم. خیال می‌کردن اون به لباسام نمی‌رسه ولی راستش من تو هپروت بودم یه دستی شلوارمو می‌کشیدم بالا. خب معلومه کج و کوله می‌شد. راستش من اصلاً انگار تو این دنیا نبودم. تو قصه‌هام زندگی می‌کردم. چه اونایی که می‌خوندم چه اونایی که خودم سرهم می‌کردم. عشق فوتبال هم بودم اما کمتر بازیم می‌دادن چون با اینکه خوب دریبل می‌زدم اصلاً اهل تنه زدن و پشت پا انداختن نبودم. پس هر وقت هم که دریبلشون می‌کردم یه تنه می‌زدن و یه پشت پا می‌انداختن و توپو ازم می‌گرفتن. داور ماور هم که نبود. ولی تو قصه‌هام چه کارها که نمی‌کردم. بزرگ‌تر که شدم حالا دیگه واقعاً همون کارها رو می‌کردم؛ با بزرگ‌تر از خودم در می‌افتادم، با گردن‌کلفت‌ها، با معلم‌ها، خلاصه فردین بودم (البته شما چه می‌دونین فردین کی بود. هر کی بود برد پیت و از این‌جور آرتیست‌ها نبود که می‌شناسین) و تا دلتون بخواد کتک می‌خوردم. اما هیچ‌وقت اشکم درنیومد. بچه‌ها اگه بخوام بگم خیلی چیزها دارم تعریف کنم. اما فکر کنم شما بچه‌های امروز بیشتر شبیه بزرگت‌رهای اون بچگی‌های من هستین و از کارام سر در نمیارین و حوصله‌تون سر میره والا من از تعریف کردن خاطراتم سیر نمی‌شم چون دوباره منو می‌برن تو همون دنیا. اما به هیچ سؤالی هم جواب نمی‌دم. برید ببینید با چی حال می‌کنید. هرکسی با یه چیزی حال می‌کنه به من چه که بگم چی کارا بکنین. خرابکاری می‌شه. مثل همین نوشته‌ام.

خشایار دیهیمی

پنجشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۹۳

لباس خودآغوشی

بعد از تو
قرص‌هاى اعصاب هم اعتصاب كرده‌اند و
به من محل سگ نمى‌گذارند

بعد از تو
كسى بغلم نمى‌كند
كسى بغلم نمى‌نشيند
بعد از تو محل سگم نمى‌گذارند

بعد از تو
به توصيه روانپزشك بيمارستان
جاى خالى تو را
با لباس‌هاى خودآغوشى پر كرده‌ام

یکشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۹۳

خرکاری - 4

بلانسبت کار کردن خر و خوردن یابو، اگر شما کار کنی من بخورم خیلی هم آقایی.
:(

خرکاری - 3



کاش می‌شد وقتی خوابیم کار کنیم بعد وقتی بیدار شدیم، استراحت کنیم.
:|

خرکاری - 2



کاش وسط پلکان ترقی، دوتا پله برقی گذاشته بودند.
:|

خرکاری - 1

کاش جای بیست و چهار، شبانه‌روز را تقسیم بر شصت و یک کرده بودند که وقت بیشتری داشتیم به کارهایمان برسیم. 

دوشنبه، دی ۲۹، ۱۳۹۳

ترجمه شاهنامه و تاریخ بیهقی به فینگلیش


شاهنامه فردوسی را به فینگلیش برگرداندم. حالا دارم روی تاریخ بیهقی کار می‌کنم. امیدوارم با انتشار این کتاب در جهان، جهانیان با ادبیات ما آشنا شوند. 
اگر ادبیات فارسی به فینگلیش ترجمه شود مشکل ادبیات ما حل می‌شود و مشکل جهان هم با ما حل می‌شود.
مثل ما که همه چیزمان را با حروف لاتین می‌نویسیم و مشکل‌مان با دنیا حل شده است.
و هم‌اینک از همه بیشتر می‌فهمیم.

جمعه، دی ۲۶، ۱۳۹۳

من میخ غم‌انگیزی هستم

میخ آهنی باشم هم
در قلب تو فرو نمی‌روم

باید به دیواری گچی بسنده کنم در خانه‌ی سالمندان
که قاب کوچکی بهم بند کنند
برای به یاد آوردن زیبایی از دست رفته

یا میخی که به درد آویختن کلید انباری بخورد
کلیدی که سالی یک بار هم به کار نمی‌آید

یا میخی آهنی که به گَلَش تسبیح و آیت الکرسی انداخته‌اند
تا خانه و اهل خانه را بیمه کند
و اهل خانه سال‌هاست به خانه بازنگشته‌اند
و سینه‌کش قبرستان خوابیده‌اند

همین‌قدر غم‌انگیز باید بوده باشم
میخ زنگ‌زده‌ای که در لاستیک اتوبوسی رفته
قلب لاستیک را شکسته و ترکانده
و اتوبوس اکنون در دره‌های گردنه حیران فروخفته است

صدای خنده‌ی کودکان به گریه تبدیل نشد هرگز
میخ خودش را از لاستیک بیرون کشید
و خودش را در رودخانه غرق کرد

همین‌قدر غمناک همین‌قدر زنگ‌زده
میخی در اعماق رودخانه‌ام که هر چقدر می‌خواهد جان بکند زنگ می‌زند و تمام نمی‌شود

با این روضه‌ای که خواندم
دیگر مشخص است
میخ آهنی باشم هم
در قلب تو فرو نمی‌روم
و سر کج می‌کنم در مغازه تابوت‌سازی تا نوبت شود

پنجشنبه، دی ۲۵، ۱۳۹۳

فندک را گم کرده‌ام


بعد از تو
روزی بیست بار بیست سیگار روشن کرده‌ام
با فندکی که برایم خریده بودی
همچون پیرمردی که نذر کرده باشد در معبد بیست سال هر  روز بیست بار با روشن کردن بیست شمع گناهانش را اعتراف کند
و خودش را بیازارد

فندک را گم کرده‌ام
دیروز

و از دیروز
دستم به سیگار نرفته است
لبم به اعتراف باز نشده است
و دیگر یاد تو نمی‌افتم
همچون پیرمردی که نشانی معبدش را فراموش کرده باشد
همچون پیرمردی که به سمت نوشگاهی پیچیده باشد
و بعد از یک عمر نفس راحتی کشیده باشد

یکشنبه، دی ۲۱، ۱۳۹۳

انگلیفارسی - فارسینگلیسی

دونت اسک می
این عکس من نیست.

آی م ساری
من اهل ساری هستم.





#زبانکده
 #زبانشناسی
 #انگلیفارسی
 #فارسینگلیسی

چهارشنبه، دی ۱۷، ۱۳۹۳

برویم سیدمهدی آش بخوریم - 5

شیرینی نوبل شده کله‌پزی. می‌گویند شیرینی‌نوبلی‌ها فروخته‌اند و رفته‌اند آمریکا.
قبل‌تر ما توی میرزای شیرازی قدم می‌زدیم و می‌رفتیم  شیرینی نوبل و دو سه شیرینی خشک می‌خریدیم و می‌رفتیم  بالا و از قهوه طلایی قهوه می‌گرفتیم. بعد تو رفتی. اول از پیش من. بعد از اینجا. رفتی کجا؟ آمریکا یا هر جهنم‌دره‌ی دیگری. فرقی ندارد.
بعد من ماندم و میرزای شیرازی. من ماندم و شیرینی خشک‌ها. دوتا می‌گرفتم و سلانه می‌رفتم بالا، یک قهوه می‌گرفتم و سلانه می‌آمدم پایین. 
تو که رفتی زمام امور به هم ریخت. شهر از هم پاشید. خیابان ولیعصر یک‌طرفه شد. چهارراه ولیعصر شد مزخرف‌ترین زیرگذر جهان. شیرینی نوبل هم شد کله‌پزی.
راحت شدی؟ ترس داشتی و می‌گفتی آب از آب تکان نمی‌خورد. دیدی؟ راحت شدی؟ شهر  به هم ریخت. بعد نامه نوشتی و ایمیل کردی که عکست را دیدم توی اینترنت تکان نخوردی. نمی‌بینی؟ شهر ریخته به هم. من ریخته‌ام به هم. ولی از لج تو هم شده، از لج شهردار تهران هم شده، توی عکس می‌خندم. شلوار رنگی می‌پوشم. توی خیابان می‌دوم. بپر بپر می‌کنم. 
مطمئنم دست همه‌تان توی یک کاسه است. دست تو و شهردار. دست تو و رییس‌جمهور. دست تو و مادرم، که هر وقت می‌توانم بهش تلفن بزنم اولش می‌گوید خوبی؟  می‌گویم خوبم. بعد نه می‌گذارد نه برمی‌دارد و می‌گوید برنگشت؟ 
نه برنگشته مادر. من هم دنبالش نرفتم. نمی‌روم. نمی‌خواهم بروم. نمی‌توانم، بخواهم هم نمی‌توانم. این‌ها را به مادرم نمی‌گویم. چون نمی‌دانم چطور براش توضیح بدهم که...



قسمتی از داستان بلند «برویم سیدمهدی آش بخوریم»

دوشنبه، دی ۱۵، ۱۳۹۳

قدم رنجه کرده‌اند چونان که بلا از آسمان

مهمان‌ها از راه رسیده‌اند
تو گویی لشکر ملخ

مهمان‌ها می‌روند
تو گویی لشکر مغول

از دست مهمان‌ها به لشکر دشمن پناهنده می‌شوم

مهمان‌ها قدم رنجه کرده‌اند
چونان که بلا از آسمان

مهمان‌ها می‌گویند خیلی خوش گذشت
تو گویی وبا به سخن آمده باشد
وقتی سایه مصیبتش را از شهرها و روستاها برمی‌چیده است

مهمان‌ها می‌گویند کاش دوباره هم بیاییم
چنان که قاتل بخواهد به سر صحنه جنایت بازگردد

از دست مهمان‌ها به لشکر دشمن پناهنده می‌شوم
با کمال میل در آشپزخانه دشمن بیگاری می‌کنم
و تن به آسایش مهمانی نمی‌دهم

مهمان‌ها از راه رسیده‌اند
تو گویی سونامی در حوض
تو گویی مارماهی به جای آسکاریس در روده
تو گویی نارنجک شلوار

مهمان‌ها... مهمان‌ها...
و مهمان‌ها حبیب خدا هستند
و خدا باید در انتخاب دوستانش دقت کند



[یک دادنامه غیرسیاسی با برداشت کاملا آزاد یا سیاسی یا هر چی]

پنجشنبه، دی ۰۴، ۱۳۹۳

شب شباشب شب

حتما راهی دارد از شب بگذرم
راهی دارد بگریزم
راهی دارد نقب بزنم به روز
شب
شباشب
هجوم می‌آورند خاکستر خاطراتی که سوزانده‌ایم در سراسر روز
در سراسر عمر
آدم‌هایی را که سوزاندیم
دل‌هایی را که سوزاندیم
باد
یاد
می‌آورد و می‌ریزد خاکستر را بر دست‌های ما
بر موهای ما
بر مژگان ما
قلب‌ها روی کوره‌های آدم‌سوزی را سفید کرده است
به بهانه‌ی این‌که نسل سوخته‌ایم
تاریخ را دور می‌زنیم
و سراسر روز دود از دودکش بلند کوره‌های حافظه ما فضای افسانه‌ها را مسموم می‌کند
حتما راهی دارد بگذریم
و هر چه پیشتر برویم
فروتر می‌رویم در شب
و شب
راهی باز می‌کند در روز
و خودش را می‌کشد تا شبی دیگر

چهارشنبه، دی ۰۳، ۱۳۹۳

قصه‌های آسانسورچی

چاپ اول: 14 مهر 93
چاپ دوم: 17 مهر 93
چاپ سوم: 14 آذر 93

- راستش من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین رفتن‌هایم را برای‌تان تعریف می‌کنم و بخشی از آن را در مجله‌ی چلچراغ منتشر کرده بودم.
- راستش پنج‌سال است شش کتاب توی ارشاد دارم که انتشار این کتاب، بعد از این همه مدت، لبخندکی روی صورتم نشاند و دلم را خوش کرد. خوشحال می‌شوم کتاب را بخوانید یا اگر فرصت کردید دوشنبه ببینم‌تان.

و البته که این جلد زیبا و تو دل برو را بزرگمهر نازنین طراحی کرده.


یکشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۹۳

سنت و مدرنیته

به قول قدیمی‌ها؛ ن...ا...یده شب درازه.
به قول جدیدی‌ها؛ یلدا مبارک.
:|


چون دیده شده خانواده از اینجا رد می‌شود خودسانسوری کردیم. وگرنه ادبیات عامه که از این ادا اصول‌ها ندارد.

چهارشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۹۳

برویم سیدمهدی آش بخوریم - 4

نمی‌دانم هنوز به این ایمیل دسترسی داری یا نه. اما من جز این ایمیل راهی دیگر برای دسترسی به تو ندارم. خیلی چیزها تغییر کرده. تو تغییر کرده‌ای. وضعیت منطقه تغییر کرده. وضعیت خانه‌مان تغییر کرده. تو از همه بیشتر تغییر کرده‌ای. اثری که این اتفاقات روی کشورهای منطقه گذاشته خیلی کمتر از اثری است که روی گذاشته. دیگر دارم ازت می‌ترسم. نمی‌خواهم برگردم. هه. یعنی حتا اگر بتوانم برگردم نمی‌خواهم برگردم. یک‌جور حبس شده‌ایم اینجا که توضیح دادنش سخت است. اما هیچ چیز سخت‌تر از این نیست که تو تغییر کردی. چرا این‌طوری شد؟ چرا این‌طوری شدی؟ تو تغییر کردی. مطمئن. مطمئنم که من تغییر نکردم. اصرار عجیبی دارم که عین قبل باشم. همین تغییر کردن است. مثل دستی که در معرض آتش بوده و اصرار دارد مثل قبل باشد اما سوخته و گوشتش ور آمده.
نشستم اینجا، زل زدم به صفحه کامپیوتر. موس را هی می‌آورم روی اسم تو و عکس تو را تماشا می‌کنم. همه این سال‌ها در این عکس چشم‌هات برق می‌زند از خوشحالی. یادت است؟ عکس را کجا گرفتم ازت؟ درست سر خیابان فلسطین، وسط بلوار کشاورز. می‌خواستی از دوتا لوله‌ی آب بین آبراهه بلوار بگذری. من می‌گفتم می‌افتی توی لجن‌های آبراهه. تو می‌گفتی من ترسو هستم و جراتش را ندارم رد شوم. راست می‌گویی. من ترسو بودم. ترسو هستم. با این همه اتفاق که از سرم گذشته باز هم مطمئنم اگر برسم به بلوار کشاورز، تو بدوی از روی لوله‌ها و بپری آن طرف آبراه و بگویی بدو بدو بیا کاری ندارد بدو نترس. باز می‌ترسم. چشم‌هات هنوز توی عکس برق می‌زند.
تنهایی خلم کرده. می‌نشینم با کلمه‌ها بازی می‌کنم و هی برای تو ایمیل می‌زنم. چرا این‌باکس جی‌میل مثل همه این‌باکس‌های دیگر نمی‌زند seen تا بفهمم دست کم نامه‌ها به دستت رسیده.
از دیشب این افتاده سر زبانم؛
دستگیر می‌شوم. نمی‌ترسم. دستم نمی‌لرزد. دلگیر می‌شوم. نمی‌ترسم. دلم نمی‌لرزد. پاگیر می‌شوم می‌ترسم. پا سست می‌کنم و عقب عقب می‌روم. و از تو دور و دورتر می‌شوم.
خب. زنجموره بس است. این ایمیل هم مثل همه ایمیل‌ها می‌افتد گوشه این‌باکست. کم کم گوگل ایمیل من را به عنوان اسپم معرفی می‌کند. شاید هم تا حالا اسپم شده باشم و مستقیم نامه‌هام می‌رود توی پوشه اسپم‌ها. باورت نمی‌شود چقدر تغییر کردم. حتما باورت نمی‌شود یکی را کشتم. این بار چندم است که برات می‌نویسم؟ هر بار هم فکر می‌کنم اگر پسورد تو دست تو نباشد یا این ایمیل‌ها را یکی بخواند دهانم را صاف خواهند کرد. بکنند. به درک. تو باورت نمی‌شود من آدمم. احساس دارم. بهم برمی‌خورد. همان‌قدر که یکی را دوست دارم می‌توانم ازش بدم بیاید. باورت نمی‌شود. اما مطمئنم باورت این است که نمی‌توانم از آن لوله‌های کثافت وسط بلوار بپرم آن ور. باورت این است که ببوگلابی‌ام.
دوستت دارم لعنتی
و به درک که این ایمیل را بخوانی یا نه. واقعا به درک. دیگر فرقی نمی‌کند.


قسمتی از داستان بلند «برویم سیدمهدی آش بخوریم»

چهارشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۹۳

هيچ چيز شبيه تلفن غم‌انگيز نيست

هيچ چيز شبيه تلفن غم‌انگيز نيست
تلفن يعنى پر كردن جاى خالى پايى كه قطع شده با آجر
يعنى جاى خالى دست تو در دستم گوشى ست
يعنى جاى خالى لبهات بر گوشم گوشى است
تلفن يعنى پر كردن جاى خالى پايى كه قطع شده با آجر

جمعه، آبان ۳۰، ۱۳۹۳

طرح

ترکش کوچک باقی‌مانده از جنگی بزرگ
ذره ذره به قلبم نزدیک می‌شود
خاطره‌ای کوچک از عشقی بزرگ
ذره ذره به مغزم نزدیک می‌شود

و ضربان قلبم به شماره افتاده است

جمعه، آبان ۲۳، ۱۳۹۳

شبانه بی شاملو - 57

شب
از آغاز روز
گریبانم را می‌گیرد
من
با مشتی آب
قیر شب را از صورتم می‌خواهم بشویم
چونان کارگری ساده
صبح به صبح
با قیر
گونه‌هایم را قیرگونی می‌کنم
تا جلوی نشت اشک‌هایم را بگیرم
شب
از آغاز روز
همچون مرگ از آغاز تولد
همچون درد از آغاز لذت
همچون شک از آغاز عشق
همچون رفتن از آغاز آمدن
همچون خون از آغاز خنده
بیرون می‌جهد
و من با مشتی آب می‌خواهم صورتم را بشویم


راهکار چای بوس‌پهلو در دفاع از حملات عصر جمعه

خبرنگار بی‌بی‌سی گزارش داد سه نفر بر اثر برخورد با عصر جمعه زانوی غم بغل کرده‌اند و افتاده‌ند گوشه‌ی خانه.
بر پایه این گزارش دانشمندان اعلام کرده‌اند صدمات عصر جمعه از صدمات احتمالی برخورد ماه با زمین بسیار بیشتر برآورد می‌شود.
پزشکان توصیه می‌کنند عصر جمعه تنها بیماری‌ای است که نه تنها از راه تماس بدنی سرایت پیدا نمی‌کند بلکه بر خلاف دیگر بیماری‌های مسری مهم‌ترین دوای درد آن آغوش بی‌دغدغه است. آغوش بی‌دغدغه از قدیمی‌ترین و مهم‌ترین راه‌های درمانی است که استفاده از آن بعد از مادربزرگ‌ها رو به فراموشی گذاشته است.
به گفته شاهدان عینی، عصرهای جمعه موقعیت استراتژیک چای بوس‌پهلو امن‌ترین جای دنیاست و امنیت این منطقه را  نیز سازمان ملل تضمین کرده است.



چهارشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۹۳

دوستم هم داشته باشی

دوستم هم داشته باشى
اسيدى هستم
كه دستت را مى‌خورم
و زيبايى‌ت را حرام مى‌كنم
بايد بگذارى‌ام در شيشه
درم را بگذارى
و دور از دسترس اطفال نگهم دارى


دوستم هم داشته باشى
اسيدى هستم كه در تنهايى
زانوهاش را بغل كرده
خون خونش را
و خودش خودش را مى‌خورد
تا چكه چكه تمام شود


یکشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۹۳

سه نقطه!

زمانی به جای کلمه‌های مساله‌دار می‌گفتند کلمه مساله‌دار را حذف کنید و به جای آن "سه نقطه" بگذارید. 
عمران صلاحی هم دراین‌باره چنین چیزی نوشته بود؛
ما قبلا نظرمان به یک نقطه جلب می‌شد. الان به سه نقطه جلب می‌شود که نگاه کردن به سه نقطه از نگاه کردن به یک نقطه خیلی بدتر است!


راستش اصل این یادداشت یادم نیست در کدام مجله بود، اگر یادتان آمد بگویید بروم اصلش را بیاورم برای‌تان تعریف کنم. اما آنچه در ذهن من و بهرنگ تنکابنی مانده بود همین بود.

سه‌شنبه، آبان ۱۳، ۱۳۹۳

نخستين راه را

نخستین راه را
مردی ساخت
که راهی برایش نمانده بود
از جایی که نمی‌توانست بماند
به جایی که نمی‌دانست کجاست

راه‌ها
جایگزین غرق شدن آدم‌ها هستند
در دریاچه‌ها
در خودشان
وقتی غمگین شده‌اند
و به پایان راه رسیده‌اند

چهارشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۹۳

سه‌شنبه، آبان ۰۶، ۱۳۹۳

چنان سياره‌اى كه از مدارش

فكر كردن به تو
از دست من خارج شده
چنان سياره‌اى كه از مدارش

كنار پنجره ايستاده‌ام
چايم را
ترسم را
مزه مزه مى‌كنم
به در چشم دوخته‌ام
و برخورد تو را با زمين
با زمان
با خودم انتظار مى‌كشم

یکشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۹۳

گرگ و خرگوش

دو خرگوش کوچک
دستان تو
بازیگوش و کنجکاو و ترسان
در جیب‌های بارانی‌ات پنهان شده‌اند
گرگی باران‌خورده و گرسنه
که رد خرگوش‌ها را زده
و دور لانه‌شان پرسه می‌زند
دستان من

گرگ گرسنه
زبان به دندان‌های تیزش گرفته
چشمش تو را گرفته
قسم می‌خورد از امروز من گیاهخوارم
بیا گرگم به هوا بازی کنیم

خرگوش‌هات ترسیده‌اند
قلب‌شان تند می‌زند
دستت را در دستم می‌گیرم
و گرگ به گله می‌زند


دوشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۹۳

هر چیزی ارزشش را ندارد، ممد

این‌که سیاستمداران ما به صورت تاریخی یک رودروایسی دارند همیشه، یا با خودشان یا با رقبا یا مخالفانشان یا با مردم و حتا با قدرت، تبدیل به رفتاری طبیعی شده است.
در آخرین نمونه، محمد هاشمی رییس و عضو هیات موسس حزب کارگزاران، به دلیل ورود "افراد"ی به شورای مرکزی استعفا می‌دهد و لب از لب باز نمی‌کند و جز کمی غر زدن و دلیل آوردن چرا رفتم چرا رفتم چرا من بی‌قرارم، حاضر نیست دلیل جدایی به این مهمی و موثری را به زبان بیاورد. یا به نقد رفتار حزبی هم‌حزبی‌های سابق بنشیند.

حتا هاشمی هم می‌گوید "ولی الان وارد این بخش نمی‌شوم" و منتظر آینده‌ای است که زمان وارد شدن به "بخش‌"ها از راه برسد.
جدا شدن محمد هاشمی از حزب کارگزاران به دلیل ورود افرادی که پیش از این منتقد حزب کارگزاران بودند، یک رفتار حزبی است. یک ارزش برای یک فرد حزبی. ارزشی است که مدت‌هاست در رفتار بیشتر افراد و احزاب و نحله‌های فکری دیگر دیده نمی‌شود. آنان خط عوض می‌کنند رنگ عوض می‌کنند تا به هر قیمتی بمانند، در بازی بمانند حتا اگر بازی بخورند، اما حاضر نیستند از قافله جا بمانند. 
مساله سیاسی و جبری که منجر به چنین امری شده، در این چند خط منظور نظر من نیست. کاری که محمد هاشمی کرد، برای من بسیار قابل احترام است نه به دلیل سرسختی‌اش یا ایستادنش به قیمت جدایی‌اش بر اصول یک حزب که هر کسی - به خصوص اگر منتقد وضع حزب بوده باشد - نمی‌تواند تا شورای مرکزی یک‌باره خود را بالا بکشد، استعفای محمد هاشمی برای من ارزشمند است چون به خاطر یک ارزش شخصی است، شاید به این دلیل که ارزش آدم گاهی بالاتر است از چیزهای ارزنده‌ی دیگر، شاید هم استعفای هاشمی به خاطر یک جمله خودمانی بوده که پیش از استعفا زیر لب زمزمه‌اش می‌کرده، جمله‌ای ساده و خودمانی اما اساسی؛ جمله‌ای مثل این‌که؛ "هر چیزی ارزشش را ندارد، ممد."


مصاحبه را با دقت بخوانیم.

پنجشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۹۳

و البته که این سطور ربطی به کسی ندارد جز کسی که ربطی بین خودش و این سطور پیدا کند

همیشه صبر کرده‌ام آب‌ها از آسیاب بیفتد
بعد با عینک دودی و کلاه نقاب‌دار
در اماکن عمومی و بی‌خطر
ظاهر می‌شوم
عدل جلوی دوربین عکاسان بین‌المللی و محلی
بعد با حالتی متفکر و دردآلود
سیگار بهمن دود می‌کنم
آه بلند می‌کشم
تا رزومه شود
و فریاد کوتاه می‌کشم
تا مساله نشود
همه‌چیز را گردن دیگران
و دیگران را گردن خودشان
و خودم را گردن دیگران می‌اندازم
آدرنالین ترشح می‌کنم و بعد
زیر لب و پنهانی می‌گویم آزادی آزادی
تا نام تو را فراموش کنم
تا فراموش کنم تصویر تو را
تا از خودم تصویر بهتری بسازم

و بعد
با طمانینه به سمت سفارتخانه قدم برمی‌دارم
تا تصویر آخرم را ضمیمه پرونده‌ام کنم




[بخشی از کار بلند / اینجا خاورمیانه است]

سه‌شنبه، مهر ۲۲، ۱۳۹۳

دستور زبان تو؛ ویرگول

جا دارد از ویرگول تشکر کنم که هر جا به اسم تو در متن می‌رسم فرصت می‌دهذ بی‌آنکه خواننده بفهمد آب دهانم را قورت بدهم و آن‌قدر حوصله دارد که من درباره‌ی تو کلی چانه‌گرمی کنم تا زمان بخرم و بتوانم خودم را جمع و جور کنم و به متن برگردم هر چند این بهانه‌ای باشد که من بخواهم فقط و فقط در فاصله‌ی دو کاما و پیش از آن‌که به فعل برسم تو را یک دل سیر تماشا کنم و در قالب توصیف و تعریف پزت را به خواننده بدهم وگرنه راستش ویرگول اگر بعد از اسم تو، که من دوست دارم درباره‌ات قلم‌فرسایی کنم و سطر به سطر و در طول روایت دورت بگردم، نیاید دیگر چه فایده‌ای دارد؟

پنجشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۹۳

در قلبم گلوله‌ای پنهان کرده‌ام

نیمی از عمرم
در لباس خاک‌بازی‌های کودکی‌ام گذشت
نیمی دیگر
در لباس خاکی پشت خاکریز

پیش از آنکه زندگی کنم
به خاک سپرده شده بودم

و به مادرم هم بگویید
منتظر معجزه نماند
با صرف این همه گلاب هم
هیچ گلی از خاک من سر در نمی‌آورد

که در قلبم گلوله‌ای پنهان کرده‌ام
گلوله‌ای که دستم نرفت به سمت قلب دشمن شلیک کنم


 + اینجا خاورمیانه است

شنبه، مهر ۰۵، ۱۳۹۳

چرا دوستت می‌دارم

چرا دوستت می‌دارم
وقتی از مرگ گریزی نیست
و همین لحظه، عدل در همین لحظه، موشکی می‌تواند شکوه شعر مرا به سخره بگیرد
و از من تکه‌ای گوشت گندیده به یادگار بگذارد
که چسبیده به قاب پنجره
در خانه بمب‌زده
خانه‌ای که هرگز پای تو به آن باز نخواهد شد
چرا دوستت می‌دارم
که فقر از سر و روی من بالا می‌رود
و صورتم را به سبکی کلاسیک با سیلی سرخ می‌کنم
که می‌ترسم
وقتی دستت را بگیرم دستم سرد باشد سرد سرد
و به مردم بروم انگار
از جانی که در بدن ندارم
چرا دوستت می‌دارم
وقتی نامم را با ترس بر زبان می‌آورم
و بارها توضیح داده‌ام
دوست داشتن تو صرفا دوست داشتن تو است
و من از دوست داشتن تو هیچ هدفی جز دوست داشتن تو نداشته‌ام
و دوست داشتنت فعلی سیاسی نیست
که چیز دیگری را بپوشاند
چرا دوستت می‌دارم
که دست من را همیشه رو می‌کنی
چرا دوستت می‌دارم
که جنگ هم‌زاد من است
و خون خون را می‌کشد
و جنگ همچون برادری حریص به ماترک پدر پیرش
برای خون من دندان تیز کرده است
چرا دوستت می‌دارم
وقتی پای من روی زمین بند نیست
و تکانه‌های این موج
چنان به در و دیوار زندگی می‌کوبدم
که دوست داشتنت درد می‌کند
چرا دوستت می‌دارم
وقتی کارکرد تو در من
همچون کاری است که ماه با دیوانه می‌کند
چرا دوستت می‌دارم
وقتی می‌خواهم گرگ شوم
و به روی ماه تو نگاه می‌کنم
اما دیوانه می‌شوم دیوانه می‌شوم
چرا دوستت می‌دارم
که مرگ هر شب با من به بستر می‌آید
و بغض با عشق تو در گلوی من رقابت می‌کند
و غم با نام تو بر زبان من رقابت می‌کند
و درد با دست تو در دست من رقابت می‌کند
و مرگ با تو در بستر من رقابت می‌کند
چرا دوستت می‌دارم
وقتی دوست داشتن پلی است
که به دست دشمن افتاده
باید راه‌های پشت سرم را خراب کنم
تو را خراب کنم
تا سربازهای خاطرات تو از تو
از چشمان تو
از دستان تو
از لبان تو
نگذرند و دوباره سرزمین جنگ‌زده خیالاتم را فتح نکنند
چرا دوستت می‌دارم
چرا دوستت می‌دارم


جمعه، مهر ۰۴، ۱۳۹۳

نیم‌فاصله من و تو

یکی از دلایلی که به تو اصرار می‌کنم از نیم‌فاصله در متن استفاده کنی این است که کم‌کم یاد بگیری فاصله‌ات را با من در متن زندگی کمتر کنی.

چهارشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۹۳

آبمیوه‌گیری شبیه‌سازی

صبح‌های زود
بچه‌ها لباس مدرسه بر تن
خندان و شاد
منتظر سرویس مدرسه ایستاده‌اند
همچون
میوه‌هایی که
شسته و تمیز
لبخندزنان و عطرآگین
منتظرند بروند توی آبمیوه‌گیری


سه‌شنبه، مهر ۰۱، ۱۳۹۳

من یک شبیه‌سازی‌شده هستم 3

از بچگی دوست داشتم بزرگ که شدم یک مدرسه بزنم و هر روز در مدرسه را روی کسی باز نکنم تا بچه‌ها پشت در مدرسه بمانند و برگردند به خانه و خیابان و طبیعت و همان‌طوری که خودشان دوست دارند بزرگ شوند.



#من‌یک‌شبیه‌سازی‌شده‌ام