چهارشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۹۳

قرص ناآرام

قرص آرام‌بخش با شرم به داروخانه‌چی گفت: داروی آرام‌بخش و ضدافسردگی دارید؟
داروخانه‌چی گفت: تنها راهش این است که خودت را در آب حل کنی.

جمعه، شهریور ۲۱، ۱۳۹۳

به خاطر خودت می‌گویم دوستم داشته باش

به خاطر خودت می‌گویم
که سردت نشود
که دلت نلرزد
که ترس برت ندارد
که دستت خالی نماند
به خاطر خودت می‌گویم دوستم داشته باش
که در سالن انتظار بلیط سینما را صدبار نخوانی که سرت را گرم کرده باشی
که در اتوبوس راحت بخوابی و نترسی ایستگاه را جا بمانی
که اساماس ساده رسیدم، بخواب، دلت را خوش کند
که در مهمانی کسی ناگهان پشت گردنت را ببوسد
که بتوانی راحت شعر سیدعلی صالحی را کنار دفترت بنویسی
که ترست بریزد و تو هم شعر بنویسی
که ترست بریزد و در کوچه برقصی
که عصر جمعه دستت برود به من زنگ بزنی
به خاطر خودت می‌گویم
دوستم داشته باش
که ادبیات بی استفاده نماند
و شعرهای عاشقانه به کاری بیاید
به خاطر خودت می‌گویم
دوستم داشته باش
بی دوست داشتن تو که نمی‌شود
دوستم داشته باش لطفا
دوستم داشته باش تا از این سطور سطحی گذر کنیم
و به ادبیات برسیم
وگرنه من که سرم شلوغ است و
کاری به این کارها ندارم


باید از متن بکاهم که متن بیش از این از من نکاهد

باید از متن بکاهم
که متن بیش از این از من نکاهد
باید این جمله را بسابم
تنم را به متن بسایم
که متن مغزم را نساید
باید متن را دربیاورم از تنم
تن را از متن بکاهم
و دست از تخریب ساختمان من و ساختن تن متن بردارم
باید از متن بکاهم
تا متن از تخریب من دست بردارد
باید دلت بسوزد
باید دلت به حال متن
به حال من بسوزد
باید از متن بکاهم و تو را بیفزایم به این جمله
باید از تو بخواهم دوستم داشته باشی
باید متن را بتراشم
بخراشم نام تو را بر تن بر متن
باید تو را بتراشم و بخراشم و دربیاورم از دل متن و بنشانم در صدر جمله در نقطه سر خط
نقطه سر خط و ازسَر متن را بسازم
باید
باید با تو بسازم باید با من بسازی و به من دل ببازی
باید
باید دوستم داشته باشی باید هوایم را داشته باشی باید من را داشته باشی
که متن بیش از این از من نکاهد
که متن تن من را نـــ

شنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۹۳

بوی اسفند شده‌ام سر چهارراه

بوی اسفند شده‌ام لابه‌لای دود سیگار لای انگشت مردی بالا سر مرده
گِز گِز جای سیلی روی گونه‌ی پسرک وقت آب‌بازی ظهر جمعه مرداد
شلپ شلپ پیراهن خیس دختر که پدر در را روش بسته
رد سرخ رژی بر لیوان لب‌پربده‌ی روی میز شده‌ام
تار موی رنگ‌پریدهای که روی ملحفه مانده
عطر دلسردشده‌ای که دارد می‌پرد از روی بالشت
عکس مادربزرگ شده‌ام که روی سنگ قبر ماسیده
اتوبوس ساعت سه و سی دقیقه صبح خیابان ولیعصر که توش کارتن‌خوابی با چشمان باز خوابیده
تِپ تِپ صدای قلب شده‌ام وقتی زنگ در را نیمه‌شب زده‌اند
تِپ تِپ قلب وقتی نور چرخان قرمز روی شیشه نیمه‌باز آشپزخانه می‌افتد
گُر گرفتن تن شده‌ام وقت ترس از صدای مرگ
بوی اسفند شده‌ام لابه‌لای این حرف‌ها
و تو که می‌گویی اسفندی‌ها خیلی احساساتی هستند، در جواب حرف‌هام
بوی سوختن غذا شده‌ام
بوی رفتن زن از خانه به خانه‌ی پدرش
بوی رفتن جان از تن مادربزرگ
بوی خوردن بمب صدام دوکوچه بالاتر از پارک بابایان
بوی شاش در صف لرزان تنبیه شاگردان کلاس اول ب در برف بهمن مدرسه شکوفه‌های زندگی
بوی بوق تریلی پیش از خِرچ صدا دادن گربه زیر لاستیک چپ جلوش
بوی اسفند شده‌ام سر چهارراه

جمعه، شهریور ۰۷، ۱۳۹۳

رابطه تی و مهمان

یک‌عده معتقدند هر وقت ماشین‌شان را ببرند کارواش، باران می‌آید.
من ایمان دارم هر وقت کف خانه را تی می‌کشیم، مهمان می‌آید.
بدبختی اینجاست که حالا که ما تی زدیم، یکی هم رفته کارواش. الان هم کف خانه شده عین جاده شوسه.


شنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۹۳

آفرین صدآفرین

مشتش را گرفتی، آفرین
مشتش را جلوی همه باز کن
دستش را رو کن
دستفروش است
این حرف را به گوشش فرو کن، آفرین
فقرش را بکوب توی صورتش، صدآفرین
و وصله‌های لباسش را پرچم رسوایی‌اش کن، هزارآفرین
زائده است دفعش کن
نشسته به روی جدول تازه‌رنگ‌شده‌ی زیباسازی دستوری
پاکش کن
با دستمال گردگیری
بروبش از روی مظاهر خوشبختی آماری
تا بدبختی خودش را پشت بته‌های بلوار پنهان کند
در فاصله تزریق گرد بی‌تفاوتی با سرنگ رایگان
در پیدا کردن غذای ته‌مانده
در سطل زباله‌های تفکیک‌شده‌ی خشک و تر از هم
تا خشک و تر بسوزند با هم در سطح شهر
با گرد سوسک‌کش
با گرد موش‌کش
با چیزی مثل زدن پشه‌بند برای دفع پشه
دورش کن از کوچه و خیابان شهر

در تن وامانده‌ی مرد دستفروش
در پای واداده‌ی مرد دستفروش
در تجاوز گرسنگی به شکمش در روز روشن
رد خالکوبی کهنه را بیاب
و بکوبش توی خبر ساعت نه

هزارآفرین برای تو
دورش کن
دورش کن از نیمکت پیاده‌رو، نیمکت پارک، نیمکت ایستگاه اتوبوس، نیمکت ایستگاه مترو
از محل جلوس شهری
و پیش از آن‌که خودش را به زیر قطار بیندازد از ایستگاه بیندازش بیرون

سر مترو را فروتر کن به زیر شهر
تا فرو ببلعد دستفروش‌ها را درون خود
همچون کسی که استخوان در گلو مانده را به زور نوشابه رژیمی استاندارد می‌دهد فرو
آفرین
صدآفرین
فرشته‌ی روی زمین
مشتش را گرفتی
لطفی در حقش کن
بروبش
محوش کن
دورش کن
راحتش کن
حتا به زور پنجه‌بوکس

:(

چهارشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۹۳

اصفهانی که گم شد

بچه که بودیم سالی یکی دوبار، هر بار هفت هشت روز می‌رفتیم اصفهان، فولادشهر، فاز یک. محله‌ی 22 بهمن. نشانی را از برم چون بچه که بودیم ماهی دوبار - شاید بیشتر شاید کمتر - نامه می‌نوشتم روی کاغذ امتحانی و کاغذی که از وسط دفتر خط دار کنده بودم و کاغذ نامه که هر بار به شکلی بود؛ غروب خورشید، گل و بلبل و اسلیمی، کارتون‌های کره‌ای، و کاغذ نامه را تا می‌کردم و می‌گذاشتم توی پاکت نامه، اگر آبجی ملی یا یکی از داداش‌ها هم نامه داشت می‌گذاشتم جوف آن، بعد در پاکت نامه را زبان می‌زدم و پشت پاکت نامه، سمت چپ بالا نشانی خانه‌ی خودمان را می‌نوشتم و سمت راست پایین می‌نوشتم؛ اصفهان، فولادشهر، فاز یک، محله‌ی 22 بهمن، پلاک چندش یادم نیست، خانه خاله زری. حالا یا باید می‌رسید دست خاله زری یا دست آمی یا باهره.
همین است که نشانی توی ذهنم مانده.
فاز یک فولادشهر، عجیب‌ترین جای زندگی در ایران است. خانه‌ها پرچین‌های کوتاهی اگر اشتباه نکنم از شمشاد دارد، پیاده‌روها و کوچه و خیابان سنگفرش است و از بین سنگ‌ها چمن سر زده بیرون. هر طرف را نگاه کنی درخت است. درخت‌های بلندبالا که نمی‌توانی مقاومت کنی و دست حلقه نکنی و خودت را نکشی بالا و دست و بالت را زخم و زیلی نکنی. بوته‌های گل، رز و خرزهره و صدجور گل دیگر، گله به گله چشمت را می‌گیرد و هر چند قدم نیمکت‌های سنگی گذاشته‌اند، چون مطمئن بوده‌اند که تو هی دلت می‌خواهد بنشینی و نفسی تازه کنی.
خانه‌ی دوطبقه یادم نیست، شاید دوبلکس بوده باشند. توی حیاط خانه که دورتادور عمارت را می‌گرفت، فقط گیاه بود گیاه. مارمولک و سنجاقک و پروانه این‌قدر بود که عادی می‌نمود. کنار و توی چاه وسط حیاط پر از قورباغه بود. و گاهی می‌شد که وسط بازی پات بلغزد چون روی قورباغه‌ای لزج پا گذاشته بودی.
محل خرید هم جایی بود به اسم شهر و روستا.
آیا هنوز سر جاش هست؟ یا چندتا نوکیسه رفته‌اند و برج‌سازی را توش راه انداخته‌اند؟ مثل همان بلایی که سر دهکده‌ی فردیس آوردند؟
توی ایران با آن طبیعت همیشه سبز فاز یک فولادشهر هیچ‌جا محل زندگی ندیدم. شمال که شرجی است و ویلازده. کیش که رطوبت و گرماش نمی‌گذارد زندگی خانه و بیرون هیچ‌وقت هم‌شکل و هم‌دما شود. محله‌ی عجیبی بود. خیلی عجیب. یک‌جور وصله‌ی ناجور. یک‌جور یادگار به‌یادمانده از بانیان و مستشاران فرنگی.
این امپراطوری کودکانه با مهاجرت خاله به شهر اصفهان فرو ریخت. و از آنجا به بعد که ما هم دیگر کم کم از بچگی بیرون می‌زدیم نه اصفهان اصفهان شد، نه خانه‌ی خاله، خانه‌ای که بود.
حالا، امروز که نزدیک بیست و پنج سال، کم و زیاد، از خانه‌ی خاله، از اصفهان، فولادشهر، فاز یک. محله‌ی 22 بهمن گذشته و من فکر می‌کردم تکلیفم با آن خانه و آن خاطرات صاف شده است، دیدم هنوز کودکی‌ام دارد توی حیاط خاله زری دنبال پروانه می‌کند، هنوز دارد قورباغه شکار می‌کند تا کمی بالاتر رهایش کند، هنوز دارد پنهانی از پرچین حیاط بهداری بالا می‌رود، هنوز دارد نقشه‌ای می‌کشد تا از رسم خواب ظهر اصفهانی‌ها تا از زیر ملحفه‌ی سفید  یا از زیر چادر نماز مادر در برود و خودش را به حیاط به کوچه به زندگی برساند. 
دیگر نه آن خانه آن خانه شد نه خاله خاله‌ی کودکی‌ها؛ هر چند خاله همان ماند و همان بود که بود. من بزرگ شدم. دیگر نامه ننوشتم به نشانی اصفهان، فولادشهر، فاز یک. محله‌ی 22 بهمن که دنبال کودکی‌م بگردم. که توی نامه بنویسم پوریا بیا آبدوغ‌خیار آماده است. که توی نامه بنویسم مامان نمی‌شه بیشتر بمونیم و برنگردیم تهران؟
امروز فهمیدم که آن خانه بیست و پنج سال بیشتر است که سر جاش نیست. چون خاله توش نیست. و امروز فهمیدم من خیلی پیر شدم چون خاله سر جاش نیست و دیانا، که فردا تولد سه‌سالگی‌اش است، توی پارک هنرمندان خیابان خردمند جنوبی دنبال کودکی من دنبال پروانه می‌دود.

سه‌شنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۹۳

نفت می‌ریزم

موریانه به خانه افتاده است
تو به ذهن من
خانه از ایستادن بازایستاده است
من از رفتن

نفت می‌ریزم
پای این خانه
پای این ذهن
در سوراخ‌های چشمم نفت می‌ریزم
در سوراخ‌های گوشم نفت می‌ریزم
تا تصویر تو از خوردن مغزم دست بردارد
تا صدای تو از خوردن روحم دست بردارد
نفت می‌ریزم
تا موریانه‌ها از خوردن تو در ذهنم دست بردارند
تا موریانه‌ها از خوردنم دست بردارند
نفت می‌ریزم
از این بازی دست بر نمی‌داری
به پای تو نمی‌نشینم
به پای تو نمی‌سوزم
کبریت می‌کشم
و بازی را تمام می‌کنم

  + شبانه بی شاملو

شنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۹۳

همان چشم‌ها...

چشم‌هاش... چشم‌هاش وقتى مى‌خندد... چشم‌هاش وقتى خوشحال است... چشم‌هاش وقتى دوستم دارد... چشم‌هاش وقتى راه مى‌افتد... چشم‌هاش وقتى ازم چشم برنمى‌دارد... چشم‌هاش چشمم را گرفته... چشم روى هم گذاشتيم و باز چندروز بيشتر نمانده به تولدمباركى‌ت، نورچشمى مبارك زندگى من... وقتى چشمت به اين كلمه‌ها بيفتد، چندسال بعد، كه بلد باشى بخوانى، چشمت برق مى‌زند؟ مى‌دوى باز بغل من و صدا مى كنى پووووورا... بعد من پشت چشمت را مى‌بوسم و مى‌گويم ديانا چشم عمو از زندگى ديگر آب نمى‌خورد، يك روز، مثل همين روزها تو به دنياى من آمدى و چشمم را روشن كردى، نور چشم من. بعد تو بخندى، من دلم غنج برود و فكر كنم حالا چه كار كنم و چه بنويسم كه باز چشم‌هات بخندد... همان چشم‌ها...


چهارشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۹۳

گیلاس‌های تو تکه‌های تبر

نسبت تو با من
نسبت بهار و درخت سالخورده است
یک بار دستی به سرم می‌کشی
من صدبار می‌شکفم

نسبت من با تو
نسبت پاییز و درخت گیلاس است
تو صدبار دکمه‌های پیراهنت را می‌بندی
من هزاربار به برگ‌هات می‌پیچم
و چون کودکی بازیگوش دستانم را دور کمرت حلقه می‌کنم
و خودم را از تو تا آسمان
و تا اثر سرخی گیلاس‌هات روی پیراهنم بالا می‌کشم

نسبت تو با تو
نسبت گوشواره‌های گیلاس روی گوش‌های درخت گیلاس است
زیبایی‌ت زیبایی‌ت را می‌گسترد
و عطرت را باغ به باغ می‌برد
و طعمت زیر زبان
زیر دندان
زیر انگشتانم مانده
زیبایی‌ت
طعمت
رنگت
زن پا به ماه را هوایی می‌کند
مردی سر به هوا همچون من که جای خود دارد

نسبت من با من
نسبت درختی فرتوت است که تبر میوه داده است
و از شرم درخت گیلاس
دانه‌های تبر را در سینه‌اش پنهان کرده
سینه‌اش به خس خس افتاده
و بوی آهن پرندگان را ازش فراری می‌دهد
عابران
به چشم هیمه‌ی چهارشنبه‌سوری به تن ریش ریشش می‌نگرند

نم بارانی زده
عطر گیلاس‌هات برگ‌هات در هوا پیچیده
و درخت از کار افتاده را هیجان‌زده کرده
چیزی در درونش می‌جوشد
خیال می‌کند خون است
به سرفه می‌افتد
تکه تکه تبر پس می‌دهد
نم باران هوایی‌اش کرده
چشم از تو بر نمی‌دارد
دلش
گیلاس می‌خواهد

دلش می‌سوزد
دلش گیلاس می‌خواهد
دلش تو را می‌خواهد
دلش تبر می‌خواهد
دلش ابراهیم می‌خواهد
تا گلستانش کند


سه‌شنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۹۳

جایزه‌ی گلشیری

1- سال 84 اولین کتابم منتشر شد و همچون همه‌ی شاهکارهای ادبیات درست دیده نشد! حتا اسمش توی فهرست اولیه جایزه‌ی مهم و ارزشمند هوشنگ گلشیری هم نبود.
سال 89 کتاب پنجره زودتر می‌میرد منتشر شد و نامزد رمان بهتر سال جایزه‌ی گلشیری شد. 

2- یادم است سال 84 وقتی دوستانم می‌پرسیدند: « حالا که گلشیری قبول نشدی، چکار می‌کنی؟» 
گفتم: « هیچی، می‌خوانم برای نوبل!» 

3- متاسفانه و صد افسوس جایزه‌ی گلشیری اعلام کرده تا اطلاع ثانوی برگزار نمی‌شود. این جایزه سال‌های مقارن با بهار مطبوعات موثرترین و جریان‌سازترین جایزه‌ی ادبی ایران بود. در سال‌های پیش که سال‌های رکود ادبیات و مطبوعات و فرهنگ بود، این جایزه هم با مشکلات فراوان مواجه شد و بارها رویه‌ی برگزاری‌اش را تغییر داد، که به نظرم همان تغییر رویه‌ها باید با وسواس بیشتری انجام می‌شد. 

بعضی از نویسندگان که در ظاهر ژست بی‌تفاوتی نسبت به این جایزه و اصولا هر جایزه‌ی دیگر را می‌گرفتند و می‌گیرند، در پسله هر دست و پایی می‌زدند که نظر مثبت داوران را جلب کنند. و دست بر قضا بعد از اعلام نتایج اگر اسم‌شان به عنوان برنده خوشبختی در می‌آمد، سکوت پیشه می‌کردند و اگر نام‌شان به عنوان برنده اعلام نمی‌شد، شمشیر از رو بسته را دوباره دست می‌گرفتند و نفس‌کش می‌طلبیدند. به به... چه خاطرات بانمکی از این رفتارها در ذهن‌ها مانده... به به. 
همین برخوردهای شخصی قوز بالا قوز فشارهای دست بالایی بود که کمر جایزه‌ی گلشیری را خم کرده بود و - به قول خوابگرد - سبب شکستن کمر این جایزه که حاضر نبود کمر خم بکند، شد. 

4- با همه‌ی این اوصاف نمی‌توان و بی‌انصافی است اگر منکر اهمیت جایزه‌ی گلشیری شد و غم‌انگیز است که با انتشار خبر توقف برگزاری این جایزه، اظهارنظرها بیشتر خلاصه به «حیف شد...» و «ئه؟ نه بابا...» و «خوب شد وقتش بود...» شود، هر چند ما قهرمان مرده را می‌پرستیم و تخت جمشید فروریخته را دوست می‌داریم و به یاد و شوق حمام ویران‌شده‌ی شیخ بهایی زیر دوش می‌ایستیم، و البته که توقف چنین جایزه نه کاری است خُرد. 

5- و البته که باید باغیان‌وار دلسوز چنان باغی شد و برای پا گرفتن دوباره‌اش چاره‌ای اندیشید.

شنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۹۳

من دوستت دارم اما موشکی در چشم‌هات

خاورمیانه نیست
دیوانه‌خانه است
ما دیوانه‌ایم که گل در برابر گلوله می‌کاریم
ما دیوانه‌ایم که شعر در برابر شعار می‌خوانیم
ما دیوانه‌ایم که بوسه در برابر تانک می‌دهیم
آن‌ها دیوانه نیستند
سیاستمدارند
مردان قدرتند
ما احمقیم
دیوانه‌ایم
دیوانه
و دیوانه‌وار دوست می‌داریم
دیوانه‌وار به فردا امید داریم
و دیوانه‌وار معشوق‌مان را دزدکی می‌بوسیم
حتا اگر مرده باشیم
حتا اگر موشکی بوسیدن ما را نشانه رفته باشد
پیش از این‌که به هوا برویم گریه کنم؟
گریه کنم که کم گفتم دوستت دارم؟
گریه کنم که چقدر دیر بوسیدمت؟
گریه کنم که چشم‌هات... چشم‌هات...
گریه کنم که هذیان می‌گویم؟
که ساختمان متن را به هم ریخته‌ام؟
گریه کنم که چشم‌هات...
که این دست‌هات...
که چشم‌هات...
که موشکی در چشم‌هات دارد به من نزدیک می‌شود
لعنت بر خاورمیانه
من دوستت دارم
اما موشکی در چشم‌هات...
گریه کنم؟
یا مثل یک مرد زار بزنم؟
از موشک نترس
بیا بغلم...
بیا من هوایت را دارم
بیا فوقش با هم به هوا...
صدای انفجار
صدای زیبای انفجار
دود
دود زیاد
صدای تشویق
تشویق زنان و مردانی آراسته در کرانه دیگر بنشسته بر صندلی با شلوارک و صندل بر پا و دوربین چشمی در دست...
مرگ سرگرم‌کننده مرد و زن در این کرانه
پر کردن بطالت روز تعطیل زنان و مردان بسیار آراسته در کرانه‌ی دیگر
اکران ویژه
تک سئانس
پایان گزارش
تا انفجاری دیگر شما را به خدای بزرگ می‌سپاریم


 + اینجا خاورمیانه است

چهارشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۹۳

گزارشی از زیرزمین

پهلوى چهارراه وليعصر
شكافته شده
خون فواره زده
روبانى قيچى می‌شود
شهر زير مى‌شود
زير و رو مى‌شود
زير و زبر مى‌شود
پياده‌روها زبر مى‌شود و كف پاها را مى‌زند
افتتاح زيرگذر
پشت و رو كردن چهار لباس كهنه
و پوشاندنش به تن چهار بچه‌ات سر سفره‌ی نو
شهر چهارراه راه راه راه راه
راه‌هاى پشت چراغ قرمز و نرده
چهارراه از زير
چهار راه از زير
راه‌هاى زيربرنده
از زيربرنده
راه‌هاى پيش رو
راه‌هاى پيش رونده
راه‌هاى قديمى را خط زده است
و شهردارى پاى شهر
دامنى پوشانده
تا اختگى‌اش را بپوشاند
پاساژها بچه‌هاى مرده به دنيا مى‌آورند
كتابفروشى‌ها كرم گذاشته‌اند
كرم كتاب‌ها زير پاها پاساژها له مى‌شوند
مردى
از اتوبوس جا مانده
بى آر تى
همدست برادرش اتوبان
شهر را چون تكه‌هاى گوشت نذرى
مى‌بُرد
مردى
تكيده
تكه تكه
تك
خاطره‌اش
عشقش
زنش
در بخش زنانه اتوبوس جا مانده ازش دور مى‌شود
بى آر تى خط مى‌كشد
مى‌رود
مى‌بُرد
دست كودكى مرد مى‌رود زير ساطور
پاى كودكى مرد مى‌ماند زير اتوبان
سر كودكى مرد مى‌لهد زير هايپراستار
مرد تكه‌هاى كودكى‌اش را از چرخ گوشت 
بر مى‌دارد و مى‌پيچد لاى صفحات تمام رنگى روزنامه‌ى همشهرى
در نيازمندى‌ها
كودكى‌اش را مى‌بيند
كه پير مى‌شود
و با چهارديوارى‌اى در مسكن مهر خودش را تاخت مى‌زند
مرد
حالا
نمى‌تكد
مثل مرد مى‌ايستد
بغضش را
دماغش را
بالا مى‌كشد
دست‌هاش را مشت مى‌كند
به ميان خيابان مى‌دود
خون مى‌پاشد روى آسفالت
و بى آر تى
سه دقيقه با تاخير مى‌رسد به ايستگاه بعد دانشگاه تهران



دوشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۹۳

کنج تخت تو

امن‌ترين جاى دنيا
كنج تخت توست
بايد به خنده‌هاى تو مهاجرت كنم
شهر من را بغض برداشته
و من شنا بلد نيستم


دوشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۹۳

منفی در مثبت

نبودنت اتفاق مهمی نیست
تنها، خط کوچکی انداخته روی ذهنم
خط کوچکی پشت اسم‌ها، پشت آدم‌ها، پشت جاها، پشت روزها، پشت خنده‌ها
نبودنت
اتفاق مهمی نیست
از نبودنت تنها خطی بر جا مانده است بر حافظه
انگار
خط کوچک بی‌اهمیتی در ریاضیات
پشت اعداد، پشت معادلات

هر چقدر هم که مثبت بیندیشم
نبودنت
خط کوچک منفی است پشت همه‌ی مثبت‌ها


شنبه، تیر ۱۴، ۱۳۹۳

شبانه بی شاملو - 44

دريا دخترى است تنها
چشم انتظار كوهى كه براى به آغوش كشيدنش، سالهاست قدم از قدم برنداشته است...


 + شبانه بی شاملو

شبانه بی شاملو - 43

روبه‌روی هم نشسته بودند
انگار مردی طرفدار پرسپولیس این سوی ورزشگاه
زنی طرفدار استقلال آن سوی ورزشگاه
و مردی منتظر قطار کرج در ایستگاه متروی هفت‌تیر
و زنی منتظر قطار تجریش در ایستگاه متروی هفت‌تیر
و مردی در فرودگاه چشم‌انتظار سُر خوردن چمدانش بین چمدان‌های مسافران
و زنی در فرودگاه که در همان‌لحظه چمدانش را تحویل قسمت بار می‌دهد
و مردی در ساحل لمیده زیر آفتاب در پلاژ مردانه
و زنی در ساحل سریده زیر آب در پلاژ زنانه
و مردی سوار بر کشتی در اقیانوس‌ها
و زنی سوار بر تاکسی در خیابان‌ها
و مردی دور از چشم
و زنی دور از ذهن
و مردی روبه‌روی زنی نشسته در مهمانی یا کافه
و زنی روبه‌روی مردی نشسته در مهمانی یا کافه

فرقی نداشت
روبه‌روی هم نشسته بودند
و زمان به تماشای آنان ایستاده بود
نمی‌هراسیدند و به هم چشم دوختند
همچون مردی در جایگاه پرسپولیس نشسته برای زنی استقلالی فریاد می‌کشد
همچون زنی در جایگاه استقلال نشسته برای مردی پرسپولیسی فریاد می‌کشد
همچون مردی منتظر قطار کرج در ایستگاه متروی هفت‌تیر سوار قطار تجریش می‌شود
و زنی منتظر قطار تجریش در ایستگاه متروی هفت‌تیر سوار قطار کرج می‌شود
و مردی در فرودگاه چشم‌انتظار سُر خوردن چمدانش بین چمدان‌های مسافران چمدان زنی را از دستش می‌گیرد
و زنی در فرودگاه که در همان‌لحظه چمدانش را تحویل قسمت بار می‌دهد چمدان مردی را به دست می‌گیرد
و مردی در ساحل لمیده زیر آفتاب در پلاژ مردانه به زیر آب می‌سرد
و زنی در ساحل سریده زیر آب در پلاژ زنانه آفتاب می‌گیرد
و مردی سوار بر کشتی در اقیانوس‌ها کرایه تاکسی را می‌دهد
و زنی سوار بر تاکسی در خیابان‌ها به مرغان دریایی غذا می‌دهد
و مردی دور از چشم به ذهن زنی می‌آید
و زنی دور از ذهن به چشم مردی می‌آید
و مردی روبه‌روی زنی نشسته در مهمانی یا کافه
و زنی روبه‌روی مردی نشسته در مهمانی یا کافه

اما فرقی نداشت
روبه‌روی هم نشسته بودند
و به سمت هم قدم برمی‌داشتند
و از هم دورتر می‌شدند


چهارشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۹۳

جای خالی

از تو می‌بُرم
و می‌گویم عین خیالم نیست
همچون مردی که پایش را بُریده‌اند

و هر بار
جای خالی پایش می‌خارد
کلافه می‌شود و خیالات برش می‌دارد و گریه‌اش می‌گیرد



سه‌شنبه، تیر ۱۰، ۱۳۹۳

شعری برای شلنگی که زیر آفتاب ظهر سه‌شنبه‌ی کیش کش آمده است

هر روز تابستان کش می‌آید

تنهایی مثل یک کش قیطانی است
هر قدر بکشی کش می‌آید، کوتاه نمی‌آید

من شلنگ از یادرفته‌ای در حیاط صلات ظهرم، که دهانم خشک شده است
منتظر دختری
که برای آب‌بازی
با پیراهن نخی سفیدش
از راه برسد

یکشنبه، تیر ۰۸، ۱۳۹۳

کیش‌نویسی / کش‌نویسی

- در واقع کیش همان کش است که از بس زیر آفتاب کش آمده شده کیش. یعنی خود کش هم توی کیش کش می‌آید.

- تابستان‌ها توی کیش همه‌چیز کش می‌آید؛
آدامس، شلنگ، زمان.

- توی کیش چون همه چیز کش می‌آید دیگر کسی کشش نمی‌دهد و وقتی دلخوری پیش بیاید زود تمامش می‌کنند که قضیه کش نیاید.



کیش‌نویسی‌ها

ادبیات تطبیقی ما و عبید زاکانی

قزوینی تابستان از بغداد می‌آمد. گفتند: آنجا چه می‌کردی؟
گفت: عرق.
:)
عالمی تابستان به کیش رفته بود. گفتند: آنجا چه می‌کنی؟
گفت: عرق.
:(

ادبیات تطبیقی ما و عبید زاکانی

 + ادبيات تطبيقى ما و دیگران

جمعه، تیر ۰۶، ۱۳۹۳

چمدان یعنی زندگی

صدتا کار دارم. صدتا قول دادم. صدتا قرار دارم. الان ولی یک بلیت یک‌طرفه دستم است. بلکه بادی بخورد کله. 
تهران و زندگی شهری و این همه خبر تلخ سیاسی و اجتماعی برای من فشار سنگ قبر را دارد. له‌ام می‌کند. خسته‌ام می‌کند. باید زور زد، سنگ را پس زد، تهران را پس زد. چندروزی ازش در رفت. رفت که رفت.
بعد دوباره، مثل کسی که عادت دارد به زخمش ور برود، باید برگشت. چسب روش را برداشت، اول فوتش کرد، بعد نگاهش کرد، بعد افتاد به جانش تا دوباره بسوزد و گِز گِز کند.
فردا باید صدتا زنگ بزنم. صدتا عذر بخواهم. صدتا بی‌قراری کنم که بگویم قرارها کنسل است. 
همیشه بلیت یک‌طرفه می‌گیرم. خدا را چه دیدی، آدم شاید ماند که ماند. شاید هم فردا نه پس‌فردا برگشت. ولی همین کندن، پا شدن، یک‌باره راه افتادن، خودش یعنی زندگی. یعنی هنوز زنده‌ام. یعنی چمدان هنوز هم که هنوز است یعنی راه در رو، یعنی راه نجات حتا اگر به قیمت جانت تمام شود.

سه‌شنبه، تیر ۰۳، ۱۳۹۳

شبانه بی شاملو - 42

بهار امسال بهار نبود
تبانی صدها پاییز بود
تا درخت قدیمی را از پای درآورد

درخت پیر به جان خودش افتاده
دارد شاخه‌اش را می‌بُرد تا تبری بسازد و
در اعتراض به فصل مشکوک
تیشه به ریشه‌ی خودش بزند

باید به خودش بیاید این درخت
دو پا قرض کند
و بلافاصله از این فصل دور شود
برود
برود در کارخانه هیزم‌سازی ثبت‌نام کند
مثل مرتضا پسر شاعرپیشه‌ی همسایه
که از عشق ژاله به سربازی رفت
و آن‌قدر مرد شد
که سنگ شد
و به شکستن دل‌ها مشغول شد

درختی چشم‌به‌راه بهار
در گوشه‌ی زمستان چنبرزده
آغوش‌گشوده است
باغ ترسش گرفته
و مثل بید به خودش می‌لرزد
تبانی پاییز باشد یا نه فرقی نمی‌کند
این‌بار بهار با تبر آمده است...

سه‌شنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۹۳

دارم بلند فکر می‌کنم - 20

فکر می‌کنم نسبت ما کاربران اینترنت، به زندگی و جامعه و مشکلات و معضلات آن - تا حدودی - شبیه نسبت من به فوتبال به‌خصوص بازی فوتبال ایران است.
توضیح می‌دهم؛
ما خبر خودسوزی در ایلام، خبر آتش‌سوزی در مدرسه‌ای کپری، خبر قتل عام داعش در عراق، خبر آتش‌سوزی در خیابان جمهوری، خبر زندانی شدن‌ها، خبر توقیف مطبوعات، خبر جمع‌آوری فلان‌کتاب، خبر افتادن دیوار بتنی روی دختری در تبریز، خبر خشک‌شدن دریاچه ارومیه، خبر خشک‌شدن زاینده‌رود و کارون، خبر اعتراض با درآوردن لباس، خبر اعتصاب غذا، خبر تولد نوزادان نارس به خاطر تاثیر امواج آسیب‌زننده... و در کل خبر خبرهای زیادی را می‌خوانیم و همین‌پشت کامپیوتر نسبت به آن خیلی سریع واکنش نشان می‌دهیم؛ یا مثبت یا منفی.
اما انگار هیچ‌کدام این‌ها مساله‌ی ما نیست. عرض می‌کنم چرا.
با نوشتن یک پست اینترنتی، یا همخوان‌کردن متن یا عکسی، یا نوشتن کامنتی، یا زدن لایکی، خیال می‌کتیم حمایت یا اعتراض کردیم و لابد واقعا حمایت یا اعتراض می‌کنیم چون بعد از این حمایت یا اعتراض حسی از آرامش ما را در بر می‌گیرد. ما به آرامش می‌رسیم چون مسوولیت اجتماعی‌مان را انجام دادیم.
لابد خیلی از کاربران اینترنت اهل ورزش هستند و شاید ورزشکاران علاقه‌ی بیشتری به تماشای ورزش دارند. مثل تماشای بازی تخته‌نرد دیگران. نمی‌دانم.
برگردم سر حرفی که زدم؛
اما انگار هیچ‌کدام این‌ها مساله‌ی ما نیست. مثل فوتبال که مساله‌ی من نیست و تصویری که می‌بینم تاثری از خوشی یا اشتیاق و اضطراب به وجود نمی‌آورد، چون نه در میدان هستم، نه دور گود نشسته‌ام،‌ نه تجربه لذت بردن از فوتبال و دویدن دنبال توپ را دارم.
خلاصه حرفم را این‌طوری جمع می‌کنم که؛
من از تماشای تصویر فوتبال به وجد نمی‌آیم. از تماشای تصویر خون منقلب نمی‌شوم. اما تماشای فوتبال بچه‌ها در کوچه سرگرمم می‌کند. تماشای خون در خیابان ویرانم می‌کند.

تا نظر شما چه باشد.

دوشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۹۳

شبانه بی شاملو - 41

از فکر تو بیرون نمی‌آیم
همچون کرم ابریشمی که از پیله‌اش بیرون نمی‌آید
کرم ابریشمی که از فکر تو بیرون نمی‌آید
در فکر تو تمام می‌شود
و پیش از آن‌که پر بگیرد و یک‌روز دورت بچرخد
در پیله‌اش می‌میرد
می‌میرد
و از فکر تو ابریشمی خالص به‌جا می‌ماند
از فکر تو شعری ناب به‌جا می‌ماند

لباسی که بر تنت است و
زیباترت کرده
شعری است که به قیمت جان شاعری تمام شده است


جمعه، خرداد ۱۶، ۱۳۹۳

عصر جمعه

عصر جمعه شعور ندارد که ساعت را یک ساعت جلو یا عقب می‌کشیم. او کارش را به زمان خودش شروع می‌کند. 

جست‌وجو

دنبال چیزی حقیقی در دنیای مجازی گشتن، وقتی که در دنیای حقیقی مجازی است؛ مثل عشق.

دوشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۹۳

تهران همسایه ما بود

تهران همسایه‌ی ما بود
می‌گویند
کمر همتش را می‌خواست ببندد اما
هر شب خواب خمپاره می‌دید و
با صدای جیغ گربه‌ای که زیر چرخ ماشینی هم‌ارز دارو می‌رفت
از خواب می‌پرید و تبخال می‌زد

تهران همسایه‌ی ما بود
یک روز صبح زود
رفت تا خودش را در سد کرج غرق کند
اما به کوه زد و سر از کافه‌ای در ساحل نوشهر درآورد
و تا صبح بالا آورد

تهران همسایه‌ی ما بود
دیگر به خانه برنگشت
و ما یک ظهر تابستان
شیشه‌های خانه‌اش را با سنگ شکستیم

تهران همسایه‌ی ما بود
با این‌که رفتنش گریه ندارد
اما
از وفتی که رفته است
از آسمان گربه می‌بارد

سه‌شنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۹۳

اون اینترنت موبلوند...

یک‌روز وقتی خانه نیستم کتابخانه‌ام می‌آید و کامپیوترم را می‌اندازد از پنجره بیرون و وقتی برگشتم خانه می‌بینم که کتاب‌نوهایش را پوشیده و صفحه‌هاش را از هم برام باز می‌کند و با عشوه می‌گوید: بیا عزیزم. بیا بغلم. اون اینترنت موبلوند رو،‌ اون لعنتی رو از خونه انداختم بیرون. بیا مثل قدیم تا صبح توی گوشت قصه بخوونم. :)
من هم کتابخانه‌ام را بوس می‌کنم و می‌گویم: خوب کردی. با موبایل وصل می‌شوم. :|


زندگی پُشْتِ عینکِ من و تو... از فاضل ترکمن




[برای پوریا عالمی]

تو شبیه پرنده‌ای هستی
که همیشه رها و آزاد است
من ولی یک هوای آلوده
که امیدش همیشه بر باد است
تو شبیه ستاره‌ای در شب
من ولی یک چراغِ خاموشم
همه‌جا سرد و تار و تاریک است
روشنی‌ها شده فراموشم
تو زمین را سپید می‌بینی
من زمین را سیاه می‌بینم
تو به دنیا همیشه می‌خندی
من ولی تا همیشه غمگینم
تو پُرْ از خواب‌های شیرینی
من ولی در مسیرِ کابوسم
تو از این دیوها نمی‌ترسی
من ولی مثل بچه‌ای لوسم
تو سفر کرده‌‌ای به رویاها
من سفر کرده‌ام به یک ای کاش
تو رسیدی به شهر رویایت
خواهشاً فکرِ دوستت هم باش
[ فاضل ترکمن ]
۹۲/۳/۶
سه‌شنبه. ساعت ۴: ۴ ظهر

شنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۹۳

چیزی شبیه غم

چیزی شبیه خاک روی خنده‌ها
چیزی شبیه اشک روی پنجره
چیزی شبیه شک روی ملحفه
چیزی شبیه درد روی ماه تو
چیزی شبیه گرد روی دلهره
چیزی شبیه مرد روی تخت

چیزی شبیه غم روی چیزی شبیه همه چیزها

پنجشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۹۳

روایت

دریا دارد آرام می‌گیرد
کوه دارد کوتاه می‌آید
دشت دارد بساطش را جمع می‌کند
زمان به دور خودش می‌پیچد و قدم از قدم برنمی‌دارد
چیزی را که از چشم هم نمی‌خوانند
در روزنامه می‌جویند
خبر چنان بود که زمین تاب نیاورد
و دست در خودش برد
و شبیه مردی که به جان خالکوبی قدیمی‌اش افتاده باشد
با چاقو سعی کرد مرزها را پاک کند

خون صفحه تلویزیون را برداشته
و زمین از درد پاهاش را در خودش جمع کرده
همچون جنینی خارج از رحم


یکشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۹۳

میکروفون به من نمی‌آید

یک کتاب می‌نویسم به این اسم. و توش نشان می‌دهم چطوری بعضی‌ها آدم نوشتن هستند و موقع حرف زدن هم باید از روی نوشته بخوانند. و اگر بدون نوشته میکروفون بدهی دست‌شان از خجالت آب می‌شوند و کل حرف‌شان را در سه کلمه می‌گویند: «سلام. مبارکه. خیلی ممنون.» و بعد می‌روند می‌نشینند سر جاشان و فکر می‌کنند یک کتاب بنویسند به نام «میکروفون به من نمی‌آید» و توش نشان بدهند چطوری بعضی‌ها آدم نوشتن هستند و موفع حرف‌زدن هم باید از روی نوشته بخوانند.


چهارشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۹۳

ادبیات تطبیقی ما و احمد شاملو

و ياسی معصومانه 
از اندوهی
گرانبارش
این كه بامداد (شاملو) او دیری است
تا پستی در فیس‌بوک و اینستاگرام و توئیتر نگذاشته است...
چندان كه بگویم 
امشب پستی خواهم نوشت 
و عکس پروفایلم را چنج خواهم کرد
با لبانی متبسم به خوابی آرام فرو می‌رود...

از: ما


و ياسی معصومانه 
از اندوهی
گرانبارش؛
این كه بامداد او دیری است
تا شعری نسروده است...
چندان كه بگویم 
امشب شعری خواهم نوشت 
با لبانی متبسم به خوابی آرام فرو می‌رود 
چنان چون سنگی
كه به دریاچه‌ئی
و بودا 
كه به نیروانا
و در این هنگام 
دختركی خردسال را ماند
كه عروسك محبوبش را در آغوش گرفته باشد

از: شاملو

جمعه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۹۳

جای خالی

مهاجرت شبیه قطع کردن درختی کهنسال و بی‌همتا در جنگل‌های گلستان است. دولت دستور خواهد داد به جای آن درخت، نهالی بکارند. هه... پر کردن جای خالی تو مثل پر کردن جای خالی آن درخت بکر با نهالی حقیر، ملال‌انگیز و خنده‌آور است. 
یعنی راستش مهاجرت همیشه برای کسی که می‌رود خوب است حالش خوب می‌شد وضعش خوب می‌شود تیپش خوب می‌شود سرعت اینترنتش خوب می‌شود درسش خوب می‌شود دلش خوب می‌شود سرش خوب می‌شود، برای ما هم، همین که برای شما خوب می‌شود خوب می‌شود و همین که حال شما خوب است خوب است.
درخت کهنسال بی‌همتای بکر که جای خود دارد، گلدان کوچک شمعدانی هم ریشه‌اش که هوا بخورد... خاک گلدانش که عوض شود... جاش که تغییر کند... هیچ‌وقت گلدان سابق شمعدانی نمی‌شود.
من فکرهام را کردم و تکلیفم را با مهاجرت یک‌سره کردم. برای خودتان خوب است که بروید. برای خودتان خوب است که بمانید. برای خودتان خوب است که بازنگردید. صبر کنید ریشه بگیرید. مثل گلدان شمعدانی به نور جدید به خاک جدید به آب جدید خو کنید. گل می‌دهید. می‌شکفید. پا می‌گیرید. خوب می‌شوید.
نهال خُرد در جای خالی بزرگ شما لق می‌زند. عشق شما یاد شما از سر ما نمی‌افتد، اما به پا گرفتن نهال خُرد خو کرده‌ایم و خودمان را آماده می‌کنیم تا همین که پا گرفت و از اوضاع دل ما باخبر شد در بستن چمدانش کمک کنیم و از گلدان کوچک خلاصش کنیم و برای او هم در فرودگاه امام دست تکان بدهیم.

چهارشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۹۳

شبانه بی شاملو - 34

تمبری نایابم
که لنگه‌ام پیدا نمی‌شود
و به مهمانی‌ها شبیه پر کردن آلبوم کلکسیونری پیر دعوت می‌شوم

تمبری کهنه و نایابم
که سال‌هاست ارزش پستی ندارد
هر بار بختش را امتحان می‌کند
برگشت می‌خورد

تمبری پیر، کهنه، نایاب
که دست دختر جوان نمی‌رود پشت گردنش را ببوسد

یکشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۳

من و گوزن زیبایم - 2

با گوزن زیبایم نشستیم فیلم گوزن‌ها را دیدیم. آنجا که گفت نمردیم و گوله خوردیم، تو چشم‌هاش پر اشک شد و زیر لب گفت: پس این کیمیایی چرا این‌طوری شد پوریا؟ چرا فیلم‌هاش این شکلی شده آخه؟
گفتم: نمی‌دانم گوزن زیبایم.
گوزن زیبایم گفت: شاید چون زنده ماند و گوله نخورد، این‌طوری شد.


من و گوزن زیبایم

با گوزن زیبایم رفتیم رستوران.
یک خانم و آقایی آمدند و گفتند: شما گیاهخواری؟
گوزن زیبایم گفت: به صورت رسم و رسوم خانوادگی، بله. ولی من حساسیت ندارم. کله پاچه دوست دارم. پیتزا پپرونی هم می‌خورم. الان می‌خواهم خورش قیمه سفارش بدهم.
خانم و آقا گفتند: وای بر ما. وای بر تو. آیا گیاهخوار نیستی؟ چطوری دلت می‌آید گوشت حیوان بخوری؟
گوزن زیبایم گفت: چطوری؟ با کارد و چنگال و قاشق.
خانم و آقا گفتند: ننگ بر تو باد. یعنی حاضری هم‌نوعت را بخوری؟
گوزن زیبایم گفت: شما هم‌نوع خودتان را نمی‌خورید؟
خانم و آقا گفتند: بی‌ادب. ما گیاهخواریم و امکان ندارد تو را بخوریم.
گوزن زیبایم گفت: برای چی؟
خانم و آقا گفتند: چون این یک عمل وحشیانه است.
گوزن زیبایم گفت: من مشکلی ندارم. اگر دوست دارید می‌توانید من را بخورید.
خانم و آقا گفتند: خاک بر سرت.
گوزن زیبایم رو کرد به من و گفت: این آقا و خانوم، فکر می‌کنند خشونی که در حرف‌زدن‌شان است از خشونت جویدن‌شان کمتر است؟ اگر گازم می‌گرفتند کمتر دردم می‌آمد...
گفتم: تو واقعا کله پاچه می‌خوری؟
گوزن زیبایم گفت: نه. معلوم است که نه. منتها یکی بیاید گیاهخواربازی جلویم در بیاورد، و از آن بدتر، بخواهد به عنوان استاد بزرگ همه را زورکی به راه خودش بیاورد، خوشم می‌آید حرصش را در بیاورم.
و غوشه غوشه خندید و ماکارانی سفارش داد.

جمعه، فروردین ۲۲، ۱۳۹۳

مرده‌خورها

حالا دیگر خانه‌ی مادربزرگ حوض ندارد. درخت انار هم ندارد که ساقه‌هاش سنگین شود سر خم کند تا روی حوض که وقتی می‌خواهی از زیرش رد شوی و بروی توی سرسرا انارهای تازه به بلوغ‌رسیده‌اش، با آن پوست ‌سفید ترک‌خورده و آن دانه‌های سرخ با موهای سرت و پوست صورتت بازی کند. نه درخت انار هم ندارد. آن تخت چوبی کنار حیاط را هم ندارد. چون حیاط ندارد. حتا آن سوسک‌ها را که نمی‌گذاشت شب در حیاط بخوابی و باید تا صبح از ترس‌شان به تاریکی زل می‌زدی هم ندارد. آن موزاییک‌های راه راه را که جاده ماشین‌بازی کودکی‌ات بود ندارد. انجیرهای مربای انجیر را هم ندارد. انجیرهای پرشهوت آفتاب ظهر را. پله‌های سنگی انتهای راهرو را هم ندارد. اتاق جلویی و اتاق پشتی را هم ندارد. پشت بام که ندارد یعنی لانه‌ی کفترها را ندارد. لانه‌ی کفترها را ندارد؟ پس سبد و ترکه و قرقره‌ی نخ به امان خدا رهاشده‌ی گوشه‌ی اتاقک خرپشته را هم ندارد؟ پس نان تافتون آب خورده در نعلبکی ندارد؟ کاسه‌ی آب ندارد؟ تله ندارد؟ کفتر غریب ندارد؟ حیاطش دیگر کبوتر نمی‌نشیند که صبر کنی در سایه یا پشت حصیر و پرده‌ی سرسرا تا عدل وقتی ترس حیوان ریخت و دم به تله داد نخ را بکشی و ترکه بیفتد و تله کار کند؟ نه. حیاط ندارد. بام ندارد. تله هم ندارد. قفس کبوترها، آن کنج پشت بام، چه شد پس؟ از کی خالی ماند؟ همیشه در هر خاندانی چند کاسب هستند، چند جاهل، که دست به دست هم می‌دهند تا خاطرات تو را بکوبند، برج بسازند. تا کودکی تو را مثل ارث برادرشان بالا بکشند، و برای مرگ مادربزرگ لحظه‌شماری کنند و ساعت را زنگ بگذارند که وقت سور کافور را از دست ندهند، مرده‌خورها.

چهارشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۹۳

دارم بلند فکر می‌کنم - 17

- یک روز مارک زوکربرگ خسته می‌شود و کامپیوترش را خاموش می‌کند و ما لای سیم‌ها گیر می‌کنیم. عشق‌ها، حرف‌ها، جهانی که با آدم‌هایی که برگزیدیم در فیس‌بوک... مارک خسته که بشود و کامپیوترش را که خاموش کند همه ما قبل از این که از بین برویم، از بین می‌رویم.

- ما کارمندان مارک زوکربرگ هستیم. کارمندان بی‌جیره و مواجبی که به بزرگ شدن امپراطوری مارک کمک می‌کنیم و در استاتوس‌های‌مان درباره حقوق کارگری و چه و چه تز صادر می‌کنیم و فریاد می‌کشیم.

- سرخ‌پوست‌ها می‌گویند جهان رویای مشترک رویابین‌های قهاری است که ما بخشی از رویای آنانیم و در آن زندگی می‌کنیم. حالا ما بخشی از رویای مارک زوکربرگ هستیم. دنیای‌مان هر روز کوچک و کوچک‌تر می‌شود.

یکشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۹۳

شبانه بی شاملو - 33

مردن نداشت
که می‌گفتی از عشق تو، برای تو می‌میرم

به مرگ گرفتی که به تب و تاب بیفتیم برای داشتنت
به مرگ گرفتی که به زخم زبان راضی شویم
به مرگ گرفتی برایت بمیریم
برایت چطور بمیریم که نگذاشتی مثل آدم زندگی کنیم

برایت بمیرم که ساده‌ای
که خیال می‌کردی مرگ فقط عصر جمعه اتفاق می‌افتد
عصر جمعه مهربان می‌شدی می‌خندیدی می‌رقصیدی چای می‌ریختی سوپ می‌پختی نمک می‌ریختی
که حواس مرگ را پرت کنی

مردن نداشت
که برای هم بمیریم
عصر جمعه که می‌شود
من حواسم را از تو
از مرگ
از نمک ریختنت پرت می‌کنم
و از خواب دختری سرخپوست سر درمی‌آورم

شنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۹۳

برویم سیدمهدی آش بخوریم - 3

...هیچ‌وقت دلم جفت شش نخواسته اول بازی. با یک و دو، با دو و سه، با چهار و سه، با پنج و چهار، با شش و سه راحت‌ترم. جفت اول بازی فقط کورکور. باقی‌ش انگار دل تخته و تاس هم برایت سوخته. مثل چمدان سوغاتی تو. دوماه دوماه می‌روی، بعد با یک چمدان سوغاتی برمی‌گردی. شبیه دوتا جفت‌شش پشت هم، اولی خوشحالت می‌کند، دومی حالت را می‌گیرد. من به همین دو و یک دلم خوش است. مهره‌ها را باید دانه دانه، خانه خانه، برد جلو، روی هم جمع کرد و بعد ریز ریز جمع‌شان کرد. همین تاس‌های ریز یعنی بازی. جفت‌شش‌بازها هنوز توی منچ گیر کرده‌اند. هیچ وقت دلم بردن لاتاری نخواسته، شطرنج و آن همه سبک‌سنگین کردنم هم بهم نمی‌چسبد. زندگی همین بازی با تاس‌ریزه‌هاست، با همین تاس‌ریزه‌ها بازی کردن، همین تاس‌هایی که تا می‌آید اخم‌هات می‌رود در هم، پوست آدم کلفت می‌شود.
حالا تو طبق معمول، جفت شش بیاور. بعد جفت چهار. بعد سه با یک. و جمع کن یک دفعه و برو. با چهارتا جفت و دوتا جفتک می‌شود از روی همه‌چیز جست زد و رفت. ولی اسمش دیگر هنر نیست، اسمش رفتن است. در رفتن. جا خالی کردن. چندوقت است بازی نکردیم؟ الان مطمئنم سر بازی بودیم، تو می‌گفتی این چه وضع بازی کردن است؟ چرا این‌همه گشاد می‌دهی؟ بعد دوتا جفت می‌آوری. پشت هم. می‌زنی. می‌خندی و می‌زنی و می‌گویی باز کشته دادی. من مثل همیشه می‌گویم این مهره‌ها ادای من را درمی‌آورند. تو می‌گویی یعنی چی؟ می‌گویم یعنی خودشان را به کشتن می‌دهند برای تو. بعد می‌گویم دل‌شان خوش است که تو بزنی و دستت بخورد بهشان و برشان داری. پوزخند می‌زنی. بعد از رو همه چیز می‌پری و جمع می‌کنی و می‌روی. مگر همیشه توی زندگی هم همین کار را نمی‌کنی؟
لعنت به این نامه‌نوشتن. اصلا این‌ها به دستت می‌رسد؟ اصلا می‌خوانی؟ دلت برای تخته‌بازی‌کردن‌مان تنگ نشده؟ گفتم آن تخته ریشه گردو را که با هم از کردستان خریدیم سر همین فلسفه احمقانه و مزخرف‌بازی‌کردنم باختم؟


قسمتی از داستان بلند «برویم سیدمهدی آش بخوریم»