سه‌شنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۹۴

و من جنين بالغى در تهرانم

درون من
مرگ جنينى است كه به بلوغ فكر می‌كند
و من جنين بالغى در تهرانم
كه روزها روده‌ها و اتوبان‌ها به دست و پايم مى‌پيچند
شهر آبستن رنج است
ماماچه دست فرو مى‌كند در رحم خانه
دستم را مى‌گيرد
و مثل هر روز
من را مرده به دنيا مى‌آورد

پنجشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۹۴

لیوان یخ و آسفالت

به یاد خونی که از تو بر آسفالت خیابان ماسید
به سلامتی تو
که مانده بودی بر دست شهر همچون آماس به چرک‌نشسته
لیوان‌های پر از یخ‌مان را سر می‌کشیم

ما ماست‌مان را می‌خوریم
و فراموش کرده‌ایم که ماستخور تو را
چنان چنگ انداخته بودند که درختان سال‌ها به بار ننشستند
و گاوها و گوسفندها گوشت‌شان تلخ شد
و مادران جفت‌جفت جنین مرده در باغچه چال کردند

یه سلامتی تو
به سلامتی خون ماسیده‌ات بر دستان شهر
به سلامتی تو

لیوان‌ها
لیوان‌ها
لیوان‌های پر از یخ
آسفالت
آسفالت
آسفالت‌های پر از خون
ماست
ماست
ماست‌های ایستاده دور میز
با لیوان‌های پر از یخ

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۹۴

شنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۹۴

برویم سیدمهدی آش بخوریم - ۹

بازرگانان آمریکایی آخرش پاشان به ایران باز شد و دلارها به کشور باز می‌گردد و جوانی تو اما در چمدانی که در هواپیمای بیست و زیبایی‌سالگی‌ات جا گذاشتی سر از کدام گمرک کدام فرودگاه کدام کشور جهان درآورده دختر؟ تو هم باز می‌گردی. من از اولش گفته بودم. بازرگانان آمریکایی هم بازگشتند. پدرم از اولش گفته بود. من به پدرم می‌خندیدم تو به من. تو برمی‌گردی جوانی‌ت چی صحرا؟ دلار بیست و هفت تومنی رفت و دلار سه هزار تومنی بازگشته. جوانی تو رفته و تو پیر و خسته با چشم‌هایی خالی از ماجرا برمی‌گردی. حواست هست؟ برنگرد صحرا. همان‌قدر که از ارزش ریال کم شد جوانی و زیبایی تو هم کم شد. همان‌قدر که دلار رفت  بالا تنهایی من هم بزرگتر شد. حواست هست؟ برنگرد. مادر خودش را جلوی آینه همیشه شبیه رفتن تو آرایش می‌کند که وقتی برگشتی احساس غریبی نکنی. اتاقت را هم دست نزده. البته به جای مادر صدام به اتاقت دست زده و با سلیقه بمبی‌اش کمی چیدمان آن را به هم زده. ولی فدای سرت. برنگرد. مادر شبیه بیست و چندسال پیشش است. تو شبیه چندسالگی مادری آبجی؟ صبر کن مادر شاید آخر دلش آمد و دست برداشت از این خانه و خاطره‌هاش. شاید حاضر شد بکند بیاید آن سر دنیا و بعد از این همه سال تو را ببیند. تو را باید همان‌جا ببیند. تو در آن پس‌زمینه برج‌های بلند و آن فست‌فودها و آن نورهای سالن‌های رقص جوان‌تر به نظر می‌رسی. پا نشوی نیایی صحرا. هر طور تصور می‌کنم که چطور بنشانمت پشت میز تحریر جوانی‌ت که از رو شعرهای فروغ برایم بلند بلند می‌خواندی نمی‌شود. به خاطر مادر هم شده، به خاطر خدا هم شده، نیا. من کم کم مادر را راهی می‌کنم. با این حال راستش دکترش گفته سفر به این دور و درازی احتمالا توش و توان بازگشتش را می‌گیرد و باید همان‌جا چمدانش را باز کند. می‌فهمی؟ می‌فهمی وقتی می‌گویم اعتبار تنهایی من روز به روز بیشتر می‌شود یعنی چی؟ یعنی همین. یعنی کارم درآمده صحرا. نمی‌فهمی که. مادر هر روز برات تو اگه قصه بخوای دل پر غصه بخوای همه شهر برات قصه می‌شند می‌خواند. صداش را ضبط کردم و همراه این نامه برایت ایمیل کردم.



قسمتی از داستان بلند «برویم سیدمهدی آش بخوریم»

جمعه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۹۴

بسیار خطرناک

بسیار خطرناک
عصر جمعه را از دسترس اطفال دور نگه دارید.

برویم سیدمهدی آش بخوریم - 8

نه تمام شدن کودکی مشخص است، نه ورود به نوجوانی، نه سر کردن جوانی. هیچ‌کدام در زندگی مشخص نیست، جز یک لحظه. و در آن لحظه است که به صرافت گذر از همه‌ی دوران‌های زندگی و ورود به روزگاری دیگر می‌افتی. می‌فهمی اتفاقی افتاده است که دیگر دنیا شبیه لحظه پیش نیست. انگار ترکی را که روی لیوان می‌افتد درست در لحظه‌ای که ترکی روی لیوان می‌افتد حس کنی. انگار خواب ببینی ماشینی از روبه‌رو به سمتت می‌آید و چشم باز کنی و ببینی در صندلی عقب ماشین خوابت برده است و ماشینی از روبه‌رو دارد به سمتت می‌آید و جیغ دیگران از خواب پرانده باشدت. انگار سوار قطاری سریع‌السیر هستی که از پنجره خط مرزی برای لحظه‌ای از جلوی چشمانت می‌گذرد. نه سر برمی‌گردانی تا به گذشته نگاه کنی، نه دست سایبان می‌کنی تا به آینده چشم بدوزی. فقط به آن لحظه که مرز را دیده‌ای چشم می‌دوزی. لحظه‌ای که از جلوی چشمت گذشته و نمی‌خواهی از دستش بدهی. فقط می‌بینی که از مرز گذشتی و وقتی ببینی از مرز گذشتی می‌فهمی از مرز گذشته‌ای و برگشتی در کار نیست. انگار یهودی شاعرپیشه‌ای که خاکستر معشوقه‌اش را در هوا حس کرده باشد و نتواند به همبندانش در قطار این موضوع را توضیح دهد که به‌زودی خاکسترشان در هوا در ذهن شاعر دیگری که در راه است تبدیل به شعری خواهد شد که هرگز به زبان نخواهد آمد. یک لحظه بیشتر طول نمی‌کشد. آن را حس می‌کنی و زیر لب می‌گویی: «از امروز پیرمردی خواهم زیست.»



قسمتی از داستان بلند «برویم سیدمهدی آش بخوریم»

یکشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۹۴

از هر نظر ____ بی‌ضرر




از هر نظر ____ بی‌ضرر
مجموعه‌طنز سیاسی - اجتماعی که از هر نظر بیضرر تشخیص داده شد جز از نظر
منتشر شد
نشر آمه
دو جلد
این کتاب تقدیم شده به تمام همکاران و دوستانم در همه تحریریه‌ها و مطبوعاتی که در شانزده هفده سال گذشته بوده‌ام.

جمعه، فروردین ۲۸، ۱۳۹۴

در چهار جای اندوه مستقر

بقایای مردی که در خانه جا گذاشته‌ای
در سطرهای نامه‌هات
و لابه‌لای این اساماس‌های لعنتی
و حرف‌هایی که در گوشش زمزمه می‌کردی
دنبال پیامبری می‌گردد
که دست به کار معجزه ببرد
دهان بگشاید
و نام مرد را
چون رازی مگو به زبان بیاورد

نامم را به زبان بیاور
فریاد کن این نام فراموش‌شده را
و چشم  بدوز به قدرت اعجاز ناز کلام سحرانگیزت
که بقایای من را
از چهار قله‌ی چهار کوه در چهار جای اندوه مستقر
به خود فرا می‌خواند

بنگر که چگونه زنده می‌کنی مردی از دست رفته را
از یاد رفته را
که از فراموشی تو
که از فراموشی دیگران
که از فراموشی دنیا
که از فراموشی خود
خودش را جمع می‌کند و به سمت تو سر برمی‌گرداند
با ترنم نام گمراهش به آوای مقدس تو

بنگر که چگونه پیامبران به تماشات نشسته‌اند
و کرنش‌کنان و رقص‌کنان
نامت را در آسمان‌ها سرودی ساخته‌اند
که کبریا را اعتباری دوباره داده است

بنگر من را
و بازی بده نامم را در فاصله‌ی حنجره و زبان و دندان‌هایت
به احترام بازی قدیمی من و موهات
و بازی قایم شدن چشم‌های من در امنیت دست‌هایت
به حرمت نان و نمک بناگوش تو

بازی بده نامم را و نگه‌ام ندار در دورترین جای جهان بر نوک زبانت
معجزه را آغاز کن و نامم را به زبان بیاور
نمی‌بینی که چطور نام من با لب و دهان تو بازی می‌کند؟

پیرزنی باش
که پای برهنه روی مین می‌رود
تا پیدا کند تکه استخوان پسرش را هر کجا که شد
تکه‌های من بر اندوه خانه پاشیده است
و دیگر دارم ایمانم را به کائنات از دست می‌دهم

به خاطر خدا هم شده
معجزه باش لعنتی
کلید بینداز
و چراغ را روشن کن

سه‌شنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۴

مثل شبکه‌های غیراجتماعی و اوتیسم

تو مثل شبکه‌های اجتماعی هستی و با همه گرم می‌گیری
من مثل شبکه‌های غیراجتماعی و اوتیسم سرم به کار خودم گرم است.


#
#
#

یکشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۹۴

دکترشریعتی‌پدیا

علی شریعتی در روستای کاهک، در کویر مزینان، در شهر سبزوار، در شهر مشهد، در خراسان شمالی، خراسان رضوی، خراسان جنوبی، و به طور کلی در سرزمین ایران، به طور کلیتر در منطقه خاورمیانه، حتا در حومه، در دانشگاه سوربن فرانسه، در فرانسه به طور کلی، در زندان قزلقلعه، در ساوتهمپتون، در دمشق و در شش جای دیگر اولین دکتر و به طور کلی تنها دکتر علی شریعتی بود.

دکتر به مثابه دکتر
طبق خاطرات منتشرشده در کتاب «طرحی از یک زندگی» دکتر شریعتی، اولین دکتر بود که از خارج به مزینان برگشت - تا آن موقع دکترها برنمیگشتند - و مردم فکر میکردند دکتر شریعتی واقعا دکتر شده و توقع داشتند حالا که دکتر شریعتی دکتر شده پس باید به درد مردم برسد. شریعتی هم که دید نمیتواند به آن درد مردم برسد تصمیم گرفت به این درد مردم برسد.

دکتر به مثابه درد
بدبختی مردم دردی نداشتند و اگر داشتند خودشان نمیدانستند درد میکند. دکتر شریعتی در نخستین سخنرانیاش گفت ای مردم چشمهاتان چقدر قرمز شده. مردم گفتند آقای دکتر درد هم میکنه؟ و دکتر شریعتی هزارتا سخنرانی کرد که دل مردم را به درد بیاورد، مردم در آخر فهمیدند دلشان درد میکرده اما آنها دستمال را به سرشان بستهاند.

دکتر به مثابه انگشتدرد
برای همین دکتر شریعتی دست گذاشت روی جاهای مختلف مردم و مردم دیدند دکتر شریعتی دست هر جاییشان میگذارد درد میکند بعد مردم دیدند انگشت دکتر شریعتی شاه است و شاه درد میکند برای همین دست به دست هم دادند و انگشتدردشان را خوب کردند و حساب انگشت را گذاشتند کف دستش.

دکتر به مثابه نسخه
دکتر شریعتی هر چند دکتر نبود و دکترا داشت اما معتقد بود دکتر باید نسخه بنویسد. به همین دلیل در تمام کتابهایش برای مردم نسخه نوشت.

دکتر به مثابه درمان

دکتر شریعتی تنها دکتر شریعتی در جهان است که برای جامعه هم درد است و هم درمان و هم برانکارد و هم بستری و هم اتاق عمل و هم اتاق ریکاوری و هم ترخیص.

ستون پوری‌پدیا | روزنامه شرق
۱۶ فروردین ۹۴

ظریف‌کاری

سال گذشته آمبولانس ما را چندبار آمبولانس‌لازم کرد. قبل از این‌که نعش‌کش‌لازم شویم آمبولانس را می‌فرستیم همچون باقی ستون‌هایی که داشتیم قاطی باقالی‌ها تا مسوولیتش به گردن ما نیفتد. به جای آمبولانس امسال پوری‌پدیا داریم. پوری‌پدیا مهمترین دانشنامه جهان است که دانشنامه‌های ویکی‌پدیا، ایرانیکا، بریتانیکا، افرون و بروک‌هاوس، دایره‌المعارف ستون پنجم، قاموس‌الاعلام، کتاب کوچه، کشاف اصطلاحات الفنون و العلوم از روی آن ساخته شده اما به صورت مرامی ما تا الان به این موضوع اشاره نکرده بودیم و از آن‌ها هم شکایتی نکردیم چون به هر حال ما از همه کاملتریم و از فردا همه به ما استناد می‌کنند.




ظریف‌کاری چیست؟
مخالف زمخت‌کاری. ظریف‌کاری یا نازک‌کاری هنری است که با چوب و روی چوب انجام می‌شود. تخته نرد ساخته‌شده از ریشه گردو در کردستان و تخته نرد خاتم‌کاری شده در اصفهان از نمونه‌های شاخص نازک‌کاری هستند. در سیاست نیز استاد ظریف‌کار شعبان استخوان از ظریف‌کاران معروف است که هم با چوب کار می‌کرد هم با چماق هم با اجسام سخت دیگر. گفته شده چماقی که استاد شعبان استخوان در دست می‌گرفت ظریف‌ترین نقش و نگار تاریخ هنر جهان را بر خود داشت و قمه‌ای که استفاده می‌کرد دسته‌ای ظریف‌کاری‌شده بود.


ریشه تاریخی ظریف‌کاری
با پنبه سر بریدن. من را با چی می‌زنی؟ با دُمب نرم و نازکم (توجه می‌کنید که به هر حال می‌زند.)


جواد ظریف کیست؟
جواد ظریف بهترین راننده فرمول یک و فرمول پنج به‌علاوه یک جهان است که چهارتا شوماخر درون خود دارد. ظرافت ظریف به حدی است که باید خیلی ظریف از لای دلواپسان لایی بکشد و خیلی ظریف تندروهای منطقه و مخالف اصلی مذاکرات اسرائیل و عربستان را دور بزند و خیلی ظریف با جان کری راه بیاید که توش حرف درنیاید و خیلی ظریف برود ته چاهی که دیگران کندند و از ته چاهی که دیگران کندند سنگ بزرگی را که دیگران انداختند ته چاهی که دیگران کندند دربیاورد و به روی خودش هم نیاورد و چاه‌کن همیشه ته چاه است و در همه این ظریف‌کاری‌ها باید حواسش هم باشد که از چاله نیفتد توی چاه چون بعضی از رسانه‌های داخلی چو ببینند که کاملابینا و چاه است تا نزنند چشم بینا را در بیاورند و نابیناش نکنند راحت نمی‌شوند تا بعد بگویند چو دیدی نابینا و چاه است اگر تیتر تند نزنی گناه است و بعد هم طرف را بیندازند توی چاه.


آیا آقای دکتر محمود احمدی‌نژاد ظریف‌کار بود؟
بله. منتها مشکل دکتر این بود که نه ظریف بود نه روحانی اما می‌گفت خیلی ظریف است و دارد کارها را پیش می‌برد و خیلی روحانی است چون در سازمان ملل به پرژکتورها دقت نکرده بود اما هاله نور را دیده بود. عیبی هم ندارد. جاشون خالی نباشه.


کلنگ ظریف
بعضی‌ها با ظریف‌کاری راه را درست می‌کنند بعضی‌ها با کلنگ می‌خواهند جاده را صاف کنند که خب نمی‌شود یعنی با کلنگ‌کاری همه چیز ما صاف می‌شود جز جاده ما.


قیچی ظریف
به همین دلیل هشت سال فقط کلنگ زدند اما از قیچی استفاده نکردند و روبان نبریدند چون کار با قیچی ظرافت می‌خواهد اما کار با کلنگ دسته زمخت می‌خواهد فقط.


15 فروردین 1394
روزنامه شرق

یکشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۹۴

زیر دست‌مان باز بگزاریم؟

کاری ندارد، سایت لغتنامه‌ی دهخدا یا واژه‌یاب را همیشه زیر دست‌مان باز بگزاریم... (یه دقه صبر کنید برم سایت لغتنامه دهخدا. بنویسم "گزاشتن" ببینم معنی‌ش چی می‌شه... خب گزاشتن یعنی به جا آوردن یا ادا کردن مثل سپاسگزاری. از اون طرف گذاشتن معنی قرار دادن، نهادن، وضع کردن و هشتن می‌ده.  خب ما می‌تونیم یه چیزی رو زیر دست‌مون قرار بدهیم نمی‌تونیم چیزی رو زیر دست‌مون به جا بیاریم. پس زیر دست باز بگزاریم غلطه و صفحه سایت را زیر دست‌مان باز می‌گذاریم و نمی‌توانیم باز بگزاریم.) تا غلط ننویسم.


ادبیات تطبیقی ما و ایرج جنتی عطایی

اون همیشه آن‌لاین برای من دیگه نیستی
نگو کانکتی به عشقت آخه لایکات می‌گه نیستی


[ادبیات تطبیقی ما و ایرج جنتی عطایی]

پنجشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۹۴

دستور زبان تو؛ نقطه

یکی از دلایلی که به تو اصرار می‌کنم از نقطه در متن استفاده کنی این است که کم‌کم یاد بگیری چاره‌ای نداریم بعضی چیزها و بعضی حرف‌ها را تمام کنیم، خوب و بدش هم فرقی ندارد، تا بتوانیم حرف تازه‌ای بیاغازیم.


دستور زبان تو

جمعه، اسفند ۲۹، ۱۳۹۳

عیدمبارکی - عیددیدنی



من عیدها به فامیل سر نمی‌زنم. فامیل هم به من سر نمی‌نزد. در فامیل ما رسم نیست به هم سر بزنند، دریبل می‌کنند. البته عموم این‌ها تکل از پشت می‌کنند.

عیدمبارکی 94 - 5



یک‌طوری خانه‌تکانی کردیم که بی‌بی‌سی به نقل از سازمان زلزله‌نگاری جهانی گفت وسط تهرون زلزله هشت ریشتر آمده. بعد با استفاده از گوگل‌مپ منطقه زلزله را نشان داد پشت بام ما بود که من داشتم بالا پشت بام قالی می‌تکاندم.

عیدمبارکی 94 - 4



خانه‌ام واقعا فرقی با دشت و دمن ندارد.
فردا بخواهم جابه‌جا شوم محیط زیست به جرم از بین بردن جنگل و مراتع ازم شکایت می‌کند.

عیدمبارکی 94 - 3



عزیزی که آمده بود برای کمک این‌قدر وسواس داشت و همه‌چیز را می‌سابید که یک‌لحظه به خودم آمدم دیدم من را شسته دارد پهن می‌کند رو طناب.

عیدمبارکی 94 - 2



یک‌طوری خانه‌تکانی کردم که دیگر نه تنها توی خانه، که از سر تخت‌طاووس باید کفش‌هاتان را در بیاورید.

عیدمبارکی 94



مردم ماشین می‌شورند بارون می‌آید. ما دوتا قالی شستیم پهن کردیم توی حیاط روی نرده عین اون قدیم‌ها که کیف دنیا را کنیم و رنگ قالی توی حیاط و بین گل‌ها قشنگ شود، الان چیز شد توش. هم توی قالی هم توی احساسات هم توی اعصاب ما.

ستینگ

یکی رفته پای کامپیوتر الهی و تنظیمات فصول را به هم ریخته. 
لطفا بروید در ستینگ طبیعت و برف و باران خفن را در فاصله دی تا آخر اسفند تنظیم کنید. سپس در گزینه بهار شکوفه و نم باران و چهچه بلبل و این قرتی‌بازی‌ها را انتخاب کنید.
بعد سیو کنید و دنیا را ری‌استارت کنید.

پنجشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۹۳

بیکاران عزیز :|

امسال هم مثل هر سال بیکاران را سر کار گذاشته بودند. امیدوارم سال بعد توی کارشان نگذارند.

چهارشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۹۳

رابطه لایکی


: بابایی شما وقتی جوون بودی برای آینده من چی کار می‌کردی؟
- لایک می‌کردم بابا. شِر می‌کردم. تگ می‌کردم.
: بابایی واقعا همون حسی که شما به مصدق‌اینا داری، من هم به شما دارم.
- دورت بگردم. ممنونم.
: بابایی واقعا این درسته که لایک‌هایی که شما توی اینترنت زدی قدرت‌های جهان را به زانو درآورد؟ و باعث ارزونی در کشور شد؟ و سیاستمدارها رو مجبور کرد رفتارشون رو عوض کنند؟ و همون لایک‌ها باعث شد تساوی اجتماعی و عدالت در کشور حکمفرما بشه؟
- بله بابا. من توی مهم‌ترین صفحه طرفداران و مخالفان چیزهای مختلف عضو بودم. یادمه ما صدهزارتا لایک زدیم به صفحه با دزدی در کشور مخالفیم. بعد فرداش همه دزدها رو توی کشور گرفتند و دیگه هیشکی دزدی نکرد. این تاثیر لایک ما بود بابا. همه می‌ترسیدند. یک روز من خودم لایکم رو از صفحه هوادارن رییس‌جمهورمون که اسمش سدممد خاتمی بود برداشتم کلا محبوبیت خاتمی از بین رفت. جاش رفتم لایک زدم به صفحه کامران و هومن، کامران و هومن اون سال توی انتخابات ریاست جمهوری رای آوردند و اول شدند منتها چون کرسی ریاست جمهوری ایران نیمکت نیست و روش فقط یک نفر می‌تونه بشینه نشد که بشه کامران و هومن رییس‌جمهور بشن و جاش امیر تتلو رفت توی پرسپولیس بازی کرد و پرسپولیس رفت جام جهانی. و همه این‌ها تاثیر لایک ما بود. اصلا خود تو. فکر کردی چطوری به دنیا اومدی؟ من اولین بار مادرت رو لایک کردم توی اینترنت. دفعه بعد که کانکت شدم متوجه شدم تو توی راهی.
: دورت بگردم بابایی. بعد چطوری شد که از مامان طلاق گرفتی؟
- هیچی دیگه. مادرت رفت صفحه ممدرضا گلزار رو لایک کرد. در حالی که ما فقط سر لایک صفحه بهرام رادان و مهناز افشار به توافق رسیده بودیم. من عضو صفحه طرفداران افشار بودم و مادرت عضو صفحه طرفداران رادان. تا اینجا اوکی بود. هر کسی یک لایک داشت که می‌تونه خرجش کنه. ولی مادرت گلزار رو هم لایک کرد و دولایکه شد. می‌دونی که توی فوتبال دوکارته یعنی اخراج. اینترنت هم مثل فوتبال قوانین خودش رو داره و مساله مرگ و زندگی ما به اون بسته است.
: بابایی گلم. پس خودت چرا صفحه عکس خصوصی هنرمندان رو لایک کردی؟
- اصلا این طور نیست.
: چرا بابا. خودم دیدم عکس اون بازیگره که شلوارک قرمز خال خال سفید و بغل استخر نشسته داره خربزه می‌خوره لایک کردی.
- نه. اون یه مساله اجتماعی‌یه. من این‌طوری اعتراضم رو به عدم پذیرش جامعه و شکستن عرف جامعه نشون دادم. لایک من یک لایک اعتراضی بود. یعنی به قول تیتر روزنامه کیهان در بیست سال پیش من با حمایت کردن مخالفتم رو نشون دادم.
: اوه. پس لایک شما بر پایه‌های نظریات روانکاوی و جامعه‌شناسی استوار بوده همیشه؟
- بله. بهتره کتاب "جُستارهایی در لایک‌شناسی موضعی، پیش و پس از مساله دیس‌لایک" اثر نیما دهقانی رو بخوونی. همچنین کتاب "نسبت ما و فالوئرهای‌مان و نسبت ما و کسانی که فالو می‌کنیم" اثر استاد شراگیم رو حتما مطالعه کنی. در ضمن کتاب شش جلدی "مساله شِر کردن؛ آیا انسان با هر شِر کردنی خودش را شِر می‌کند؟" اثر استاد محمود فرجامی را هم ببینی. یا استاد کیومرث مرزبان کتابی دارند با عنوان "عزیز جان و جان عزیز؛ گمانه‌زنی درباره روش‌های کشف مخاطب خاص در استاتوس دیگران" که بسیار خواندنی است. یا حتا امین بزرگیان کتابی دارد به نام "استاتوس و استرس استاتیک"  که در نقد این کتاب استاد الف کاف گاف لام نون کتاب "کدام استاتوس بهتر است و چرا؟" و استاد قاف ناف پاف کتاب "راستی‌آزمایی استاتوس‌ها؛ چپ‌آزمایی استاتوس‌نویس‌ها" را منتشر کردند. استاد شاگردپروریان نیز با انتشار یک کامنت سه هزار کلمه‌ای توانست با برهم زدن قواعد کلاسیک هویت استاتوسی کلام را در کامنت احیا کند. تازه حتما کتاب "من فالوئرم را فالو می‌کنم پس هستم؛ بحث اخلاقیات و تگ کردن و منشن کردن در جهان امروز" حسین نوروزی هم را که باید بخوانی. یا پوریا عالمی کتاب "سبک‌شناسی تک‌لایک؛ راه‌های کشف نیمه گمشده" را منتشر کرد. همچنین...
: بابایی...
- جان بابا؟
: خودت چی کار کردی؟
- من؟ من لایک می‌کردم دیگر بابا. لایک می‌کردم، آن‌لایک می‌کردم. خلاصه من یک لایکر حرفه‌ای بودم. الان اسمم در صفحه شصت میلیون لایکری که تاریخ را با لایک‌شان شِر کردند ثبت شده.
: بابا.
- جانم؟
: وقتی اینترنت قطع می‌شد چی کار می‌کردید؟
- چی؟ پسرم؟ هرگز این حرف رو نزن. اینترنت هیچ وقت قطع نمی‌شه. توی اون مدرسه چی پس یادتون می‌دن؟ تو هر جای این خونه می‌تونی حضور اینترنت رو حس کنی. چطوری به اینترنت اعتقاد نداری؟ بی‌شعور احمق. حیف پولی که خرج تو کردم.
: بابا.
- بله؟
: قبل از اینترنت شما چی را لایک می‌کردید؟
- ما اصلا قبل از اینترنت وجود نداشتیم. ما در ظلمت بودیم. برای همین پدران ما اشتباهات زیادی کردند چون در جامعه تاثیر مستقیم داشتند. می‌فهمی؟ از وقتی که ما وارد فیس‌بوک شدیم دیگر اشتباهی در جامعه نکردیم و جامعه هم هزینه اشتباهات ما را نداد چون ما فوق فوقش لایک اشتباه می‌زدیم. اگر هم قضیه تابلو می‌شد و معلوم می‌شد اشتباهی لایک زدیم و حمایت کردیم، می‌رفتیم لایک‌مان را برمی‌داشتیم. فهمیدی یا نه؟
: بله. آیا شما من را لایک داری؟
- بله عزیزم. من خیلی لایکت دارم.
: پس من با اجازه شما را شِر می‌کنم.
- دورت بگردم. من همیشه برات کامنت می‌ذارم.
: من شارژ آی‌پدم داره تموم می‌شه. برم بزنم به شارژ؟
- برو پسر عزیزم.
: تا من برم و برگردم می‌شه یک سوال کنم؟ چرا شما معلم من رو لایک هی لایک می‌کنی؟
- چیزه بابا... چیزه... این‌طوری خانم معلم‌تون می‌فهمه من پیگیر تو هستم. و مجبوره توجه بیشتری به تو سر کلاس کنه. چون می‌دونه اگه تو از نحوه تدریس و برخوردش با بچه‌ها راضی نباشی، ما والدین دیگه لایکش نمی‌کنیم.
: یعنی واقعا بین شما و خانوم معلم ما مسیج خصوصی شکل نگرفته؟
- این چه حرفی‌یه می‌زنی؟ اگر هم مسیجی بوده به خاطر خود توئه.
: شارژم داره تموم می‌شه بابایی... ولی خواستم بدونی نصف باباهای بچه‌های کلاس نگران بچه‌هاشون هستند و تنها راه پیگیری رو از طریق لایک معلم‌مون می‌دونند... باورت نمی‌شه برو مچوآل فرندهات رو ببین...
- راست می‌گی بابا؟ البته موضوع مهمی نیست. مهم اینه که تو لایک‌هات رو توی کلاس و جامعه از دست ندی... وگرنه چیز دیگه‌ای نیست... مطمئن باش... هیچ مسیج خصوصی‌ای نبوده.
: seen now.
- بابایی... با تو هستم...
: seen now.
- بابایی... رفتی؟
: seen now.
- اگر رفتی چرا می‌زنه  seen now؟ به من اطمینان نداری بابا؟ قهری؟ می‌خوای شِرت کنم فرندهات زیاد شه؟ هان؟ شِرت کنم دوست می‌شی باهام؟
: seen now.
- بابایی قهر نکن. اشتباه کردم. یک چیزی بگو
: دیس‌لایک بابا... تو دیگه واسه من دیس‌لایکی. الان هم بلاکت می‌کنم. هم تو رو، هم همه معلم‌های همه این چندسالم رو. هم کل کادر آموزشی مدرسه‌مون رو که دیگه نبینم لایک‌شون می‌کنی. همه رو لایک می‌کنی جز من که پسرتم. خاک بر سر من. دیس‌لایک بابا. آن‌فرندت می‌کنم بعد بلاکت می‌کنم بابا. مطمئن باش.


جمعه، اسفند ۲۲، ۱۳۹۳

خرده‌حباب

خرده‌های قاب
روی میز
می‌رود در انگشت سبابه‌ای که مشغول نوازشت در عکس است
خرده‌های آینه
کف اتاق
می‌رود در پایی که مشغول سندرم بی‌قراری توست

از تو خرده‌شیشه‌های بسیاری مانده است
از من
خرده‌حباب ریزی بر دریاچه‌ی ساختگی چیتگر.

پنجشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۹۳

کارهای خانه

توی دلم ماند که توی آن بازی کدام کارهای خانه را بهتر انجام می‌دهید شرکت کنم از بس که کارهای بیرون از خانه را آورده بودم خانه و مشغول بودم یا اصلا خانه نبودم که بخواهم کاری کنم یا نکنم. خیلی هم شرمنده دوستانم شدم که دعوت می‌کردند و من خودم را می‌زدم به برق و می‌گفتم نمی‌رسم.
حالا می‌خواهم بنویسم چون امروز کلا خانه بودم و کلا هیچ کاری نکردم. دیدم حیف است این همه هنر را برای خودم نگه دارم. بهتر است همه در این موهبت الهی سهیم شوند:
کار اول- 
که خیلی خوب بلدم این است که ولو شوم توی خانه. به بهترین شکل. بلدم توی تخت یا کاناپه ولو شوم و نخوابم. و هیچ کاری هم نکنم. رکوردم بیشتر از دو روز ثابت ماندن در یک نقطه از خانه است. منهای زمان‌هایی که تا یخچال یا دستشویی رفته‌ام.
کار دوم-
فکر کردن به این که بهترین معجزه و کرامات مردان خدا، در همه طول تاریخ، سفره حضرت سلیمان است. فکرش را بکن. سفره را پهن کنی و هر چی هوس کنی توش باشد. این تنها چیزی است که معنوی‌ترین حالت انسانی را در طول عمرم در من ایجاد کرده. چیزی شبیه خلسه عرفا. ساعت‌ها روی سفره سلیمان تمرکز می‌کنم و صدای قار و قور شکمم را چون طنینی آسمانی می‌شوم.
کار سوم-
من زورم می‌آید برای خودم غذا درست کنم یا زنگ بزنم غذا بیاورند. البته خسیس نیستم. زورم می‌آید. برای همین وقتی واقعا گشنه باشم زنگ می‌زنم ده تا مهمان دعوت می‌کنم. این‌طوری مجبور می‌شوم بلند شوم از جام. یعنی یک سختی بزرگ درست می‌کنم که ارزش انجام داشته باشد.
کار چهارم-
تخصص مهمی که دارم این است که می‌توانم همین الان پا شوم از خانه بزنم بیرون که برویم چایی بخوریم یا کله‌پاچه. فقط به این دلیل که زورم می‌آید پا شوم بروم آشپزخانه چایی بریزم.
کار پنجم-
من عاشق راه رفتن هستم. همین الان حاضرم بلند شوم بروم کل ولیعصر را از سرپل تجریش بیایم پایین. یا راه‌های بکری که پیدا کرده‌ام. این چه ربطی به کار خانه دارد؟ خب نود در صد وقتی کارهای زیادی توی خانه دارم، می‌روم چندساعت راه می‌روم که کارها را انجام ندهم.
حالا چی کار کنیم؟
همه را دعوت می‌کنم پنج کار خانه‌ای را که توش واردند بنویسند. یکی هم بیاید ظرف‌ها را بشورد که من مجبور نشوم بروم چهارساعت پیاده‌روی.

پنجشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۹۳

دستور زبان تو؛ ساکن

برای نشاندن ساکن در وُردهای جدید باید سر جای مناسب دکمه Alt را گرفت و عدد 0250 را خیلی سریع تایپ کرد که کار ساده‌ای نیست و از پس از هر کس برنمی‌آید. ببین ْ اش چقدر سخت  است و آدم یکهو بی‌خیالش می‌شود. دقیقا این همان مشقتی است که من برای ساکن و ساکت ماندن کنار تو می‌کشم و بی‌خیالش می‌شوم و به وجد می‌آیم.

پنجشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۹۳

خرکاری پرکاری - 5



چطوریاست؟ قدیم می‌نشستند چندسال کار می‌کردند می‌شد یک رمان ششصد صفحه‌ای.
ما چندسال هم کار کنیم رو یه کار، آخرش می‌شه یک داستان هشتاد صفحه‌ای.
والا قدیم همون هشتاد صفحه رو می‌نوشتند منتها قدیم هشتادتا خیلی بود؛ اندازه ششصدتا بود.

خرکاری پرکاری - 4



می‌گه چقدر درمی‌آری همه‌ش می‌گی کار دارم کار دارم. هر چقدر درمی‌آری بگو بهت بدم دیگه کار نکنی. باشه؟
می‌گم پا شو برو یه چایی قهوه چیزی بیار بخورم داره خوابم می‌گیره کارام مونده.

خرکاری پرکاری - 3



مرغ سحر ناله کم کن...
ملک‌الشعرا بهار به خودش می‌گفته مرغ. تا سحر می‌نشسته کار می‌کرده. بعد غُر می‌زده. بعد واسه خودش می‌خونده مرغ سحر ناله کم کن... بعد از خودش شاکی می‌شده می‌گفته بیشتر کن... بیشتر کن... بیشتر کن... بعد می‌نشسته تا خود صبح کار می‌کرده.

خرکاری پرکاری - 2



یک وقتی می‌گفتم پا شم برم یه مسافرتی چیزی، نیم‌ساعت بعد تو راه بودم.
الان می‌گویم پا شم برم تا سر کوچه هوا بخورم، نیم‌ساعت بعد هنوز سرم تو کار است.

خرکاری پرکاری

صبح تا شب کار. شب تا صبح کار. کار تا کار شب. 

یکشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۹۳

مرگ از تو به راحتی گذشته است

ببوسمت؟
چنان که لبه‌ی تیغ بوسه بر شاهرگ می‌زند
و چنان که لب دریا دختری نورسیده را در بوسه غرق می‌کند

ببوسمت
و رهایت کنم
چون ماری کوچک که به پر و پای فیلی پیچیده
چون دانه برفی که به خورشید نظر دارد؟

ببوسمت
و در خاطر بسپارمت
همچون زخمی که به کارد به استخوان رسیده‌اش دل بسته است

ببوسمت
و چطور فراموشت کنم
همچون مرگ
که از تو به راحتی گذشته است



شنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۹۳

ویرایش گلوله

ویراستار عصری زنگ زده می‌گه گلوله رو شلیک می‌کنند یا می‌زنند؟
گفتم واسه تو فرق داره. واسه اون که خورده دیگه فرقی نمی‌کنه.

پنجشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۹۳

چرا من رسانه خاتمی نیستم؟

تصویر مراسم عروسی، مهم‌ترین و استراتژیک‌ترین تصویر زندگی یک فرد در مسیر متدوال زندگی انسان امروزین است. ثبت لحظه خوشبختی فردی که در گرو ثبات موقعیت اجتماعی و خانوادگی اوست. کوباندن پرچم فتح موفقیت بر قله توانایی اجتماعی که توانایی فردی و مالی و موقعیت وی را نیز نشان می‌دهد. این تصویر، یعنی تصویری که لحظه ثبت رسمی و قانونی ازدواج دو فرد را نشان می‌ دهد، نه تنها اهمیتی فردی که اهمیتی خاندانی را نیز در بر می‌گیرد. ترتیب دعوت بستگان برای گرفتن عکس یادگاری هم حائز اهمیت است. پدر عروس و پدر داماد همچون شکارچی که شیری شکار کرده باشند بالاسر فرزند خود می‌ایستند و ژستی می‌گیرند که گویی مشعل المپیک را صحیح و روشن به نفر بعدی رسانده‌اند؛ ژستی که فریاد می‌زند ما به اصول و مسیر تعریف‌شده زندگی آگاه، مقید و پایبندیم. تصویر مراسم عروسی مهم‌تر از عکس دریافت نشان فارغ‌التحصیلی یا مدال پیروزی است، که این عکس از ابتدا تا انتها، دقیقا تا موقعی که زندگی خانوادگی ساخته شده پرچمش برافراشته است، بر دیوار و جلوی چشم است.
حال چه چیزی باعث می‌شود تصویر مراسم عروسی مردم به جای این‌که تنها محدود به عروس و داماد باشد – که این پیروزی اجتماعی را جشن گرفته‌اند – یا متشکل از تصویر عروس و داماد و پدر و مادرشان باشد – که توانسته‌اند با افتخار خود را در موج اجتماعی تثبیت کنند – مجهز به عکس سیدمحمد خاتمی می‌شود؟ فردی که نه در ازدواج نه در موفقیت یا موقعیت افراد حاضر در عکس تاثیر مستقیم ندارد، و اگر تاثیری غیر مستقیم نیز برای سیدمحمد خاتمی در شکل و ریخت زندگی افراد حاضر در عکس عقدکنان در نظر بگیریم، به حتم کمتر از تاثیر پدر و مادر عروس و داماد است. پدر و مادر موثری که تمام آرمان‌ها و آرزوهای‌شان در فرزند تازه‌داماد یا نوعروس خلاصه شده است جای خود را در تصویر به مردی می‌دهند که هرگز از آمال و آرزوی عروس و دامادی که دو طرفش ایستاده‌اند ‌خبر ندارد.
چه چیزی خاتمی را تبدیل به چهره می‌کند؟ چهره‌ای سیاسی که از صحن مجلس و دولت خود را تا صدر پله‌های ریاست‌جمهوری بالا کشیده است چطور از چهره‌ای سیاسی که قرار است مجری مسایل اجرایی کشور باشد تبدیل به چهره‌ای اساطیری می‌شود که عکس یادگاری به عکس عروسی و عکس دسته‌جمعی در دفتر خیابان یاسر به عکس خصوصی‌تر در خانه افراد سیاسی عموما آسیب‌دیده از سیاست، خود را گسترش می‌دهد. چهره‌ای ثابت با حالت‌هایی مشخص؛ لبخند مشهور، بغض مشهور، غم مشهور، عصبانیت مشهور؛ همه مشهود و شماره‌گذاری‌شده در صدها و هزاران عکس منتشرشده از او در صدها و هزارها جای مختلف در این شهر، نه در این سرزمین.
چه چیزی باعث می‌شود خاتمی که روزی سایتش دولت‌دات‌آی‌آر بود و پز رسمی داشت و همان‌موقع عکس یادگاری غیررسمی‌اش با رنگ‌های مختلف عبا در مراسم مختلف رسمی و غیر رسمی عکس اول روزنامه‌ها و مجلات می‌شد، امروز که در سایت خاتمی‌دات‌آی‌آر است باز همان پز دولت‌دات‌آی‌آر را بگیرد؟ فرضش حتا اگر خنده‌دار باشد و مطر‌ح‌کردنش حتا اگر به جوکی بماند اما می‌توان به این موضوع و این موضع اندیشید که آیا امکان ساختن پوشه‌ای برای انتشار عکس‌های تازه‌عروس‌ودامادها در سایت خاتمی‌دات‌آی‌آر ناممکن بوده است؟ یا او باید کماکان در موقعیت سیاسی و در هیبت رهبری سیاسی جریانی باشد که بارها اعلام کرده رهبرش نیست اما بارها استراتژی‌اش را اعلام و تایید و تبیین کرده است و خط کشی‌اش را با جاها، آدم‌ها و جریان‌ها مشخص کرده است.
خاتمی جریان‌ساز بوده است و کارنامه اقتصادی موفق دولت‌هایش هرگز به خاطر تنگ‌نظری و گارد بسته صدا و سیما و غلط تاکتیکی رسانه‌های اصلاح‌طلب در بوق و کرنا نشد و هرگز مردم متوجه اهمیت جشن گندم و ثبات اقتصادی و مهار تورم در روزهای سکان‌داری خاتمی نشدند. خاتمی جریان‌ساز بوده و شعارهای آزادی‌خواهانه و بشردوستانه‌اش مدت‌ها تیتر رسانه‌های جهان بود تا موقعی که رسانه‌های جهان دیدند رسانه‌های کشوری که خاتمی از آن پیامدار آزادی بیان و گفت‌وگوی بیان است از تحدید آزادی و عدم امکان گفت‌وگو رنج می‌برند.
رای دادن یا ندادن محمد خاتمی یعنی ناامید کردن و امیدوار کردن خیل عظیمی از جوانانی که امروز پا به سن گذاشته‌اند. آنان که به اصلاح دل بسته بودند و بعد متوجه شدند دل در گروی مرد اول اصلاحات دارند. گرویی عاشقانه که به نظر گاهی به گروکشی می‌ماند. آیا مردم به هر روی پای خاتمی می‌مانند حتا اگر او پای حرف خودش نایستد؟
آیا ما شیفته نوعی از عرفان هستیم که در مدت کوتاهی خلسه‌ای معنوی به ما بدهد و شیفتگی و ارادت ما به افراد سیاستمدار از همین نئشگی و خلسه و وانهادگی نشات می‌گیرد؟ ما خاتمی را تبدیل به قهرمان و قهرمان خود را تبدیل به بت می‌کنیم تا مسوولیت همه چیز را به گردن او بیندازیم و شانه از وظیفه اجتماعی خود خالی کنیم؟ چرا این کار را کردی؟ چون خاتمی گفت. چرا آن کار را نکردی؟ چون خاتمی چیزی نگفت.
جایی در تاریخ وظیفه راهیابی بر عهده روشنفکران و اندیشمندان و تحلیلگران اجتماعی به عنوان بلد راه بوده است. روشنفکران به عنوان نقشه‌خوان کنار اهالی ادب و فرهنگ و هنر می‌نشستند و راه را پیش می‌بردند. در این مسیر و مسیریابی همه آنچه که در طبقه کارگر و جامعه اتفاق می‌افتد تاثیر سریع و عینی بر مسیر پیش رو می‌گذاشت. مردم منتظر بودند روزنامه و مجلات منتشر شوند تا نظرات و تحلیل‌ها و نقدهای روشنفکران را بخوانند. نطق‌های سیاسی و دستوری تاثیری در مسیر جامعه نداشت مگر این‌که اهالی اندیشه پیشنهاد تغییر در مسیر پیش رو را مطرح می‌کردند.
امروز اما مطبوعات و ادبیات و هنر امری خنثی‌شده است؛ جایی مصرفی و مصرف‌شده. کدام پدیدآور اثر هنری و فرهنگی امروز آغازگر یا گزارشگر جریانات اجتماعی است؟
تمام آنچه که باید در جهت اعتلای جامعه به کار برده می‌شد امروز نوعی از سرگرمی محسوب می‌شود؛ سینمای سرگرم‌کننده، ادبیات سرگرم‌کننده، گالری سرگرم‌کننده، موسیقی سرگرم‌کننده. همه چیز تقلیل یافته و در وضعیت دست کمی خود قرار دارد.
ما امروز در جامعه‌ای حداقلی و جامعه‌ای دست کمی قرار داریم که پیش از این کف خواسته‌های‌مان بسیار بالاتر از سقف مطالبات امروزمان قرار می‌گیرد؛ مطالبه از اهالی سیاست، اهالی فرهنگ و اهالی هنر. جامعه از دغدغه جمع به مساله فرد رسیده است و هر فرد درگیر مسائل شخصی‌اش شده است.
و همه آنچه که بر دوش آدم‌ها و جریان‌ها و نحله‌های فکری بود امروز از دوش آنان برداشته شده و چون باری گران کنار گذاشته شده است تا هزینه‌ای گران ایجاد نکند. اما مردم نیاز به قهرمان دارند. قهرمانی که زیبا و روان نطق کند و بداند هنگام سخنرانی زبان بدنش نیز مشغول حرف زدن است. تاریخ بی‌زبانی ذهن مردم را چنان تربیت کرده است که از سفیدخوانی بین سطرها و کتاب‌های چاپ‌نشده، معنای زبان بدن سیاستمداران را ترجمه به همان معنی که می‌خواهند بکنند.
آیا امروز همه هیات مردمسالاری به هیبت مردمداری تقلیل یافته است؟ جوانمردی به جوانگرایی؟ دادخواهی به داد و بیداد؟ دموکراسی به بروکراسی؟ نظم اجتماعی به نظم اداری؟ آزادی اجتماعی به آزادی فردی؟ ثبات اقتصادی کشور به تثبیت شغل شخصی؟ امنیت سرمایه به امنیت سرمایه‌دار؟
امروز خاتمی ممنوع‌التصویر شده است. پیش از این هاشمی رفسنجانی فیلتر شده بود. پیش از او درها و دیوارهایی بلند بر دیگران کشیده شده بود. نویسنده‌های بسیاری ننوشتند و هنرمندان بسیاری هنرشان را یا در کنج صندوق نهان کردند یا در چمدانی گذاشتند و به دوردست‌ها رفتند تا برای مخاطبی خیالی خالی از فایده نباشند. نشریات و روزنامه‌های بسیاری پیش از سن بلوغ فرصت رشد نیافتند. کتاب‌های بسیاری منتشر نشد و یا هرگز نوشته نشد، فیلم‌های بسیاری به نمایش گذاشته نشد یا هرگز ساخته نشد. اما این خاتمی است که همه رسانه‌اش می‌شوند. عکس عروسی‌شان را با او، که جای پدر و مادر عروس و داماد ایستاده است، منتشر می‌کنند و می‌خواهند رسانه او باشند تا صدای او را به گوش دیگران برسانند. اما کدام صدا؟ حرف خاتمی دقیقا چیست و اگر رسانه صدا وسیما که همه را ممنوع‌العرضه می‌کند به خاتمی کانالی بیست و چهارساعته اختصاص دهد، او حاوی کدام راهکار و پیام است که باید خاموش شود؟ عرصه سیاسی ایران آیا بسته به فرد است؟ عرصه سیاستی که با شعار تکثر عقیده و اندیشه پیش می‌آید آیا هنوز بسته به فرد است؟ این کدام تکثر و بلوغ اجتماعی است که با هیچ سدی که جلوی بزرگان هنر و ادبیاتش کشیده شد، صدایش درنیامد اما با ممنوعیت تصویر یک فرد همصدا می‌شود و فریاد می‌زند.
تماشاچیان فوتبالی که خطای مشخص انجام‌شده را می‌بینند اما صدای همصدای اعتراضشان بر سر داور فرضی بلند است. در همان حینی که بازیکن مضروب با پای شکسته از زمین خارج می‌شود، این صدای تشویق تماشاچیان است که جایگزین او را صدا می‌زنند.
تقلیل هر جریان بزرگ به یک نماد و سرگرم شدن با آن و رفتار نمادین پس از آن برای التیام حس از دست دادن جریان از دست رفته.
من رسانه خاتمی نیستم، حتا اگر همه رسانه‌هایی که کار کرده باشم ریشه در بهار مطبوعات که به یمن دولت اصلاحات پیش آمد داشته باشند. حتا اگر قدردان ثبات اقتصاد و وزارت فرهنگ و بهار مطبوعات و دیپلماسی خارجی موفقش بوده باشم. حتا اگر او کماکان جریان اجتماعی ایجاد کند و چشم خیل بسیاری به او بسته باشد که شال سبز را به گردن چه کسی می‌اندازد. حتا اگر روزی تصویر سیدمحمد خاتمی را به عنوان نماد روزهایی که از دست دادم به جای تصویر پدر و مادرم در عکس عروسی‌ام بنشانم.


چهارشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۹۳

تو در قلب منی و من زیر پای دیگران، در قلب دوم‌شان

لباس کهنه، نان مانده، دست خالی. بوی فقر می‌دهد عید. بوی نای سبزه هفت‌سین فراموش‌شده، بوی دل‌تنگی عیدی لای کتاب، بوی ماهی مرده در تنگ بلور، بوی حاجی‌فیروزی که سر چهارراه وسط قر کمر چرت خماری می‌زند. عید از راه می‌رسد و مرد خودش را می‌زند به آن راه. عید از راه می‌رسد و زن خودش را می‌زند به آن راه. عید از راه می‌رسد و بچه‌ای به جان کفش برادر بزرگش افتاده و هی واکس می‌زند. واکس می‌زند و سیاه می‌کند کفش را. خودش را. سبزه سفره هفت‌سین را. بوی واکس سیاه گرفته روزها. بوی شرم خیس شدن جوراب، حس سرما بر کف پا، حس گز گز کردن انگشتان پا و یخ‌کردن‌شان، بر اثر سوراخ کفش، در وقت باران. شعری چگونه بنویسند شاعران، چگونه بگویند دوستت دارم عاشقان، وقتی پای‌شان یخ زده است و پا قلب دوم آدمی است. و تو در قلب منی و من زیر پای دیگران، در قلب دوم‌شان.