سه‌شنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۴

شکل جدید من

شکلی از غم
درون من ریشه دوانده
که وقتی به چشم من می‌آیید غمگین می‌شوید
دستان شاد شما در دستان غمگین من می‌پژمرد
به شکلی که شاخه ترد نسترنی نورسته را نادانسته در لیوانی سراسر اسید سپرده باشند
شکلی از غم درون من است
که من به شکلی دیگر راه می‌روم
و پا که از خانه بیرون بگذارم شهر من را پس می‌زند
و شکل من شکل گوزنی است که در بزرگراه قلنج کمرش را کامیونی شکسته باشد
شکل گربه‌ای سفید که به قیمت شاد کردن دو کودک
سوخته باشد
و حالا آنان به آونگ سیاه او بر درخت چشم دوخته‌اند
این شکل
شکل جدید من
شکلی عاریتی نیست
تشکل کوچکی است از خیابان و جیغ و سکوت
تشکل کوچکی است از خیابان و جنون
تشکل کوچکی است از خیابان و سطل‌های زباله و دست‌های تو
ها کن
ها کن
و این بخار
بخار های دهان کوچک تو
تمام یخ‌های جهان را آب می‌کند

تشکیلات سری ما
پشت سطل زباله سر چهارراه
آتش و دودی که داشت به چشم تو می‌رفت
ها کن
یخ این خیابان را آب کن
و ببین در اعجاز قرن من
سر هر چهارراه
زباله به جای آتش به گلستان مبدل می‌شود
و ما ابراهیم‌وار تکه‌های خویش و تکه‌های شهر را از بلندای چهار نقطه‌ی شهر با مشتی گره‌کرده و چشمانی گریان فراخوانده‌ایم
ما نام هم را صدا زده‌ایم
و تشکل ما اجتماع محترم دود پراکنده بود
دودی که به چشم تو رفت
و اشک من را درآورد

شکل جدید من
حاصل نان است و صف‌های راکد و طولانی سفارتخانه
که عصای موسا به حیرت به آن می‌نگرد
تز کوچک خنده است در عکس‌های اینستاگرام
و تفاوت فاحش رنجی که پشت لنز دوربین مقعر  محقر شده است
شکل جدید من
شکل عاریتی نیست
تاثیر مستقیم نوشتن روزنامه است
بر تاثر غیرمستقیم آواره‌ای که روی روزنامه شب‌ها می‌خوابد
شکل جدید من
عکس سر و ته برعکسی است بالای ستون معلقی در روزنامه
که طرح لبغم بر صورتش
سر و ته
طرح ناشیانه‌ای از لبخند شده است

شکل جدید من دست در جیب راه می‌رود
و خط فقر را با هر دستی که هر کجا نوشته شود
زود تشخیص می‌دهد
شکل جدید من
شعر نمی‌خواند
با شاعران دشمن است
و کلمه را با نان تاخت زده است
شکل جدید من
حالش از همین کلمات پی‌درپی به‌هم می‌خورد
بالا می‌آورد
شکل جدید من مردی است که قرض و خون بالا می‌آورد
شکل جدید من
جنس بنجلی است
جوک‌های کهنه را رفو می‌کند
خاطرات ریخته را بتونه می‌کند
و شب به شب
بین قرص نان و برنج پچ می‌اندازد

شکل جدید من شکل وثیقه است
شکل انشای خوش‌خط دبستان
و انشای بدخط رای دادگاه
شکل جدید من شکل خط ناخوانای یادداشت‌های نیمه‌شب است

شکل جدید من
شعرهای عاشقانه را
با تغییری جزئی تبدیل به آگهی تبلیغاتی می‌کند
شکل جدید من
عشق را
عشق شما را
می‌تواند در همه نظرسنجی‌ها جاودانه کند
و سیمرغ بلورین جشنواره‌ی فجر را
می‌تواند کاری کند که تخم طلا بگذارد

شکل جدید من
مردی منطقی است
و شکل شما
- هرقدر هم اساطیری و دست‌نایافتنی باشی -
در شکل جدید من غیرمنطقی است
شکل شما
اگر بخواهم شکل شما شوم
خنده‌دار است
انگار ژنرالی در رژه‌ی سالانه رو به دوربین شکلک درآورده باشد



  + شبانه بی شاملو

پنجشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۹۴

زندگی شاید همین باشد

چهار - پنج سال پیش که تصادف کردم و فردای روزی که نتوانسته بودم بروم روزنامه، ایمان و علی جای ستون من نوشته بودند پوریا تصادف کرده و نمی‌تواند یکی دو روز بنویسد، از فرداش غرق خجالت مهربانی آدم‌ها شدم. همان‌موقع توی روزنامه تشکر کردم. آن روزها یک روز از روزنامه زنگ زدند و گفتند بسته‌ای برای شما آمده بفرستیم دم خانه؟ و فرستادند. توی پاکت یک کیسه قرص کلسیم فرنگی بود. یک نامه کوتاه هم بود که پسرم من این قرص‌ها را برای خودم از فرنگ آوردم نصفش برای تو تا استخوانت خوب شود. (حتا نوشته بود اگر اطمینان نداری با دکترت مشورت کن) من غرق خجالت بودم و این مهربانی را بارها برای دوستانم تعریف کردم. دیروز هم از روزنامه زنگ زدند و گفتند پاکتی آمده برای شما بفرستیم دم خانه؟ و فرستادند. پاکت باز حاوی همان کیسه قرص‌های کلسیم فرنگی بود. پاکتی که نشانی فرستنده هم ندارد و هر چندوقت یک‌بار به دست من می‌رسد.
خوشبختی جز این است؟ که کسی جایی حواسش به تو باشد و نصف قرص‌های خودش را بفرستد به نشانی تو؟ دست شما را می‌بوسم عزیز نادیده که همیشه حواست هست.



پنجشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۹۴

تفنگ‌بازی و کوتوله ها و درازها

ابراهیم نبوی زیر این عکس که با کتاب خودش و من گرفته، نوشته: «این هم من و تفنگ بازی پوریا و کوتوله ها و درازها در دفترم، تقدیم شد عکس به پوریای عزیزم که عشقه و دوست داشتنی.»




و من صورتم به خنده باز شده و خوشحالم که کارم به چشم نبوی می‌آید و اسمم گوشه ذهنش مانده. بی‌تعارف. (و راستش چند نویسنده و شاعر و روزنامه‌نگار بزرگ هستند که وقتی به اسم کوچک صدایم می‌کنند یا می‌گویند کارت را می‌خوانیم پوریا هم ترس برم می‌دارد هم از ته دل خوشحال می‌شوم. داور نبوی که جای خود دارد.)
راهنمایی بودم که کارهاش را می‌خواندم و چندسال ازش بدم می‌آمد چون واقعا متفاوت و خوب بود. بعد رفتم گل آقا. بعد شروع کردم به نوشتن حرفه‌ای. و اصلا فکر نمی‌کردم یک روزی این طوری بشود که شده و مثلا کارهام این‌قدر خواننده داشته باشد. شاتس آوردم که نبوی از ایران رفت! وگرنه الان داشتم دنبال شغل مناسب می‌گشتم.
این‌ها را ننویسید به پای تعریف کردن و نوشابه باز کردن. یا می‌خواهم از نبوی تعریف کنم که مثلا بگویم من هم آره. نه واقعا. واقعا اطرافیانم می‌دانند و می‌بینند که توی کار منطقی‌ام و می‌دانم چه خبر است و به خصوص اصلا نسبت به خودم توهم ندارم و اصلا دلم نمی‌خواهد بگویم من هم آره. چون واقعا خبری نیست. 
راستی
توی همه کارگاه‌ها به بچه‌ها هم می‌گویم من از دست نبوی نوشتم شدم این. شما از روی دست من بنویسید هیچی نمی‌شوید. پس مراقب باشید!

ممنون داور عزیز. من تا حالا جایزه نگرفته‌ام و به امید خدا هرگز نمی‌گیرم مگر این‌که یکهو بگیرم. ولی این عکس و این متن برای من بهترین مراسم تقدیر و بهترین لوح برای این سال‌ها بوده است. عکس را زدم به دیوار. آن بالا. که توی چشم باشد.


و راستی کتاب تفنگ‌بازی (نشر روزنه) تقدیم شده به کتاب کوتوله‌ها و درازها (نشر نی). و فکر کنم تفنگ‌بازی اولین بار 89 منتشر شده.

رامبد جوان و آسانسورچی

رامبد جوان در گفت‌وگو با خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، عنوان کرد: کتاب «آسانسورچی» یکی از جالب‌ترین و خوشمزه‌ترین کتاب‌هایی است که تا به حال خوانده‌ام. این کتاب نوشته آقای پوریا عالمی است و من خواندن آن را به همه مردم ایران پیشنهاد می‌کنم.
«پوریا عالمی» تا کنون طنزنویس روزنامه‌هایی نظیر اعتماد ملی، شرق، همشهری، نوروز، گلستان ایران، بهار، دنیای اقتصاد، روزگار و اعتماد بوده و «آسانسورچی» مجموعه یادداشت های طنز او در هفته نامه چلچراغ است
کتاب «پنجره زودتر می‌میرد» این نویسنده با مضمون جنگ در بخش بهترین رمان اول، نامزد یازدهمین دوره جایزه گلشیری در سال 89 شد.
کتاب «آسانسورچی» نیز با طراحی جلد بزرگمهر حسین پور و با قیمت 13 هزار تومان از سوی انتشارات «مروارید» در کتابفروشی‌ها موجود است.
عکس: ایبنا
.
.
از خواب بیدار شدم دیدم خبرگزاری تیتر زده خوشمزه‌ترین چیزی که رامبد خورده. 
گفتم ای بابا. این چه خبری است؟ وااسفا بر این خبرگزاری‌ها ای وای بر رامبد.
رفتم دست و صورت را شستم برگشتم و چایی خوردم و دیدم نوشته خوشمزه‌ترین چیزی که رامبد خوانده.
بعد دیدم کتاب من را گفته. سریع موضعم را اصلاح کردم و
گفتم بله واقعا خبر واقعی به این می‌گویند! آفرین به این خبرگزاری‌ها! آفرین به رامبد جوان!
:)

سه‌شنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۹۴

چند خط غم‌انگیز برای دوستان همه‌ی این سال‌ها - با توضیحی بعد از پنج‌سال

1
من خیلی کارهاست که بلد نیستم. یعنی آن کارها را می‌دانم و بلدم که باید چه کارشان کنم، ولی بلد نیستم انجام‌شان دهم. یعنی بلدم به تو توضیح بدهم که باید چه کارش کنی، که کار درست از کار درآید، ولی خودم بلد نیستم. یعنی دست و پایش را ندارم. پایم سست می‌شود، دستانم همین‌طوری بین زمین و آسمان می‌ماند که چه کار کند، می‌گذارمش روی سرم، پشت سرم، گردنم را می‌گیرد، می‌آید و با انگشت‌های دست دیگر بازی می‌کند، عینکم را هی می‌برد بالاتر، پشت گوشم دنبال چیزی می‌گردد، روی صورتم می‌چرخد، چیزهای روی میز را مرتب می‌کند، دنبال تکه نخی که نیست روی پارچه‌ی لباسم می‌رود، این‌ها همه کار دستم است که انجام‌شان می‌دهد، چون نمی‌داند باید چه کند. پاهام هم که گفتم سست می‌شود. برای همین است که وقتی می‌دانم کاری را بلد نیستم، نه دستم می‌رود که انجامش دهم، نه پایم می‌رود که نزدیکش شوم. مثلا چه کاری؟ چه کارهایی؟ شاید برای تو ساده باشد، ولی من ماتم می‌گیرم. اگر کسی برود بیمارستان، اگر مریض شود و در خانه بماند. اگر مادرش، پدرش، عزیزی‌ش بمیرد، یا مدت‌ها در بیمارستان بخوابد. اگر گربه‌اش مریض شود. اگر پول اجاره خانه‌اش مانده باشد، اگر خرج خانه و مدرسه‌ی بچه‌اش مانده باشد، آبرودار هم باشد، فرهنگی باشد، پولی هم نباشد که کارش را راست و ریس کند، که آبروش نریزد، جلوی زنش، بچه‌اش، خودش. اگر شوهرش معتاد شده باشد، یا گذاشته باشد و رفته باشد. اگر مادرش فراموشی گرفته باشد، یادش نیاید بچه‌ای داشته مثل او، و من را به جای او صدا بزند. شاید برای تو ساده باشد، ولی من ماتم می‌گیرم. اگر تصادف کرده باشد، چه زده باشد، چه خورده باشد، چه مقصر باشد، چه نباشد، ماتم می‌گیرم. اگر پدرش به خاطر چک افتاده باشد زندان، یا درآمده باشد هم بلد نیستم چه کار کنم. اگر پای خودش گیر شده باشد هم بلد نیستم. واقعا بلد نیستم... یعنی بلدم، اما دستم دست‌دست می‌کند. پایم این پا و آن پا می‌کند. باید طولش بدهم که زمان بگذرد، که همه چیز از این وضعیت خارج شود، که وقتی هم را می‌بینیم من بلد باشم چه کار کنم. تمام این روزها، هر چقدر هم طول بکشد، ماتم دارم. زل می‌زنم به اسمش روی صفحه‌ی گوشی و همین‌طوری به کارهایی که باید بکنم، چه باشد چه نباشد، فکر می‌کنم. اما دستم... پایم... 2 بعضی آدم‌ها بلدند. خوب هم هست که بلدند. می‌دوند آن جلو، من می‌توانم یک گوشه خودم را پنهان کنم. می‌دوند و حرف می‌زنند تند تند، حرف‌های ثابتی را که همه می‌زنند به زبان می‌آورند، و طرف را آرام می‌کنند، یا خیال می‌کنند که آرامش کرده‌اند. 3 شاید برای همین است که خودم زبان به دندان دارم بیشتر وقت‌ها. چون می‌دانم من بلد نیستم چه کار کنم، لابد دیگران هم بلد نیستند. برای همین از بی‌کاری و بی‌پولی‌م کسی باخبر نمی‌شود، اما از کار جدیدم همه باخبرند، از مرگ مادربزرگم هم کسی خبر ندارد، اما از تولد دیانا یک دنیا باخبر شدند، از مرگ مرغ عشق مادرم هم کسی تا به حال خبردار نشده است، اما شعرهای فروغ را برای همه خوانده‌ام و نوشته‌ام. از مرگ دایی‌م هم کسی خبر نشد، یک روز ظهر خاصیت شیمیایی شدن سال‌های جنگ، خودش را به رخ کشید، و او در میدان انقلاب یک گوشه افتاد و... هیچ مدال و نشانی هم همراهش نبود. دایی‌م این‌طوری مرد. خب همان موقع بلد نبودم باید چه کار کنم، حتا بلد نبودم مثل آدم بروم مراسم، سر خاکسپاری، لای درخت‌های قبرستان آن‌سوتر ایستاده بودم و تا همه رفتند جلو نیامدم. حتا برای همین هم صداش را درنیاوردم که دوستانم بشنوند، که خدایی نکرده مثل من، ماتم بگیردشان، که بلد باشند باید چه کار کنند، آن حرف‌های ثابت را از بر باشند، اما مثل من نتوانند کاری کنند. چون مردد هستند که واقعا این حرف‌های ثابت دیگری را آرام می‌کند، یا تنها خودشان خیال می‌کنند که دیگری را آرام می‌کنند. 4 خیلی کارهاست که بلد نیستم اما بلدم. مخاطب این چند خط غم‌انگیز همه‌ی دوستانم هستند، در همه‌ی این سال‌ها. وقتی که کار ساده‌ای را که همه بلد بودند، حرف‌های ثابتی را که همه از بر بودند، من بلد نبودم انجام دهم، اما بلد بودم به تو بگویم چطور انجامش دهی.
.
تحریر دوم:
الان داشتم با رفیق نازنین مهاجری صحبت می‌کردم گفت «نزدیک باش بابا.» دلم هری ریخت پایین و یاد این خط‌ها افتادم. توی شادی هم همین مشکل غم را دارم. از ته دلم هم خوشحال شده باشم بلد نیستم یکهو بپرم هوا و شلوغ کنم یا توی ماشین بکوب بکوب کنم که مثلا توی شادی کسی شرکت کنم. بعضی‌ها آدم کلمه هستند بعضی‌ها آدم چشم. همه‌چیز را - شاید بیشترین چیز دنیا را - با چندتا کلمه یا با یک نگاه می‌گیرند و تقدیم می‌کنند اما این‌طور به نظر می‌رسد که یک گوشه ایستاده‌اند و عین خیال‌شان نیست.
.
فیلم هنرپیشه مخلمباف، ته ته‌اش، اکبر عبدی به زن لال کولی - ماهایا پطروسیان - می‌گوید کاش می‌فهمیدی که عاشقتم. زن کولی که از ماشین دور شده برمی‌گردد و سرش را از پنجره می‌آورد تو و لب باز می‌کند و فقط دو کلمه می‌گوید با یک نگاه: فهمیدمت اکبر. فهمیدمت.
بچه بودم این فیلم را دیدم و هنوز آن نگاه و آن کلمات را دوست می‌دارم.

جمعه، مرداد ۱۶، ۱۳۹۴

یک روز تهران را بی‌خداحافظی ترک می‌کنم و با جاده ازدواج خواهم کرد و تا آخر عمر با هم خوش و خرم و خاکی زندگی خواهیم کرد.

جمعه، مرداد ۰۹، ۱۳۹۴

ادبیات تطبیقی با شهیار قنبری

جمعه حرف تازه‌ای برام نداشت
هر چی بود پیش از این‌ها به روم آورده بود.
:|

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادبیات تطبیقی با شهیار قنبری

اوتیسم خفیف

سكوت
نوعى سكته اجتماعى است كه حرف زدنِ شما را ميان جمع فلج مى كند.

سه‌شنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۹۴

خوشحال | غمگین

فیس‌بوک | توئیتر | اینستاگرام آدم‌ها را خوشحال‌تر از چیزی که هستند نشان می‌دهد و غمگین‌تر از چیزی که هستند می‌کند.

چهارشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۹۴

poorricha

ظهر همه جمع شيم اينجا
شبا تقسيم بشيم چندجا
صبحا كم شيم بشيم منها
ضرب شيم وسط غمها
اينه چهار عمل اصلى
لباسا فيك خنده ها جعلى
خواستم بحثو بكشم به چشات
تا نشدم ضايع جلو فالوئرات
ديشب نوشتم برات يه شعرى
يه شعر سريع مث قهوه فورى
وايبر كردمش همون موقع واسه يه ناشرى
يه ناشر رده بالا اما اسمش بمونه سرى
گفت اگه بدى هفته اى يه مهمونى
توى بساط نشر من مى مونى
حيوونى
"حيوونى چشات سگ داره نگيره منو
اگه گرفت بگيره
شهردارى نبره از پيشم تو رو"
كتابم الان چاپ سى امه
ناشرمم هم تقريبا ديگه شوهرعمه مه
ديدى؟
تو منو نپسنديدى و
تو جمع به من هى مى ر...دى و
از من دل بريدى و
به چى رسيدى و
من
تو رو با اون يكى ديدم و
مدرس رو برعكس دويدم و
دوربرگردون هفت تير پايين پريدم و
يه بسته كمل خريدم و
تو
يه لعنتى پاپتى اى
كه حتا كتابامو هم نخريدى
پورريچ آ اما نيست عين خيالش
اعتباره سالادشيرازيه به خيارش
چون
نفرين به عصرى كه عشق به تگ كشيده
حس من به تو يه هشتگِ نم كشيده
ديگه عاشقى ته كشيده
مث كارگرى كه اتوبان مدرس رو تى كشيده


#poorricha
#پورريچ_آ

دوشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۹۴

و البته که این سطور ربطی به کسی ندارد جز کسی که ربطی بین خودش و این سطور پیدا کند

من کرد نبودم
یا هر مردی که دلش پر است
اما دستش خالی است
و دلش پیش کسی گیر کرده است
دستم پر نبود
نه در مشتم مداد بود نه دست تو
نه مشتم را مشت کرده بودم که فریاد کنم
من مشتم باز شده بود
اما تو نمی‌دیدی
تو زیبا بودی
تو پیش از مردنت زیبا بودی

من مرد نبودم
تا سینه‌ام را سپر تو کنم
سینه‌ام پر از تو بود؟ نبود؟
و هوای آزادی 
هوای تو از سرم نمی‌پرید یا می‌پرید؟
اما حسش هم نبود برای به دست آوردنت فریاد کنم
یا برای از دست ندادنت گلوله بخورم

فیلم که نبود
زندگی بود
و در زندگی واقعی من واقعا دردم می‌آید
تو این را هرگز نفهمیدی
تو پیش از آن مرده بودی


تو را از دست داده‌ام
چون در کنج خانه پنهان شده بودم
و تو چیزی برای پنهان کردن نداشتی
و در خیابان شبیه بادبادک به هوا بلند می‌شدی
و من از تو می‌ترسیدم
تو روزی به من نخ دادی
و من می‌خواستم نخ تو دست من باشد
اما تو بادبادک نبودی که به آسمان بلند شوی
تو عطر آزادی بودی که زود می‌پرد از پوست آدم

خیابان فاصله ما بود
من در خانه مانده بودم
تو در خیابان بودی
و از دست من رفتی
از دست رفتی
و تمام شدی تاریخ شدی تمام تاریخ شدی

همیشه بزدل بوده‌ام
و همیشه صبر کرده‌ام آب‌ها از آسیاب بیفتد
بعد با عینک دودی و کلاه نقاب‌دار
در اماکن عمومی و بی‌خطر
ظاهر می‌شوم
عدل جلوی دوربین عکاسان بین‌المللی و محلی
بعد با حالتی متفکر و دردآلود
سیگار بهمن دود می‌کنم
آه بلند می‌کشم
- تا رزومه شود -
و فریاد کوتاه می‌کشم
- تا مساله نشود -
همه‌چیز را گردن دیگران
و دیگران را گردن خودشان
و خودم را گردن تو می‌اندازم
آدرنالین ترشح می‌کنم و بعد
زیر لب و پنهانی می‌گویم آزادی آزادی

تا نام تو را فراموش کنم
تا فراموش کنم تصویر تو را
تا از خودم تصویر بهتری بسازم

و بعد

با طمانینه به سمت سفارتخانه قدم برمی‌دارم
تا تصویر آخرم را ضمیمه پرونده‌ام کنم


عکس آخرت که ضمیمه پرونده سفارتخانه من است
مخدوش شده
صورتت در عکس از آزادی خسته است
بر عکس من که در همان عکس چشم‌هام از شادی برق می‌زند


و البته جای تو خالی
در عکس‌های ضمیمه پرونده سفارتخانه هستی و
در عکس‌های پرسنلی پاسپورت نیستی


در عکس آخر چشم تو خسته است
و خون تو را در برگرفته
و چشم‌های من را خون گرفته
که دست‌های من در خون فرو رفته
و پرونده سفارتخانه من در خون فرو رفته
و چقدر با زبان شکسته بسته سخت بود به منشی کمپ مهاجرین توضیح بدهم تو در عکست که ضمیمه پرونده سفارتخانه کرده‌ام من را دوست داشته‌ای
و با مردن تو من آسیب شدید روحی خورده‌ام و این آسیب باید یک امتیاز محسوب شود


در عکس آخر شبیه مردنت افتادی
شبیه‌تر از بازی پانتومیم که ادای مردن را در می‌آوردی

از دست دادن تو
از دست دادن یک امتیاز است
پس با اشکی در چشم
تاکید کردم
مستر، درست است که او مرده اما
اما هنوز در قلب من زنده است
و البته این آسیب روحی چیزی از قابلیت‌های من
و چیزی از امتیازهای من نباید کم کند
و من اگر مهر این پرونده را بزنی از حقوق او در مرزهای شما دفاع خواهم کرد
و اگر لازم است
درگوشی به من بگویید
بروم و برای جلسه بعد عکسش را - عکس تو را می‌گویم - روی بدنم تاتو کنم


منشی کمپ مهاجرین زل زده به چشم‌هام
چشم‌های من را خون گرفته
و تمام اقیانوس‌ها و دریاهای جهان خون من را پس می‌زنند
و نفس کشیدن برایم سخت شده
و چشم‌های تو در عکس خوابش می‌آید


مرگ کسب و کار من نیست
مرگ رزومه من است
من معتقد به دورکاری‌ام
می‌گذارم مرگ از من دور شود
کیلومترها دورتر
ترس از من دور شود
کیلومترها دورتر
بعد از راه می‌رسم
با لباس کارم
با پرونده سفارتخانه زیر بغلم
با زمزمه کردن چیزی زیر لب
مثل وردی برای من جادویی، برای تو به قیمت نابودی؛ چیزی شبیه آزادی آزادی
چیزی که نام تو را فراموشم کند


زیر لب می‌گویم آزادی آزادی
تا نام تو را فراموش کنم
تا فراموش کنم تصویر تو را
تا از خودم تصویر بهتری بسازم

شنبه، تیر ۱۳، ۱۳۹۴

واقعا

طرف ميره خواستگارى، دختر كه چايى مياره، ميگه: خيلى ممنون، ما بريم به دور بزنيم بياييم. :) انگار رفته تنبون بخره!
حالا فكر كن واقعا يارو بره يه دور بزنه و چندجا ديگه قيمت كنه و سبك سنگين كنه كه مى ارزه يا نه، بعد برگرده همون جاى اول بگه اون تنبونتون چند بود؟
طرف بخنده و بگه اول اينكه اون تنبون واسه شما گشاد بود، دوم اينكه مشترى اومد بردش!

آگهی املاک 8

: بابت آگهى خونه تماس گرفتم. بى ادبى نباشه، اين كه نوشتيد وسط كريمخان شصت و پنج متره، درسته؟
- بله.
: پس دم كريمخان گرم. شما چه اطلاعات تاريخى عجيبى داريد.

آگهی املاک 7


آگهی املاک 5


آگهی املاک 5

آگهی املاک 4


آگهی املاک 3


فقط مجردها غلط می‌کنند؟

- : درباره‌ی آگهی این خانه حیاط دار زنگ زدم که نوشتید پنجره‌های بزرگی دارد...
- مجردید؟
: شما چی؟
- یعنی چی آقای محترم؟ شما مجردید یا نه؟
: سوال من هم همین است. شما مجردید یا نه؟
- به شما چه ربطی دارد؟
: شما اول پرسیدی من مجردم یا نه.
- خب من برای خانه پرسیدم که شما مجردی یا نه.
: خب من هم برای خانه پرسیدم شما مجردی یا نه.
- ببینید آقای عزیز من خانه را به مجرد نمی‌دهم.
: یعنی می‌گویید برای این‌که خانه را به من اجاره بدهید باید قبلش با شما ازدواج کنم؟
- من قصد ازدواج ندارم آقا.
: من هم از شما درخواست ازدواج نکردم.
- چی؟ همین الان گفتی با هم ازدواج کنیم.
: من فقط می‌خواهم قرار بگذاریم...
- من اصلا با شما قرار نمی‌گذارم.
: من با شما نخواستم قرار بگذارم گفتم قرار بگذاریم خانه را ببینم...
- ببین آقای عزیز شما مجردی فردا معلوم نیست توی این خانه می‌خواهی چه غلطی کنی.
: آهان. یعنی اگر ازدواج کرده باشم و همسرم را بفرستم دنبال نخود سیاه و هر غلطی خواستم بکنم اوکی است؟ فقط مجردها غلط کنند غلط است و غلط متاهل‌ها درست است؟
- اصلا شغل شما چیست؟
: من آچارکشی می‌کنم.
- چی رو؟ کجا؟
: همه‌چی رو. توی روزنامه.
- خیلی بی‌نمکی. هم بی‌نمکی هم روت زیاد است. اصلا دیگه زنگ نزن. اساماس هم نده. وایبر هم شکلک برام نفرست. فهمیدی؟ بوق بوق بوق...
بعضی‌ها موقع آچارکشی بدون خداحافظی گوشی را قطع می‌کنند. 

آگهی املاک 1

 من به شما گفتم خانه‌ای می‌خواهم که پنجره‌های بزرگی داشته باشد و طوری نباشد که آدم مجبور باشد همیشه پرده را بسته نگه دارد. یعنی مشرف نداشته باشد. یعنی طوری نباشد که یکی همه‌اش زل زده باشد توی خانه تو و تو مجبور شوی پرده را بکشی.
- آها. این هم یک خانه ردیف با پنجره‌های گنده که نیازی به پرده نداره.
: استاد ببخشید، ولی پنجره‌ها که رو به دیوار باز می‌شود.
- بهتر. دیگه چی می‌خوای؟ مشرف هم نداری. راحت باش.
: ولی من منظورم این بود که پنجره یا رو به آسمان باز شود یا رو به حیاط.
- شما هم سوسولی ها. :| :( .

یکشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۹۴

مورد عجیب فیس‌بوک ایرانی

مورد عجیب فیس‌بوک ایرانی این است چیزی را که مساله من نیست مساله‌ی من می‌کند و چیزی را که مساله‌ی من است عادی نشان می‌دهد.

مثال:

[من در سیستم فیس‌بوک فکر می‌کنم حتما] باید در مورد ازدواج همجنسگرایان موضع بگیرم تا به‌روز، نوع‌دوست، طرفدار آزادی حقوق بشر و حقوق برابر و ترقی‌خواه جلوم کنم. چون عملا هزینه‌ای هم ندارد.
_ اما این‌که مساله ما چیز دیگری است را مساله ندانم تا عقب‌افتاده جلوه نکنم. یعنی دستاورد اجتماعی و تاریخی و سیاسی قاره‌ای دیگر سر قانونی بودن یا غیرقانونی بودن مساله ازدواج همجنسگرایان را مساله امروز ایران مطرح کنم و انرژی خود را سر اثبات این موضوع و جای خالی آن در اینجا بگذارم. یعنی صرفا از موضوعاتی که جهان از آن عبور کرده بپرم و یک‌دفعه بحثی را پیش بکشم که بحث عمومی نیست. اما همین موضوع را که مساله من مساله‌ای دیگر است مطرح نکنم چون گفتن این‌که مساله عمومی باید شناخته و بررسی شود و حمایت یا همدردی با دایه مهربان‌تر از مادر شدن فرق دارد، بحثی انحرافی است و توش و توان تولید فکر و بحث را از چیزی که باید سرش بحث شود دور می‌کند. این مساله را نباید به زبان آورد چون گوینده را به سخره می‌گیرند که عقب‌افتاده و مخالف آزادی‌های برابر است، چون همه گویندگان نه بر اساس مسیر فکری و ایجاد سوال، که بر اساس مد روز، هر روز درگیر مساله‌ای می‌شوند که صنعت مد فکر و صعنت پرستیژ روشنفکری و در جریان بودند برای‌شان دیکته می‌کند. در حالی که آزادی‌ها و حقوق اولیه فردی هنوز مساله عمومی است خود را کشتن برای موضوعات بعدی فقط انرژی‌سوزی است. مثل این‌که چون من به تانک نمی‌توانم ایراد بگیرم به رنگ تیره آن ایراد بگیرم و بگویم چرا این رنگ آزارنده که حقوق فردی من را ضایع می‌کند رنگ شاد نمی‌زنید. این حرف به معنی بی‌ارزش یا فاقد اعتبار دانستن مسائل قانونی و اجتماعی همجنسگرایان نیست بلکه به این معنی است که این موضوع نه بنا بر اقتضای اجتماعی بحث جامعه شده که نوعی ژست اجتماعی است بی‌آنکه دغدغه فردی باشد.
مثال 2: [من در سیستم فیس‌بوک فکر می‌کنم حتما] باید در مورد ترجمه موضع بگیرم تا کتاب‌خوان، روشنفکر، فهمیده و تیز جلوه کنم. چون عملا هزینه‌ای هم ندارد. _ اما این‌که چرا انتخاب کتاب برای ترجمه - حتا رمان - با دهه‌ها و دوره‌های مختلف تفاوت اعظم دارد مساله ندانم و حتا به بررسی دلایل آن نپردازم. بررسی کتاب‌های منتخب برای ترجمه امروز و جایگاه و تاثیرگذاری آن در جامعه و بررسی آن با دوره‌های مختلف و کارنامه مترجمان قدیمی‌تر حتما مورد تحقیقی خواندنی‌ای خواهد شد. مثال 3: [من در سیستم فیس‌بوک فکر می‌کنم حتما] این‌که مردم کتاب فارسی نمی‌خوانند مساله ما است که به چرخه صنعت نشر صدمه می‌زند و نشان عقب‌افتادگی فرهنگی ما است. چون عملا هزینه‌ای هم ندارد. _ اما این‌که امروزه در داستان فارسی مگر چه چیزی می‌گذرد که نخواندنش ما را عقب می‌اندازد مساله فرعی است که مطرح کردنش ناشران را عصبانی، نویسندگان را ناراحت و مافیاهای رسانه‌ای را آماده حمله می‌کند. پس به مطرح کردنش نمی‌ارزد. مثال 4: [من در سیستم فیس‌بوک فکر می‌کنم حتما] زنده نگه‌داشتن بحث چپ‌ستزی و دفاع یا حمله به چپ با تعریف‌های مختلف آن باید بحث اصلی فیس‌بوک و نشریات چاپی داخلی و تلویزیون‌های فارسی فرنگی و اولویت تولید فکر ما باشد برای همین یا از در حمایت از چپ یا از در حمله به آن وارد می‌شوم. چون عملا هزینه‌ای هم ندارد.
_ اما این‌که عملا چیزی به اسم تولید فکر و اندیشه در نشریات یا کتاب از بین رفته است و حجم زیادی از نشریات ما ریویونویسی و در محضر استادنویسی و انتشار آخرین مصاحبه از آن مرحوم، است، نباید مطرح شود چون این یک مساله عمومی روشنفکری نیست و یارکشی در دعواهای لایکی راحت‌تر از نوشتن مقاله است و این موضوع اصحاب رسانه را آزرده خواهد کرد. یعنی نوشتن مقاله در نقد جامعه و سیاست و بررسی و تحقیق کار پردردسری است اما طرفداری یا رجز خواندن و نفس‌کش‌طبیذن کار ساده‌ای است. مثل هواداری از تیم فوتبال. اما اگر بپرسی حالا به نظرت کدام سیستم بهتر است و سیستم را چطوری بچینیم طرف توی شیپور بدمد و بگوید مزاحم فعالیت مدنی من نشو.

پنجشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۹۴

من اپلیکیشن تو نیستم

آدم‌هایی هستند که آدم‌های دیگر را مثل یک افزونه یا اپلیکیشن در زندگی‌شان نصب می‌کنند؛ این اپ قدرت، این اپ پول، این اپ مهمانی‌رفتن، این اپ پُز دادن، این اپ آشنا داشتن، این اپ مطلب چاپ کردن، این اپ معاشرت با فلان‌نویسنده، این اپ خوشگذرانی با فلان پولدار، این اپ آشنایی با کیارستمی، این اپ ملاقات با خاتمی، این اپ اسپانسر گرفتن برای کار، این اپ آشنایی با فلان ناشر، این اپ جا توی شمال و کردان داشتن، این اپ آشنا واسه بلیط پرواز گرفتن داشتن، این اپ ترقی، این اپ وام، این اپ شت.
این آدم‌ها بعد از این‌که استفاده‌شان از شما تمام شد به این دلیل که فضای زیادی را اشغال کردید شما را ابتدا آن‌اینستال و سپس پاک می‌کنند. یک مدل کثیف این حذف و اضافه این است که به یکی بگویید دوستش دارید یا می‌‌خواهید باهاش ازدواج کنید یا حتا باهاش ازدواج کنید. شما که کارتان تمام شد و اپ بلااستفاده را پاک می‌کنید آن اپ بدبخت حس می‌کند باگ آفرینش است.
اگر به همه چیز به عنوان یک افزونه‌ی کاربردی و منفعت‌طلبانه نگاه می‌کنید، لطفا به اپلیکیشن‌ها نگویید دوست‌شان دارید. اپلیکیشن‌ها آدمند و بعد از شیفت‌دیلیت‌کردن از دست شما و آن ایام که استفاده‌ی ابزاری ازشان کرده‌اید خودشان را می‌آزارند و ذره‌ذره دق ‌می‌کنند. چون می‌دانند آنان به عنوان یک اپ مصرف‌شده دیگر روی هیچ آدمی درست نصب نمی‌شوند و می‌بینند که شما هر چند وقت یک‌بار ویندوزتان را عوض می‌کنید و به‌روز می‌شوید.
.

[نتیجه گپ زدن و همدردی با دوستی که برای بار دوم در زندگی آن‌اینستالش کرده‌اند.]




#من_افزونه_تو_نیستم #من_اپلیکیشن_تو_نیستم


پنجشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۹۴

و فراموشی

مرگ پيش از رسيدنش
ما را مى‌كشد
در خستگى روزى كه به آخر نمى‌رسد

و فراموشى
كارى از دستش بر نمى‌آيد
مرگ
ذره ذره از چشمان تو دست به كار شده است

جمعه، خرداد ۱۵، ۱۳۹۴

شعر اینطوری

چشمهاش طورى بود كه آدم خيال مي‌كرد
طورى نيست اما معلوم بود يك طورى شده است
كه اين طورى مي‌كرد تا من هم يك طورى بشوم
چشمهاش آن طور بود و
خودش اين طور اين طور مي‌كرد

پنجشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۹۴

ترانه مگس

زنبورهای کارگر
همچون زنبورهای کارگر
گل به گل سر می‌زنند
شهد شیرین و اعلا را برمی‌گزینند
از گل‌های صدتومنی چشم می‌پوشند
گل‌های دست‌پرورده را دستچین می‌کنند
به کندو بازمی‌گردند
همچون زنبورهای کارگر

زنبورهای بی‌بیمه
زنبورهای بی‌خانه
زنبورهای بی‌زنبور
زنبورهای تنهای کارگر در میان خیل زنبورهای تنهای کارگر دیگر
زنبورهای بی‌عشق
زنبورهای بی‌بوسه
زنبورهای بی‌لب
زنبورهای نر
زنبورهای بی‌زنبور ماده
زنبورهای بی‌زن
زنبورهای بی‌آلت لذت
زنبورهای اخته

زنبورهای با نیش
نیش‌های اعتراض
که در دفاع از کندو
از نیام بیرون می‌آید
در دفاع از کندو
در دفاع از کندوی عسل
در دفاع از عسل ملکه
نیش می‌زنند
و می‌میرند
زنبورهای  پیش‌مرگ‌شونده
پیش‌مرگه‌های کارگر

زنبورهای کارگر
همچون زنبورهای کارگر
وقتی به کندو بازمی‌گردید
با شهد شیرین دست‌چین‌شده از گل‌های معتبر
به کندوی خورشید نمی‌نگرید؟
به مگس‌های خیابان‌خواب نمی‌نگرید
که همچون ملکه شما وقت زیادی برای کشتن دارند
و با لذت زیر کندوی خورشید آفتاب می‌گیرند

آه ای زنبورهای پیش‌مرگ‌شونده
زنبورهای کم‌شونده
به ترانه این مگس آوازه‌خوان با صدای بلند بخندید
این مگس
مست است از عسل کندوی شما
تا به حال مست کرده‌اید؟
ای زنبورهای کارگر عسل‌ساز
ای زنبورهای عسل بی عسل
ای زنبورهای عسل شیرین ای زنبورهای تلخ

زنبورهای کارگر نمی‌شنوند
گوش‌شان بدهکار ترانه مگسی مست نیست
وز وز بال بال زدنشان دشت را پر کرده
و مگسی که مست کرده باشد و ترانه بخواند چیز چندشی است...

سه‌شنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۹۴

و من جنين بالغى در تهرانم

درون من
مرگ جنينى است كه به بلوغ فكر می‌كند
و من جنين بالغى در تهرانم
كه روزها روده‌ها و اتوبان‌ها به دست و پايم مى‌پيچند
شهر آبستن رنج است
ماماچه دست فرو مى‌كند در رحم خانه
دستم را مى‌گيرد
و مثل هر روز
من را مرده به دنيا مى‌آورد

پنجشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۹۴

لیوان یخ و آسفالت

به یاد خونی که از تو بر آسفالت خیابان ماسید
به سلامتی تو
که مانده بودی بر دست شهر همچون آماس به چرک‌نشسته
لیوان‌های پر از یخ‌مان را سر می‌کشیم

ما ماست‌مان را می‌خوریم
و فراموش کرده‌ایم که ماستخور تو را
چنان چنگ انداخته بودند که درختان سال‌ها به بار ننشستند
و گاوها و گوسفندها گوشت‌شان تلخ شد
و مادران جفت‌جفت جنین مرده در باغچه چال کردند

یه سلامتی تو
به سلامتی خون ماسیده‌ات بر دستان شهر
به سلامتی تو

لیوان‌ها
لیوان‌ها
لیوان‌های پر از یخ
آسفالت
آسفالت
آسفالت‌های پر از خون
ماست
ماست
ماست‌های ایستاده دور میز
با لیوان‌های پر از یخ

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۹۴

شنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۹۴

برویم سیدمهدی آش بخوریم - ۹

بازرگانان آمریکایی آخرش پاشان به ایران باز شد و دلارها به کشور باز می‌گردد و جوانی تو اما در چمدانی که در هواپیمای بیست و زیبایی‌سالگی‌ات جا گذاشتی سر از کدام گمرک کدام فرودگاه کدام کشور جهان درآورده دختر؟ تو هم باز می‌گردی. من از اولش گفته بودم. بازرگانان آمریکایی هم بازگشتند. پدرم از اولش گفته بود. من به پدرم می‌خندیدم تو به من. تو برمی‌گردی جوانی‌ت چی صحرا؟ دلار بیست و هفت تومنی رفت و دلار سه هزار تومنی بازگشته. جوانی تو رفته و تو پیر و خسته با چشم‌هایی خالی از ماجرا برمی‌گردی. حواست هست؟ برنگرد صحرا. همان‌قدر که از ارزش ریال کم شد جوانی و زیبایی تو هم کم شد. همان‌قدر که دلار رفت  بالا تنهایی من هم بزرگتر شد. حواست هست؟ برنگرد. مادر خودش را جلوی آینه همیشه شبیه رفتن تو آرایش می‌کند که وقتی برگشتی احساس غریبی نکنی. اتاقت را هم دست نزده. البته به جای مادر صدام به اتاقت دست زده و با سلیقه بمبی‌اش کمی چیدمان آن را به هم زده. ولی فدای سرت. برنگرد. مادر شبیه بیست و چندسال پیشش است. تو شبیه چندسالگی مادری آبجی؟ صبر کن مادر شاید آخر دلش آمد و دست برداشت از این خانه و خاطره‌هاش. شاید حاضر شد بکند بیاید آن سر دنیا و بعد از این همه سال تو را ببیند. تو را باید همان‌جا ببیند. تو در آن پس‌زمینه برج‌های بلند و آن فست‌فودها و آن نورهای سالن‌های رقص جوان‌تر به نظر می‌رسی. پا نشوی نیایی صحرا. هر طور تصور می‌کنم که چطور بنشانمت پشت میز تحریر جوانی‌ت که از رو شعرهای فروغ برایم بلند بلند می‌خواندی نمی‌شود. به خاطر مادر هم شده، به خاطر خدا هم شده، نیا. من کم کم مادر را راهی می‌کنم. با این حال راستش دکترش گفته سفر به این دور و درازی احتمالا توش و توان بازگشتش را می‌گیرد و باید همان‌جا چمدانش را باز کند. می‌فهمی؟ می‌فهمی وقتی می‌گویم اعتبار تنهایی من روز به روز بیشتر می‌شود یعنی چی؟ یعنی همین. یعنی کارم درآمده صحرا. نمی‌فهمی که. مادر هر روز برات تو اگه قصه بخوای دل پر غصه بخوای همه شهر برات قصه می‌شند می‌خواند. صداش را ضبط کردم و همراه این نامه برایت ایمیل کردم.



قسمتی از داستان بلند «برویم سیدمهدی آش بخوریم»

جمعه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۹۴

بسیار خطرناک

بسیار خطرناک
عصر جمعه را از دسترس اطفال دور نگه دارید.

برویم سیدمهدی آش بخوریم - 8

نه تمام شدن کودکی مشخص است، نه ورود به نوجوانی، نه سر کردن جوانی. هیچ‌کدام در زندگی مشخص نیست، جز یک لحظه. و در آن لحظه است که به صرافت گذر از همه‌ی دوران‌های زندگی و ورود به روزگاری دیگر می‌افتی. می‌فهمی اتفاقی افتاده است که دیگر دنیا شبیه لحظه پیش نیست. انگار ترکی را که روی لیوان می‌افتد درست در لحظه‌ای که ترکی روی لیوان می‌افتد حس کنی. انگار خواب ببینی ماشینی از روبه‌رو به سمتت می‌آید و چشم باز کنی و ببینی در صندلی عقب ماشین خوابت برده است و ماشینی از روبه‌رو دارد به سمتت می‌آید و جیغ دیگران از خواب پرانده باشدت. انگار سوار قطاری سریع‌السیر هستی که از پنجره خط مرزی برای لحظه‌ای از جلوی چشمانت می‌گذرد. نه سر برمی‌گردانی تا به گذشته نگاه کنی، نه دست سایبان می‌کنی تا به آینده چشم بدوزی. فقط به آن لحظه که مرز را دیده‌ای چشم می‌دوزی. لحظه‌ای که از جلوی چشمت گذشته و نمی‌خواهی از دستش بدهی. فقط می‌بینی که از مرز گذشتی و وقتی ببینی از مرز گذشتی می‌فهمی از مرز گذشته‌ای و برگشتی در کار نیست. انگار یهودی شاعرپیشه‌ای که خاکستر معشوقه‌اش را در هوا حس کرده باشد و نتواند به همبندانش در قطار این موضوع را توضیح دهد که به‌زودی خاکسترشان در هوا در ذهن شاعر دیگری که در راه است تبدیل به شعری خواهد شد که هرگز به زبان نخواهد آمد. یک لحظه بیشتر طول نمی‌کشد. آن را حس می‌کنی و زیر لب می‌گویی: «از امروز پیرمردی خواهم زیست.»



قسمتی از داستان بلند «برویم سیدمهدی آش بخوریم»

یکشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۹۴

از هر نظر ____ بی‌ضرر




از هر نظر ____ بی‌ضرر
مجموعه‌طنز سیاسی - اجتماعی که از هر نظر بیضرر تشخیص داده شد جز از نظر
منتشر شد
نشر آمه
دو جلد
این کتاب تقدیم شده به تمام همکاران و دوستانم در همه تحریریه‌ها و مطبوعاتی که در شانزده هفده سال گذشته بوده‌ام.

جمعه، فروردین ۲۸، ۱۳۹۴

در چهار جای اندوه مستقر

بقایای مردی که در خانه جا گذاشته‌ای
در سطرهای نامه‌هات
و لابه‌لای این اساماس‌های لعنتی
و حرف‌هایی که در گوشش زمزمه می‌کردی
دنبال پیامبری می‌گردد
که دست به کار معجزه ببرد
دهان بگشاید
و نام مرد را
چون رازی مگو به زبان بیاورد

نامم را به زبان بیاور
فریاد کن این نام فراموش‌شده را
و چشم  بدوز به قدرت اعجاز ناز کلام سحرانگیزت
که بقایای من را
از چهار قله‌ی چهار کوه در چهار جای اندوه مستقر
به خود فرا می‌خواند

بنگر که چگونه زنده می‌کنی مردی از دست رفته را
از یاد رفته را
که از فراموشی تو
که از فراموشی دیگران
که از فراموشی دنیا
که از فراموشی خود
خودش را جمع می‌کند و به سمت تو سر برمی‌گرداند
با ترنم نام گمراهش به آوای مقدس تو

بنگر که چگونه پیامبران به تماشات نشسته‌اند
و کرنش‌کنان و رقص‌کنان
نامت را در آسمان‌ها سرودی ساخته‌اند
که کبریا را اعتباری دوباره داده است

بنگر من را
و بازی بده نامم را در فاصله‌ی حنجره و زبان و دندان‌هایت
به احترام بازی قدیمی من و موهات
و بازی قایم شدن چشم‌های من در امنیت دست‌هایت
به حرمت نان و نمک بناگوش تو

بازی بده نامم را و نگه‌ام ندار در دورترین جای جهان بر نوک زبانت
معجزه را آغاز کن و نامم را به زبان بیاور
نمی‌بینی که چطور نام من با لب و دهان تو بازی می‌کند؟

پیرزنی باش
که پای برهنه روی مین می‌رود
تا پیدا کند تکه استخوان پسرش را هر کجا که شد
تکه‌های من بر اندوه خانه پاشیده است
و دیگر دارم ایمانم را به کائنات از دست می‌دهم

به خاطر خدا هم شده
معجزه باش لعنتی
کلید بینداز
و چراغ را روشن کن

سه‌شنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۴

مثل شبکه‌های غیراجتماعی و اوتیسم

تو مثل شبکه‌های اجتماعی هستی و با همه گرم می‌گیری
من مثل شبکه‌های غیراجتماعی و اوتیسم سرم به کار خودم گرم است.


#
#
#

یکشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۹۴

دکترشریعتی‌پدیا

علی شریعتی در روستای کاهک، در کویر مزینان، در شهر سبزوار، در شهر مشهد، در خراسان شمالی، خراسان رضوی، خراسان جنوبی، و به طور کلی در سرزمین ایران، به طور کلیتر در منطقه خاورمیانه، حتا در حومه، در دانشگاه سوربن فرانسه، در فرانسه به طور کلی، در زندان قزلقلعه، در ساوتهمپتون، در دمشق و در شش جای دیگر اولین دکتر و به طور کلی تنها دکتر علی شریعتی بود.

دکتر به مثابه دکتر
طبق خاطرات منتشرشده در کتاب «طرحی از یک زندگی» دکتر شریعتی، اولین دکتر بود که از خارج به مزینان برگشت - تا آن موقع دکترها برنمیگشتند - و مردم فکر میکردند دکتر شریعتی واقعا دکتر شده و توقع داشتند حالا که دکتر شریعتی دکتر شده پس باید به درد مردم برسد. شریعتی هم که دید نمیتواند به آن درد مردم برسد تصمیم گرفت به این درد مردم برسد.

دکتر به مثابه درد
بدبختی مردم دردی نداشتند و اگر داشتند خودشان نمیدانستند درد میکند. دکتر شریعتی در نخستین سخنرانیاش گفت ای مردم چشمهاتان چقدر قرمز شده. مردم گفتند آقای دکتر درد هم میکنه؟ و دکتر شریعتی هزارتا سخنرانی کرد که دل مردم را به درد بیاورد، مردم در آخر فهمیدند دلشان درد میکرده اما آنها دستمال را به سرشان بستهاند.

دکتر به مثابه انگشتدرد
برای همین دکتر شریعتی دست گذاشت روی جاهای مختلف مردم و مردم دیدند دکتر شریعتی دست هر جاییشان میگذارد درد میکند بعد مردم دیدند انگشت دکتر شریعتی شاه است و شاه درد میکند برای همین دست به دست هم دادند و انگشتدردشان را خوب کردند و حساب انگشت را گذاشتند کف دستش.

دکتر به مثابه نسخه
دکتر شریعتی هر چند دکتر نبود و دکترا داشت اما معتقد بود دکتر باید نسخه بنویسد. به همین دلیل در تمام کتابهایش برای مردم نسخه نوشت.

دکتر به مثابه درمان

دکتر شریعتی تنها دکتر شریعتی در جهان است که برای جامعه هم درد است و هم درمان و هم برانکارد و هم بستری و هم اتاق عمل و هم اتاق ریکاوری و هم ترخیص.

ستون پوری‌پدیا | روزنامه شرق
۱۶ فروردین ۹۴

ظریف‌کاری

سال گذشته آمبولانس ما را چندبار آمبولانس‌لازم کرد. قبل از این‌که نعش‌کش‌لازم شویم آمبولانس را می‌فرستیم همچون باقی ستون‌هایی که داشتیم قاطی باقالی‌ها تا مسوولیتش به گردن ما نیفتد. به جای آمبولانس امسال پوری‌پدیا داریم. پوری‌پدیا مهمترین دانشنامه جهان است که دانشنامه‌های ویکی‌پدیا، ایرانیکا، بریتانیکا، افرون و بروک‌هاوس، دایره‌المعارف ستون پنجم، قاموس‌الاعلام، کتاب کوچه، کشاف اصطلاحات الفنون و العلوم از روی آن ساخته شده اما به صورت مرامی ما تا الان به این موضوع اشاره نکرده بودیم و از آن‌ها هم شکایتی نکردیم چون به هر حال ما از همه کاملتریم و از فردا همه به ما استناد می‌کنند.




ظریف‌کاری چیست؟
مخالف زمخت‌کاری. ظریف‌کاری یا نازک‌کاری هنری است که با چوب و روی چوب انجام می‌شود. تخته نرد ساخته‌شده از ریشه گردو در کردستان و تخته نرد خاتم‌کاری شده در اصفهان از نمونه‌های شاخص نازک‌کاری هستند. در سیاست نیز استاد ظریف‌کار شعبان استخوان از ظریف‌کاران معروف است که هم با چوب کار می‌کرد هم با چماق هم با اجسام سخت دیگر. گفته شده چماقی که استاد شعبان استخوان در دست می‌گرفت ظریف‌ترین نقش و نگار تاریخ هنر جهان را بر خود داشت و قمه‌ای که استفاده می‌کرد دسته‌ای ظریف‌کاری‌شده بود.


ریشه تاریخی ظریف‌کاری
با پنبه سر بریدن. من را با چی می‌زنی؟ با دُمب نرم و نازکم (توجه می‌کنید که به هر حال می‌زند.)


جواد ظریف کیست؟
جواد ظریف بهترین راننده فرمول یک و فرمول پنج به‌علاوه یک جهان است که چهارتا شوماخر درون خود دارد. ظرافت ظریف به حدی است که باید خیلی ظریف از لای دلواپسان لایی بکشد و خیلی ظریف تندروهای منطقه و مخالف اصلی مذاکرات اسرائیل و عربستان را دور بزند و خیلی ظریف با جان کری راه بیاید که توش حرف درنیاید و خیلی ظریف برود ته چاهی که دیگران کندند و از ته چاهی که دیگران کندند سنگ بزرگی را که دیگران انداختند ته چاهی که دیگران کندند دربیاورد و به روی خودش هم نیاورد و چاه‌کن همیشه ته چاه است و در همه این ظریف‌کاری‌ها باید حواسش هم باشد که از چاله نیفتد توی چاه چون بعضی از رسانه‌های داخلی چو ببینند که کاملابینا و چاه است تا نزنند چشم بینا را در بیاورند و نابیناش نکنند راحت نمی‌شوند تا بعد بگویند چو دیدی نابینا و چاه است اگر تیتر تند نزنی گناه است و بعد هم طرف را بیندازند توی چاه.


آیا آقای دکتر محمود احمدی‌نژاد ظریف‌کار بود؟
بله. منتها مشکل دکتر این بود که نه ظریف بود نه روحانی اما می‌گفت خیلی ظریف است و دارد کارها را پیش می‌برد و خیلی روحانی است چون در سازمان ملل به پرژکتورها دقت نکرده بود اما هاله نور را دیده بود. عیبی هم ندارد. جاشون خالی نباشه.


کلنگ ظریف
بعضی‌ها با ظریف‌کاری راه را درست می‌کنند بعضی‌ها با کلنگ می‌خواهند جاده را صاف کنند که خب نمی‌شود یعنی با کلنگ‌کاری همه چیز ما صاف می‌شود جز جاده ما.


قیچی ظریف
به همین دلیل هشت سال فقط کلنگ زدند اما از قیچی استفاده نکردند و روبان نبریدند چون کار با قیچی ظرافت می‌خواهد اما کار با کلنگ دسته زمخت می‌خواهد فقط.


15 فروردین 1394
روزنامه شرق