جمعه، مرداد ۰۹، ۱۳۹۴

سه‌شنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۹۴

خوشحال | غمگین

فیس‌بوک | توئیتر | اینستاگرام آدم‌ها را خوشحال‌تر از چیزی که هستند نشان می‌دهد و غمگین‌تر از چیزی که هستند می‌کند.

چهارشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۹۴

poorricha

ظهر همه جمع شيم اينجا
شبا تقسيم بشيم چندجا
صبحا كم شيم بشيم منها
ضرب شيم وسط غمها
اينه چهار عمل اصلى
لباسا فيك خنده ها جعلى
خواستم بحثو بكشم به چشات
تا نشدم ضايع جلو فالوئرات
ديشب نوشتم برات يه شعرى
يه شعر سريع مث قهوه فورى
وايبر كردمش همون موقع واسه يه ناشرى
يه ناشر رده بالا اما اسمش بمونه سرى
گفت اگه بدى هفته اى يه مهمونى
توى بساط نشر من مى مونى
حيوونى
"حيوونى چشات سگ داره نگيره منو
اگه گرفت بگيره
شهردارى نبره از پيشم تو رو"
كتابم الان چاپ سى امه
ناشرمم هم تقريبا ديگه شوهرعمه مه
ديدى؟
تو منو نپسنديدى و
تو جمع به من هى مى ر...دى و
از من دل بريدى و
به چى رسيدى و
من
تو رو با اون يكى ديدم و
مدرس رو برعكس دويدم و
دوربرگردون هفت تير پايين پريدم و
يه بسته كمل خريدم و
تو
يه لعنتى پاپتى اى
كه حتا كتابامو هم نخريدى
پورريچ آ اما نيست عين خيالش
اعتباره سالادشيرازيه به خيارش
چون
نفرين به عصرى كه عشق به تگ كشيده
حس من به تو يه هشتگِ نم كشيده
ديگه عاشقى ته كشيده
مث كارگرى كه اتوبان مدرس رو تى كشيده


#poorricha
#پورريچ_آ

دوشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۹۴

و البته که این سطور ربطی به کسی ندارد جز کسی که ربطی بین خودش و این سطور پیدا کند

من کرد نبودم
یا هر مردی که دلش پر است
اما دستش خالی است
و دلش پیش کسی گیر کرده است
دستم پر نبود
نه در مشتم مداد بود نه دست تو
نه مشتم را مشت کرده بودم که فریاد کنم
من مشتم باز شده بود
اما تو نمی‌دیدی
تو زیبا بودی
تو پیش از مردنت زیبا بودی

من مرد نبودم
تا سینه‌ام را سپر تو کنم
سینه‌ام پر از تو بود؟ نبود؟
و هوای آزادی 
هوای تو از سرم نمی‌پرید یا می‌پرید؟
اما حسش هم نبود برای به دست آوردنت فریاد کنم
یا برای از دست ندادنت گلوله بخورم

فیلم که نبود
زندگی بود
و در زندگی واقعی من واقعا دردم می‌آید
تو این را هرگز نفهمیدی
تو پیش از آن مرده بودی


تو را از دست داده‌ام
چون در کنج خانه پنهان شده بودم
و تو چیزی برای پنهان کردن نداشتی
و در خیابان شبیه بادبادک به هوا بلند می‌شدی
و من از تو می‌ترسیدم
تو روزی به من نخ دادی
و من می‌خواستم نخ تو دست من باشد
اما تو بادبادک نبودی که به آسمان بلند شوی
تو عطر آزادی بودی که زود می‌پرد از پوست آدم

خیابان فاصله ما بود
من در خانه مانده بودم
تو در خیابان بودی
و از دست من رفتی
از دست رفتی
و تمام شدی تاریخ شدی تمام تاریخ شدی

همیشه بزدل بوده‌ام
و همیشه صبر کرده‌ام آب‌ها از آسیاب بیفتد
بعد با عینک دودی و کلاه نقاب‌دار
در اماکن عمومی و بی‌خطر
ظاهر می‌شوم
عدل جلوی دوربین عکاسان بین‌المللی و محلی
بعد با حالتی متفکر و دردآلود
سیگار بهمن دود می‌کنم
آه بلند می‌کشم
- تا رزومه شود -
و فریاد کوتاه می‌کشم
- تا مساله نشود -
همه‌چیز را گردن دیگران
و دیگران را گردن خودشان
و خودم را گردن تو می‌اندازم
آدرنالین ترشح می‌کنم و بعد
زیر لب و پنهانی می‌گویم آزادی آزادی

تا نام تو را فراموش کنم
تا فراموش کنم تصویر تو را
تا از خودم تصویر بهتری بسازم

و بعد

با طمانینه به سمت سفارتخانه قدم برمی‌دارم
تا تصویر آخرم را ضمیمه پرونده‌ام کنم


عکس آخرت که ضمیمه پرونده سفارتخانه من است
مخدوش شده
صورتت در عکس از آزادی خسته است
بر عکس من که در همان عکس چشم‌هام از شادی برق می‌زند


و البته جای تو خالی
در عکس‌های ضمیمه پرونده سفارتخانه هستی و
در عکس‌های پرسنلی پاسپورت نیستی


در عکس آخر چشم تو خسته است
و خون تو را در برگرفته
و چشم‌های من را خون گرفته
که دست‌های من در خون فرو رفته
و پرونده سفارتخانه من در خون فرو رفته
و چقدر با زبان شکسته بسته سخت بود به منشی کمپ مهاجرین توضیح بدهم تو در عکست که ضمیمه پرونده سفارتخانه کرده‌ام من را دوست داشته‌ای
و با مردن تو من آسیب شدید روحی خورده‌ام و این آسیب باید یک امتیاز محسوب شود


در عکس آخر شبیه مردنت افتادی
شبیه‌تر از بازی پانتومیم که ادای مردن را در می‌آوردی

از دست دادن تو
از دست دادن یک امتیاز است
پس با اشکی در چشم
تاکید کردم
مستر، درست است که او مرده اما
اما هنوز در قلب من زنده است
و البته این آسیب روحی چیزی از قابلیت‌های من
و چیزی از امتیازهای من نباید کم کند
و من اگر مهر این پرونده را بزنی از حقوق او در مرزهای شما دفاع خواهم کرد
و اگر لازم است
درگوشی به من بگویید
بروم و برای جلسه بعد عکسش را - عکس تو را می‌گویم - روی بدنم تاتو کنم


منشی کمپ مهاجرین زل زده به چشم‌هام
چشم‌های من را خون گرفته
و تمام اقیانوس‌ها و دریاهای جهان خون من را پس می‌زنند
و نفس کشیدن برایم سخت شده
و چشم‌های تو در عکس خوابش می‌آید


مرگ کسب و کار من نیست
مرگ رزومه من است
من معتقد به دورکاری‌ام
می‌گذارم مرگ از من دور شود
کیلومترها دورتر
ترس از من دور شود
کیلومترها دورتر
بعد از راه می‌رسم
با لباس کارم
با پرونده سفارتخانه زیر بغلم
با زمزمه کردن چیزی زیر لب
مثل وردی برای من جادویی، برای تو به قیمت نابودی؛ چیزی شبیه آزادی آزادی
چیزی که نام تو را فراموشم کند


زیر لب می‌گویم آزادی آزادی
تا نام تو را فراموش کنم
تا فراموش کنم تصویر تو را
تا از خودم تصویر بهتری بسازم

شنبه، تیر ۱۳، ۱۳۹۴

واقعا

طرف ميره خواستگارى، دختر كه چايى مياره، ميگه: خيلى ممنون، ما بريم به دور بزنيم بياييم. :) انگار رفته تنبون بخره!
حالا فكر كن واقعا يارو بره يه دور بزنه و چندجا ديگه قيمت كنه و سبك سنگين كنه كه مى ارزه يا نه، بعد برگرده همون جاى اول بگه اون تنبونتون چند بود؟
طرف بخنده و بگه اول اينكه اون تنبون واسه شما گشاد بود، دوم اينكه مشترى اومد بردش!

آگهی املاک 8

: بابت آگهى خونه تماس گرفتم. بى ادبى نباشه، اين كه نوشتيد وسط كريمخان شصت و پنج متره، درسته؟
- بله.
: پس دم كريمخان گرم. شما چه اطلاعات تاريخى عجيبى داريد.

آگهی املاک 7


آگهی املاک 5


آگهی املاک 5

آگهی املاک 4


آگهی املاک 3


فقط مجردها غلط می‌کنند؟

- : درباره‌ی آگهی این خانه حیاط دار زنگ زدم که نوشتید پنجره‌های بزرگی دارد...
- مجردید؟
: شما چی؟
- یعنی چی آقای محترم؟ شما مجردید یا نه؟
: سوال من هم همین است. شما مجردید یا نه؟
- به شما چه ربطی دارد؟
: شما اول پرسیدی من مجردم یا نه.
- خب من برای خانه پرسیدم که شما مجردی یا نه.
: خب من هم برای خانه پرسیدم شما مجردی یا نه.
- ببینید آقای عزیز من خانه را به مجرد نمی‌دهم.
: یعنی می‌گویید برای این‌که خانه را به من اجاره بدهید باید قبلش با شما ازدواج کنم؟
- من قصد ازدواج ندارم آقا.
: من هم از شما درخواست ازدواج نکردم.
- چی؟ همین الان گفتی با هم ازدواج کنیم.
: من فقط می‌خواهم قرار بگذاریم...
- من اصلا با شما قرار نمی‌گذارم.
: من با شما نخواستم قرار بگذارم گفتم قرار بگذاریم خانه را ببینم...
- ببین آقای عزیز شما مجردی فردا معلوم نیست توی این خانه می‌خواهی چه غلطی کنی.
: آهان. یعنی اگر ازدواج کرده باشم و همسرم را بفرستم دنبال نخود سیاه و هر غلطی خواستم بکنم اوکی است؟ فقط مجردها غلط کنند غلط است و غلط متاهل‌ها درست است؟
- اصلا شغل شما چیست؟
: من آچارکشی می‌کنم.
- چی رو؟ کجا؟
: همه‌چی رو. توی روزنامه.
- خیلی بی‌نمکی. هم بی‌نمکی هم روت زیاد است. اصلا دیگه زنگ نزن. اساماس هم نده. وایبر هم شکلک برام نفرست. فهمیدی؟ بوق بوق بوق...
بعضی‌ها موقع آچارکشی بدون خداحافظی گوشی را قطع می‌کنند. 

آگهی املاک 1

 من به شما گفتم خانه‌ای می‌خواهم که پنجره‌های بزرگی داشته باشد و طوری نباشد که آدم مجبور باشد همیشه پرده را بسته نگه دارد. یعنی مشرف نداشته باشد. یعنی طوری نباشد که یکی همه‌اش زل زده باشد توی خانه تو و تو مجبور شوی پرده را بکشی.
- آها. این هم یک خانه ردیف با پنجره‌های گنده که نیازی به پرده نداره.
: استاد ببخشید، ولی پنجره‌ها که رو به دیوار باز می‌شود.
- بهتر. دیگه چی می‌خوای؟ مشرف هم نداری. راحت باش.
: ولی من منظورم این بود که پنجره یا رو به آسمان باز شود یا رو به حیاط.
- شما هم سوسولی ها. :| :( .

یکشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۹۴

مورد عجیب فیس‌بوک ایرانی

مورد عجیب فیس‌بوک ایرانی این است چیزی را که مساله من نیست مساله‌ی من می‌کند و چیزی را که مساله‌ی من است عادی نشان می‌دهد.

مثال:

[من در سیستم فیس‌بوک فکر می‌کنم حتما] باید در مورد ازدواج همجنسگرایان موضع بگیرم تا به‌روز، نوع‌دوست، طرفدار آزادی حقوق بشر و حقوق برابر و ترقی‌خواه جلوم کنم. چون عملا هزینه‌ای هم ندارد.
_ اما این‌که مساله ما چیز دیگری است را مساله ندانم تا عقب‌افتاده جلوه نکنم. یعنی دستاورد اجتماعی و تاریخی و سیاسی قاره‌ای دیگر سر قانونی بودن یا غیرقانونی بودن مساله ازدواج همجنسگرایان را مساله امروز ایران مطرح کنم و انرژی خود را سر اثبات این موضوع و جای خالی آن در اینجا بگذارم. یعنی صرفا از موضوعاتی که جهان از آن عبور کرده بپرم و یک‌دفعه بحثی را پیش بکشم که بحث عمومی نیست. اما همین موضوع را که مساله من مساله‌ای دیگر است مطرح نکنم چون گفتن این‌که مساله عمومی باید شناخته و بررسی شود و حمایت یا همدردی با دایه مهربان‌تر از مادر شدن فرق دارد، بحثی انحرافی است و توش و توان تولید فکر و بحث را از چیزی که باید سرش بحث شود دور می‌کند. این مساله را نباید به زبان آورد چون گوینده را به سخره می‌گیرند که عقب‌افتاده و مخالف آزادی‌های برابر است، چون همه گویندگان نه بر اساس مسیر فکری و ایجاد سوال، که بر اساس مد روز، هر روز درگیر مساله‌ای می‌شوند که صنعت مد فکر و صعنت پرستیژ روشنفکری و در جریان بودند برای‌شان دیکته می‌کند. در حالی که آزادی‌ها و حقوق اولیه فردی هنوز مساله عمومی است خود را کشتن برای موضوعات بعدی فقط انرژی‌سوزی است. مثل این‌که چون من به تانک نمی‌توانم ایراد بگیرم به رنگ تیره آن ایراد بگیرم و بگویم چرا این رنگ آزارنده که حقوق فردی من را ضایع می‌کند رنگ شاد نمی‌زنید. این حرف به معنی بی‌ارزش یا فاقد اعتبار دانستن مسائل قانونی و اجتماعی همجنسگرایان نیست بلکه به این معنی است که این موضوع نه بنا بر اقتضای اجتماعی بحث جامعه شده که نوعی ژست اجتماعی است بی‌آنکه دغدغه فردی باشد.
مثال 2: [من در سیستم فیس‌بوک فکر می‌کنم حتما] باید در مورد ترجمه موضع بگیرم تا کتاب‌خوان، روشنفکر، فهمیده و تیز جلوه کنم. چون عملا هزینه‌ای هم ندارد. _ اما این‌که چرا انتخاب کتاب برای ترجمه - حتا رمان - با دهه‌ها و دوره‌های مختلف تفاوت اعظم دارد مساله ندانم و حتا به بررسی دلایل آن نپردازم. بررسی کتاب‌های منتخب برای ترجمه امروز و جایگاه و تاثیرگذاری آن در جامعه و بررسی آن با دوره‌های مختلف و کارنامه مترجمان قدیمی‌تر حتما مورد تحقیقی خواندنی‌ای خواهد شد. مثال 3: [من در سیستم فیس‌بوک فکر می‌کنم حتما] این‌که مردم کتاب فارسی نمی‌خوانند مساله ما است که به چرخه صنعت نشر صدمه می‌زند و نشان عقب‌افتادگی فرهنگی ما است. چون عملا هزینه‌ای هم ندارد. _ اما این‌که امروزه در داستان فارسی مگر چه چیزی می‌گذرد که نخواندنش ما را عقب می‌اندازد مساله فرعی است که مطرح کردنش ناشران را عصبانی، نویسندگان را ناراحت و مافیاهای رسانه‌ای را آماده حمله می‌کند. پس به مطرح کردنش نمی‌ارزد. مثال 4: [من در سیستم فیس‌بوک فکر می‌کنم حتما] زنده نگه‌داشتن بحث چپ‌ستزی و دفاع یا حمله به چپ با تعریف‌های مختلف آن باید بحث اصلی فیس‌بوک و نشریات چاپی داخلی و تلویزیون‌های فارسی فرنگی و اولویت تولید فکر ما باشد برای همین یا از در حمایت از چپ یا از در حمله به آن وارد می‌شوم. چون عملا هزینه‌ای هم ندارد.
_ اما این‌که عملا چیزی به اسم تولید فکر و اندیشه در نشریات یا کتاب از بین رفته است و حجم زیادی از نشریات ما ریویونویسی و در محضر استادنویسی و انتشار آخرین مصاحبه از آن مرحوم، است، نباید مطرح شود چون این یک مساله عمومی روشنفکری نیست و یارکشی در دعواهای لایکی راحت‌تر از نوشتن مقاله است و این موضوع اصحاب رسانه را آزرده خواهد کرد. یعنی نوشتن مقاله در نقد جامعه و سیاست و بررسی و تحقیق کار پردردسری است اما طرفداری یا رجز خواندن و نفس‌کش‌طبیذن کار ساده‌ای است. مثل هواداری از تیم فوتبال. اما اگر بپرسی حالا به نظرت کدام سیستم بهتر است و سیستم را چطوری بچینیم طرف توی شیپور بدمد و بگوید مزاحم فعالیت مدنی من نشو.

پنجشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۹۴

من اپلیکیشن تو نیستم

آدم‌هایی هستند که آدم‌های دیگر را مثل یک افزونه یا اپلیکیشن در زندگی‌شان نصب می‌کنند؛ این اپ قدرت، این اپ پول، این اپ مهمانی‌رفتن، این اپ پُز دادن، این اپ آشنا داشتن، این اپ مطلب چاپ کردن، این اپ معاشرت با فلان‌نویسنده، این اپ خوشگذرانی با فلان پولدار، این اپ آشنایی با کیارستمی، این اپ ملاقات با خاتمی، این اپ اسپانسر گرفتن برای کار، این اپ آشنایی با فلان ناشر، این اپ جا توی شمال و کردان داشتن، این اپ آشنا واسه بلیط پرواز گرفتن داشتن، این اپ ترقی، این اپ وام، این اپ شت.
این آدم‌ها بعد از این‌که استفاده‌شان از شما تمام شد به این دلیل که فضای زیادی را اشغال کردید شما را ابتدا آن‌اینستال و سپس پاک می‌کنند. یک مدل کثیف این حذف و اضافه این است که به یکی بگویید دوستش دارید یا می‌‌خواهید باهاش ازدواج کنید یا حتا باهاش ازدواج کنید. شما که کارتان تمام شد و اپ بلااستفاده را پاک می‌کنید آن اپ بدبخت حس می‌کند باگ آفرینش است.
اگر به همه چیز به عنوان یک افزونه‌ی کاربردی و منفعت‌طلبانه نگاه می‌کنید، لطفا به اپلیکیشن‌ها نگویید دوست‌شان دارید. اپلیکیشن‌ها آدمند و بعد از شیفت‌دیلیت‌کردن از دست شما و آن ایام که استفاده‌ی ابزاری ازشان کرده‌اید خودشان را می‌آزارند و ذره‌ذره دق ‌می‌کنند. چون می‌دانند آنان به عنوان یک اپ مصرف‌شده دیگر روی هیچ آدمی درست نصب نمی‌شوند و می‌بینند که شما هر چند وقت یک‌بار ویندوزتان را عوض می‌کنید و به‌روز می‌شوید.
.

[نتیجه گپ زدن و همدردی با دوستی که برای بار دوم در زندگی آن‌اینستالش کرده‌اند.]




#من_افزونه_تو_نیستم #من_اپلیکیشن_تو_نیستم


پنجشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۹۴

و فراموشی

مرگ پيش از رسيدنش
ما را مى‌كشد
در خستگى روزى كه به آخر نمى‌رسد

و فراموشى
كارى از دستش بر نمى‌آيد
مرگ
ذره ذره از چشمان تو دست به كار شده است

جمعه، خرداد ۱۵، ۱۳۹۴

شعر اینطوری

چشمهاش طورى بود كه آدم خيال مي‌كرد
طورى نيست اما معلوم بود يك طورى شده است
كه اين طورى مي‌كرد تا من هم يك طورى بشوم
چشمهاش آن طور بود و
خودش اين طور اين طور مي‌كرد

پنجشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۹۴

ترانه مگس

زنبورهای کارگر
همچون زنبورهای کارگر
گل به گل سر می‌زنند
شهد شیرین و اعلا را برمی‌گزینند
از گل‌های صدتومنی چشم می‌پوشند
گل‌های دست‌پرورده را دستچین می‌کنند
به کندو بازمی‌گردند
همچون زنبورهای کارگر

زنبورهای بی‌بیمه
زنبورهای بی‌خانه
زنبورهای بی‌زنبور
زنبورهای تنهای کارگر در میان خیل زنبورهای تنهای کارگر دیگر
زنبورهای بی‌عشق
زنبورهای بی‌بوسه
زنبورهای بی‌لب
زنبورهای نر
زنبورهای بی‌زنبور ماده
زنبورهای بی‌زن
زنبورهای بی‌آلت لذت
زنبورهای اخته

زنبورهای با نیش
نیش‌های اعتراض
که در دفاع از کندو
از نیام بیرون می‌آید
در دفاع از کندو
در دفاع از کندوی عسل
در دفاع از عسل ملکه
نیش می‌زنند
و می‌میرند
زنبورهای  پیش‌مرگ‌شونده
پیش‌مرگه‌های کارگر

زنبورهای کارگر
همچون زنبورهای کارگر
وقتی به کندو بازمی‌گردید
با شهد شیرین دست‌چین‌شده از گل‌های معتبر
به کندوی خورشید نمی‌نگرید؟
به مگس‌های خیابان‌خواب نمی‌نگرید
که همچون ملکه شما وقت زیادی برای کشتن دارند
و با لذت زیر کندوی خورشید آفتاب می‌گیرند

آه ای زنبورهای پیش‌مرگ‌شونده
زنبورهای کم‌شونده
به ترانه این مگس آوازه‌خوان با صدای بلند بخندید
این مگس
مست است از عسل کندوی شما
تا به حال مست کرده‌اید؟
ای زنبورهای کارگر عسل‌ساز
ای زنبورهای عسل بی عسل
ای زنبورهای عسل شیرین ای زنبورهای تلخ

زنبورهای کارگر نمی‌شنوند
گوش‌شان بدهکار ترانه مگسی مست نیست
وز وز بال بال زدنشان دشت را پر کرده
و مگسی که مست کرده باشد و ترانه بخواند چیز چندشی است...

سه‌شنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۹۴

و من جنين بالغى در تهرانم

درون من
مرگ جنينى است كه به بلوغ فكر می‌كند
و من جنين بالغى در تهرانم
كه روزها روده‌ها و اتوبان‌ها به دست و پايم مى‌پيچند
شهر آبستن رنج است
ماماچه دست فرو مى‌كند در رحم خانه
دستم را مى‌گيرد
و مثل هر روز
من را مرده به دنيا مى‌آورد

پنجشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۹۴

لیوان یخ و آسفالت

به یاد خونی که از تو بر آسفالت خیابان ماسید
به سلامتی تو
که مانده بودی بر دست شهر همچون آماس به چرک‌نشسته
لیوان‌های پر از یخ‌مان را سر می‌کشیم

ما ماست‌مان را می‌خوریم
و فراموش کرده‌ایم که ماستخور تو را
چنان چنگ انداخته بودند که درختان سال‌ها به بار ننشستند
و گاوها و گوسفندها گوشت‌شان تلخ شد
و مادران جفت‌جفت جنین مرده در باغچه چال کردند

یه سلامتی تو
به سلامتی خون ماسیده‌ات بر دستان شهر
به سلامتی تو

لیوان‌ها
لیوان‌ها
لیوان‌های پر از یخ
آسفالت
آسفالت
آسفالت‌های پر از خون
ماست
ماست
ماست‌های ایستاده دور میز
با لیوان‌های پر از یخ

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۹۴

شنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۹۴

برویم سیدمهدی آش بخوریم - ۹

بازرگانان آمریکایی آخرش پاشان به ایران باز شد و دلارها به کشور باز می‌گردد و جوانی تو اما در چمدانی که در هواپیمای بیست و زیبایی‌سالگی‌ات جا گذاشتی سر از کدام گمرک کدام فرودگاه کدام کشور جهان درآورده دختر؟ تو هم باز می‌گردی. من از اولش گفته بودم. بازرگانان آمریکایی هم بازگشتند. پدرم از اولش گفته بود. من به پدرم می‌خندیدم تو به من. تو برمی‌گردی جوانی‌ت چی صحرا؟ دلار بیست و هفت تومنی رفت و دلار سه هزار تومنی بازگشته. جوانی تو رفته و تو پیر و خسته با چشم‌هایی خالی از ماجرا برمی‌گردی. حواست هست؟ برنگرد صحرا. همان‌قدر که از ارزش ریال کم شد جوانی و زیبایی تو هم کم شد. همان‌قدر که دلار رفت  بالا تنهایی من هم بزرگتر شد. حواست هست؟ برنگرد. مادر خودش را جلوی آینه همیشه شبیه رفتن تو آرایش می‌کند که وقتی برگشتی احساس غریبی نکنی. اتاقت را هم دست نزده. البته به جای مادر صدام به اتاقت دست زده و با سلیقه بمبی‌اش کمی چیدمان آن را به هم زده. ولی فدای سرت. برنگرد. مادر شبیه بیست و چندسال پیشش است. تو شبیه چندسالگی مادری آبجی؟ صبر کن مادر شاید آخر دلش آمد و دست برداشت از این خانه و خاطره‌هاش. شاید حاضر شد بکند بیاید آن سر دنیا و بعد از این همه سال تو را ببیند. تو را باید همان‌جا ببیند. تو در آن پس‌زمینه برج‌های بلند و آن فست‌فودها و آن نورهای سالن‌های رقص جوان‌تر به نظر می‌رسی. پا نشوی نیایی صحرا. هر طور تصور می‌کنم که چطور بنشانمت پشت میز تحریر جوانی‌ت که از رو شعرهای فروغ برایم بلند بلند می‌خواندی نمی‌شود. به خاطر مادر هم شده، به خاطر خدا هم شده، نیا. من کم کم مادر را راهی می‌کنم. با این حال راستش دکترش گفته سفر به این دور و درازی احتمالا توش و توان بازگشتش را می‌گیرد و باید همان‌جا چمدانش را باز کند. می‌فهمی؟ می‌فهمی وقتی می‌گویم اعتبار تنهایی من روز به روز بیشتر می‌شود یعنی چی؟ یعنی همین. یعنی کارم درآمده صحرا. نمی‌فهمی که. مادر هر روز برات تو اگه قصه بخوای دل پر غصه بخوای همه شهر برات قصه می‌شند می‌خواند. صداش را ضبط کردم و همراه این نامه برایت ایمیل کردم.



قسمتی از داستان بلند «برویم سیدمهدی آش بخوریم»

جمعه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۹۴

بسیار خطرناک

بسیار خطرناک
عصر جمعه را از دسترس اطفال دور نگه دارید.

برویم سیدمهدی آش بخوریم - 8

نه تمام شدن کودکی مشخص است، نه ورود به نوجوانی، نه سر کردن جوانی. هیچ‌کدام در زندگی مشخص نیست، جز یک لحظه. و در آن لحظه است که به صرافت گذر از همه‌ی دوران‌های زندگی و ورود به روزگاری دیگر می‌افتی. می‌فهمی اتفاقی افتاده است که دیگر دنیا شبیه لحظه پیش نیست. انگار ترکی را که روی لیوان می‌افتد درست در لحظه‌ای که ترکی روی لیوان می‌افتد حس کنی. انگار خواب ببینی ماشینی از روبه‌رو به سمتت می‌آید و چشم باز کنی و ببینی در صندلی عقب ماشین خوابت برده است و ماشینی از روبه‌رو دارد به سمتت می‌آید و جیغ دیگران از خواب پرانده باشدت. انگار سوار قطاری سریع‌السیر هستی که از پنجره خط مرزی برای لحظه‌ای از جلوی چشمانت می‌گذرد. نه سر برمی‌گردانی تا به گذشته نگاه کنی، نه دست سایبان می‌کنی تا به آینده چشم بدوزی. فقط به آن لحظه که مرز را دیده‌ای چشم می‌دوزی. لحظه‌ای که از جلوی چشمت گذشته و نمی‌خواهی از دستش بدهی. فقط می‌بینی که از مرز گذشتی و وقتی ببینی از مرز گذشتی می‌فهمی از مرز گذشته‌ای و برگشتی در کار نیست. انگار یهودی شاعرپیشه‌ای که خاکستر معشوقه‌اش را در هوا حس کرده باشد و نتواند به همبندانش در قطار این موضوع را توضیح دهد که به‌زودی خاکسترشان در هوا در ذهن شاعر دیگری که در راه است تبدیل به شعری خواهد شد که هرگز به زبان نخواهد آمد. یک لحظه بیشتر طول نمی‌کشد. آن را حس می‌کنی و زیر لب می‌گویی: «از امروز پیرمردی خواهم زیست.»



قسمتی از داستان بلند «برویم سیدمهدی آش بخوریم»

یکشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۹۴

از هر نظر ____ بی‌ضرر




از هر نظر ____ بی‌ضرر
مجموعه‌طنز سیاسی - اجتماعی که از هر نظر بیضرر تشخیص داده شد جز از نظر
منتشر شد
نشر آمه
دو جلد
این کتاب تقدیم شده به تمام همکاران و دوستانم در همه تحریریه‌ها و مطبوعاتی که در شانزده هفده سال گذشته بوده‌ام.

جمعه، فروردین ۲۸، ۱۳۹۴

در چهار جای اندوه مستقر

بقایای مردی که در خانه جا گذاشته‌ای
در سطرهای نامه‌هات
و لابه‌لای این اساماس‌های لعنتی
و حرف‌هایی که در گوشش زمزمه می‌کردی
دنبال پیامبری می‌گردد
که دست به کار معجزه ببرد
دهان بگشاید
و نام مرد را
چون رازی مگو به زبان بیاورد

نامم را به زبان بیاور
فریاد کن این نام فراموش‌شده را
و چشم  بدوز به قدرت اعجاز ناز کلام سحرانگیزت
که بقایای من را
از چهار قله‌ی چهار کوه در چهار جای اندوه مستقر
به خود فرا می‌خواند

بنگر که چگونه زنده می‌کنی مردی از دست رفته را
از یاد رفته را
که از فراموشی تو
که از فراموشی دیگران
که از فراموشی دنیا
که از فراموشی خود
خودش را جمع می‌کند و به سمت تو سر برمی‌گرداند
با ترنم نام گمراهش به آوای مقدس تو

بنگر که چگونه پیامبران به تماشات نشسته‌اند
و کرنش‌کنان و رقص‌کنان
نامت را در آسمان‌ها سرودی ساخته‌اند
که کبریا را اعتباری دوباره داده است

بنگر من را
و بازی بده نامم را در فاصله‌ی حنجره و زبان و دندان‌هایت
به احترام بازی قدیمی من و موهات
و بازی قایم شدن چشم‌های من در امنیت دست‌هایت
به حرمت نان و نمک بناگوش تو

بازی بده نامم را و نگه‌ام ندار در دورترین جای جهان بر نوک زبانت
معجزه را آغاز کن و نامم را به زبان بیاور
نمی‌بینی که چطور نام من با لب و دهان تو بازی می‌کند؟

پیرزنی باش
که پای برهنه روی مین می‌رود
تا پیدا کند تکه استخوان پسرش را هر کجا که شد
تکه‌های من بر اندوه خانه پاشیده است
و دیگر دارم ایمانم را به کائنات از دست می‌دهم

به خاطر خدا هم شده
معجزه باش لعنتی
کلید بینداز
و چراغ را روشن کن

سه‌شنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۴

مثل شبکه‌های غیراجتماعی و اوتیسم

تو مثل شبکه‌های اجتماعی هستی و با همه گرم می‌گیری
من مثل شبکه‌های غیراجتماعی و اوتیسم سرم به کار خودم گرم است.


#
#
#

یکشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۹۴

دکترشریعتی‌پدیا

علی شریعتی در روستای کاهک، در کویر مزینان، در شهر سبزوار، در شهر مشهد، در خراسان شمالی، خراسان رضوی، خراسان جنوبی، و به طور کلی در سرزمین ایران، به طور کلیتر در منطقه خاورمیانه، حتا در حومه، در دانشگاه سوربن فرانسه، در فرانسه به طور کلی، در زندان قزلقلعه، در ساوتهمپتون، در دمشق و در شش جای دیگر اولین دکتر و به طور کلی تنها دکتر علی شریعتی بود.

دکتر به مثابه دکتر
طبق خاطرات منتشرشده در کتاب «طرحی از یک زندگی» دکتر شریعتی، اولین دکتر بود که از خارج به مزینان برگشت - تا آن موقع دکترها برنمیگشتند - و مردم فکر میکردند دکتر شریعتی واقعا دکتر شده و توقع داشتند حالا که دکتر شریعتی دکتر شده پس باید به درد مردم برسد. شریعتی هم که دید نمیتواند به آن درد مردم برسد تصمیم گرفت به این درد مردم برسد.

دکتر به مثابه درد
بدبختی مردم دردی نداشتند و اگر داشتند خودشان نمیدانستند درد میکند. دکتر شریعتی در نخستین سخنرانیاش گفت ای مردم چشمهاتان چقدر قرمز شده. مردم گفتند آقای دکتر درد هم میکنه؟ و دکتر شریعتی هزارتا سخنرانی کرد که دل مردم را به درد بیاورد، مردم در آخر فهمیدند دلشان درد میکرده اما آنها دستمال را به سرشان بستهاند.

دکتر به مثابه انگشتدرد
برای همین دکتر شریعتی دست گذاشت روی جاهای مختلف مردم و مردم دیدند دکتر شریعتی دست هر جاییشان میگذارد درد میکند بعد مردم دیدند انگشت دکتر شریعتی شاه است و شاه درد میکند برای همین دست به دست هم دادند و انگشتدردشان را خوب کردند و حساب انگشت را گذاشتند کف دستش.

دکتر به مثابه نسخه
دکتر شریعتی هر چند دکتر نبود و دکترا داشت اما معتقد بود دکتر باید نسخه بنویسد. به همین دلیل در تمام کتابهایش برای مردم نسخه نوشت.

دکتر به مثابه درمان

دکتر شریعتی تنها دکتر شریعتی در جهان است که برای جامعه هم درد است و هم درمان و هم برانکارد و هم بستری و هم اتاق عمل و هم اتاق ریکاوری و هم ترخیص.

ستون پوری‌پدیا | روزنامه شرق
۱۶ فروردین ۹۴

ظریف‌کاری

سال گذشته آمبولانس ما را چندبار آمبولانس‌لازم کرد. قبل از این‌که نعش‌کش‌لازم شویم آمبولانس را می‌فرستیم همچون باقی ستون‌هایی که داشتیم قاطی باقالی‌ها تا مسوولیتش به گردن ما نیفتد. به جای آمبولانس امسال پوری‌پدیا داریم. پوری‌پدیا مهمترین دانشنامه جهان است که دانشنامه‌های ویکی‌پدیا، ایرانیکا، بریتانیکا، افرون و بروک‌هاوس، دایره‌المعارف ستون پنجم، قاموس‌الاعلام، کتاب کوچه، کشاف اصطلاحات الفنون و العلوم از روی آن ساخته شده اما به صورت مرامی ما تا الان به این موضوع اشاره نکرده بودیم و از آن‌ها هم شکایتی نکردیم چون به هر حال ما از همه کاملتریم و از فردا همه به ما استناد می‌کنند.




ظریف‌کاری چیست؟
مخالف زمخت‌کاری. ظریف‌کاری یا نازک‌کاری هنری است که با چوب و روی چوب انجام می‌شود. تخته نرد ساخته‌شده از ریشه گردو در کردستان و تخته نرد خاتم‌کاری شده در اصفهان از نمونه‌های شاخص نازک‌کاری هستند. در سیاست نیز استاد ظریف‌کار شعبان استخوان از ظریف‌کاران معروف است که هم با چوب کار می‌کرد هم با چماق هم با اجسام سخت دیگر. گفته شده چماقی که استاد شعبان استخوان در دست می‌گرفت ظریف‌ترین نقش و نگار تاریخ هنر جهان را بر خود داشت و قمه‌ای که استفاده می‌کرد دسته‌ای ظریف‌کاری‌شده بود.


ریشه تاریخی ظریف‌کاری
با پنبه سر بریدن. من را با چی می‌زنی؟ با دُمب نرم و نازکم (توجه می‌کنید که به هر حال می‌زند.)


جواد ظریف کیست؟
جواد ظریف بهترین راننده فرمول یک و فرمول پنج به‌علاوه یک جهان است که چهارتا شوماخر درون خود دارد. ظرافت ظریف به حدی است که باید خیلی ظریف از لای دلواپسان لایی بکشد و خیلی ظریف تندروهای منطقه و مخالف اصلی مذاکرات اسرائیل و عربستان را دور بزند و خیلی ظریف با جان کری راه بیاید که توش حرف درنیاید و خیلی ظریف برود ته چاهی که دیگران کندند و از ته چاهی که دیگران کندند سنگ بزرگی را که دیگران انداختند ته چاهی که دیگران کندند دربیاورد و به روی خودش هم نیاورد و چاه‌کن همیشه ته چاه است و در همه این ظریف‌کاری‌ها باید حواسش هم باشد که از چاله نیفتد توی چاه چون بعضی از رسانه‌های داخلی چو ببینند که کاملابینا و چاه است تا نزنند چشم بینا را در بیاورند و نابیناش نکنند راحت نمی‌شوند تا بعد بگویند چو دیدی نابینا و چاه است اگر تیتر تند نزنی گناه است و بعد هم طرف را بیندازند توی چاه.


آیا آقای دکتر محمود احمدی‌نژاد ظریف‌کار بود؟
بله. منتها مشکل دکتر این بود که نه ظریف بود نه روحانی اما می‌گفت خیلی ظریف است و دارد کارها را پیش می‌برد و خیلی روحانی است چون در سازمان ملل به پرژکتورها دقت نکرده بود اما هاله نور را دیده بود. عیبی هم ندارد. جاشون خالی نباشه.


کلنگ ظریف
بعضی‌ها با ظریف‌کاری راه را درست می‌کنند بعضی‌ها با کلنگ می‌خواهند جاده را صاف کنند که خب نمی‌شود یعنی با کلنگ‌کاری همه چیز ما صاف می‌شود جز جاده ما.


قیچی ظریف
به همین دلیل هشت سال فقط کلنگ زدند اما از قیچی استفاده نکردند و روبان نبریدند چون کار با قیچی ظرافت می‌خواهد اما کار با کلنگ دسته زمخت می‌خواهد فقط.


15 فروردین 1394
روزنامه شرق

یکشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۹۴

زیر دست‌مان باز بگزاریم؟

کاری ندارد، سایت لغتنامه‌ی دهخدا یا واژه‌یاب را همیشه زیر دست‌مان باز بگزاریم... (یه دقه صبر کنید برم سایت لغتنامه دهخدا. بنویسم "گزاشتن" ببینم معنی‌ش چی می‌شه... خب گزاشتن یعنی به جا آوردن یا ادا کردن مثل سپاسگزاری. از اون طرف گذاشتن معنی قرار دادن، نهادن، وضع کردن و هشتن می‌ده.  خب ما می‌تونیم یه چیزی رو زیر دست‌مون قرار بدهیم نمی‌تونیم چیزی رو زیر دست‌مون به جا بیاریم. پس زیر دست باز بگزاریم غلطه و صفحه سایت را زیر دست‌مان باز می‌گذاریم و نمی‌توانیم باز بگزاریم.) تا غلط ننویسم.


ادبیات تطبیقی ما و ایرج جنتی عطایی

اون همیشه آن‌لاین برای من دیگه نیستی
نگو کانکتی به عشقت آخه لایکات می‌گه نیستی


[ادبیات تطبیقی ما و ایرج جنتی عطایی]

پنجشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۹۴

دستور زبان تو؛ نقطه

یکی از دلایلی که به تو اصرار می‌کنم از نقطه در متن استفاده کنی این است که کم‌کم یاد بگیری چاره‌ای نداریم بعضی چیزها و بعضی حرف‌ها را تمام کنیم، خوب و بدش هم فرقی ندارد، تا بتوانیم حرف تازه‌ای بیاغازیم.


دستور زبان تو

جمعه، اسفند ۲۹، ۱۳۹۳

عیدمبارکی - عیددیدنی



من عیدها به فامیل سر نمی‌زنم. فامیل هم به من سر نمی‌نزد. در فامیل ما رسم نیست به هم سر بزنند، دریبل می‌کنند. البته عموم این‌ها تکل از پشت می‌کنند.

عیدمبارکی 94 - 5



یک‌طوری خانه‌تکانی کردیم که بی‌بی‌سی به نقل از سازمان زلزله‌نگاری جهانی گفت وسط تهرون زلزله هشت ریشتر آمده. بعد با استفاده از گوگل‌مپ منطقه زلزله را نشان داد پشت بام ما بود که من داشتم بالا پشت بام قالی می‌تکاندم.

عیدمبارکی 94 - 4



خانه‌ام واقعا فرقی با دشت و دمن ندارد.
فردا بخواهم جابه‌جا شوم محیط زیست به جرم از بین بردن جنگل و مراتع ازم شکایت می‌کند.

عیدمبارکی 94 - 3



عزیزی که آمده بود برای کمک این‌قدر وسواس داشت و همه‌چیز را می‌سابید که یک‌لحظه به خودم آمدم دیدم من را شسته دارد پهن می‌کند رو طناب.

عیدمبارکی 94 - 2



یک‌طوری خانه‌تکانی کردم که دیگر نه تنها توی خانه، که از سر تخت‌طاووس باید کفش‌هاتان را در بیاورید.

عیدمبارکی 94



مردم ماشین می‌شورند بارون می‌آید. ما دوتا قالی شستیم پهن کردیم توی حیاط روی نرده عین اون قدیم‌ها که کیف دنیا را کنیم و رنگ قالی توی حیاط و بین گل‌ها قشنگ شود، الان چیز شد توش. هم توی قالی هم توی احساسات هم توی اعصاب ما.

ستینگ

یکی رفته پای کامپیوتر الهی و تنظیمات فصول را به هم ریخته. 
لطفا بروید در ستینگ طبیعت و برف و باران خفن را در فاصله دی تا آخر اسفند تنظیم کنید. سپس در گزینه بهار شکوفه و نم باران و چهچه بلبل و این قرتی‌بازی‌ها را انتخاب کنید.
بعد سیو کنید و دنیا را ری‌استارت کنید.

پنجشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۹۳

بیکاران عزیز :|

امسال هم مثل هر سال بیکاران را سر کار گذاشته بودند. امیدوارم سال بعد توی کارشان نگذارند.

چهارشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۹۳

رابطه لایکی


: بابایی شما وقتی جوون بودی برای آینده من چی کار می‌کردی؟
- لایک می‌کردم بابا. شِر می‌کردم. تگ می‌کردم.
: بابایی واقعا همون حسی که شما به مصدق‌اینا داری، من هم به شما دارم.
- دورت بگردم. ممنونم.
: بابایی واقعا این درسته که لایک‌هایی که شما توی اینترنت زدی قدرت‌های جهان را به زانو درآورد؟ و باعث ارزونی در کشور شد؟ و سیاستمدارها رو مجبور کرد رفتارشون رو عوض کنند؟ و همون لایک‌ها باعث شد تساوی اجتماعی و عدالت در کشور حکمفرما بشه؟
- بله بابا. من توی مهم‌ترین صفحه طرفداران و مخالفان چیزهای مختلف عضو بودم. یادمه ما صدهزارتا لایک زدیم به صفحه با دزدی در کشور مخالفیم. بعد فرداش همه دزدها رو توی کشور گرفتند و دیگه هیشکی دزدی نکرد. این تاثیر لایک ما بود بابا. همه می‌ترسیدند. یک روز من خودم لایکم رو از صفحه هوادارن رییس‌جمهورمون که اسمش سدممد خاتمی بود برداشتم کلا محبوبیت خاتمی از بین رفت. جاش رفتم لایک زدم به صفحه کامران و هومن، کامران و هومن اون سال توی انتخابات ریاست جمهوری رای آوردند و اول شدند منتها چون کرسی ریاست جمهوری ایران نیمکت نیست و روش فقط یک نفر می‌تونه بشینه نشد که بشه کامران و هومن رییس‌جمهور بشن و جاش امیر تتلو رفت توی پرسپولیس بازی کرد و پرسپولیس رفت جام جهانی. و همه این‌ها تاثیر لایک ما بود. اصلا خود تو. فکر کردی چطوری به دنیا اومدی؟ من اولین بار مادرت رو لایک کردم توی اینترنت. دفعه بعد که کانکت شدم متوجه شدم تو توی راهی.
: دورت بگردم بابایی. بعد چطوری شد که از مامان طلاق گرفتی؟
- هیچی دیگه. مادرت رفت صفحه ممدرضا گلزار رو لایک کرد. در حالی که ما فقط سر لایک صفحه بهرام رادان و مهناز افشار به توافق رسیده بودیم. من عضو صفحه طرفداران افشار بودم و مادرت عضو صفحه طرفداران رادان. تا اینجا اوکی بود. هر کسی یک لایک داشت که می‌تونه خرجش کنه. ولی مادرت گلزار رو هم لایک کرد و دولایکه شد. می‌دونی که توی فوتبال دوکارته یعنی اخراج. اینترنت هم مثل فوتبال قوانین خودش رو داره و مساله مرگ و زندگی ما به اون بسته است.
: بابایی گلم. پس خودت چرا صفحه عکس خصوصی هنرمندان رو لایک کردی؟
- اصلا این طور نیست.
: چرا بابا. خودم دیدم عکس اون بازیگره که شلوارک قرمز خال خال سفید و بغل استخر نشسته داره خربزه می‌خوره لایک کردی.
- نه. اون یه مساله اجتماعی‌یه. من این‌طوری اعتراضم رو به عدم پذیرش جامعه و شکستن عرف جامعه نشون دادم. لایک من یک لایک اعتراضی بود. یعنی به قول تیتر روزنامه کیهان در بیست سال پیش من با حمایت کردن مخالفتم رو نشون دادم.
: اوه. پس لایک شما بر پایه‌های نظریات روانکاوی و جامعه‌شناسی استوار بوده همیشه؟
- بله. بهتره کتاب "جُستارهایی در لایک‌شناسی موضعی، پیش و پس از مساله دیس‌لایک" اثر نیما دهقانی رو بخوونی. همچنین کتاب "نسبت ما و فالوئرهای‌مان و نسبت ما و کسانی که فالو می‌کنیم" اثر استاد شراگیم رو حتما مطالعه کنی. در ضمن کتاب شش جلدی "مساله شِر کردن؛ آیا انسان با هر شِر کردنی خودش را شِر می‌کند؟" اثر استاد محمود فرجامی را هم ببینی. یا استاد کیومرث مرزبان کتابی دارند با عنوان "عزیز جان و جان عزیز؛ گمانه‌زنی درباره روش‌های کشف مخاطب خاص در استاتوس دیگران" که بسیار خواندنی است. یا حتا امین بزرگیان کتابی دارد به نام "استاتوس و استرس استاتیک"  که در نقد این کتاب استاد الف کاف گاف لام نون کتاب "کدام استاتوس بهتر است و چرا؟" و استاد قاف ناف پاف کتاب "راستی‌آزمایی استاتوس‌ها؛ چپ‌آزمایی استاتوس‌نویس‌ها" را منتشر کردند. استاد شاگردپروریان نیز با انتشار یک کامنت سه هزار کلمه‌ای توانست با برهم زدن قواعد کلاسیک هویت استاتوسی کلام را در کامنت احیا کند. تازه حتما کتاب "من فالوئرم را فالو می‌کنم پس هستم؛ بحث اخلاقیات و تگ کردن و منشن کردن در جهان امروز" حسین نوروزی هم را که باید بخوانی. یا پوریا عالمی کتاب "سبک‌شناسی تک‌لایک؛ راه‌های کشف نیمه گمشده" را منتشر کرد. همچنین...
: بابایی...
- جان بابا؟
: خودت چی کار کردی؟
- من؟ من لایک می‌کردم دیگر بابا. لایک می‌کردم، آن‌لایک می‌کردم. خلاصه من یک لایکر حرفه‌ای بودم. الان اسمم در صفحه شصت میلیون لایکری که تاریخ را با لایک‌شان شِر کردند ثبت شده.
: بابا.
- جانم؟
: وقتی اینترنت قطع می‌شد چی کار می‌کردید؟
- چی؟ پسرم؟ هرگز این حرف رو نزن. اینترنت هیچ وقت قطع نمی‌شه. توی اون مدرسه چی پس یادتون می‌دن؟ تو هر جای این خونه می‌تونی حضور اینترنت رو حس کنی. چطوری به اینترنت اعتقاد نداری؟ بی‌شعور احمق. حیف پولی که خرج تو کردم.
: بابا.
- بله؟
: قبل از اینترنت شما چی را لایک می‌کردید؟
- ما اصلا قبل از اینترنت وجود نداشتیم. ما در ظلمت بودیم. برای همین پدران ما اشتباهات زیادی کردند چون در جامعه تاثیر مستقیم داشتند. می‌فهمی؟ از وقتی که ما وارد فیس‌بوک شدیم دیگر اشتباهی در جامعه نکردیم و جامعه هم هزینه اشتباهات ما را نداد چون ما فوق فوقش لایک اشتباه می‌زدیم. اگر هم قضیه تابلو می‌شد و معلوم می‌شد اشتباهی لایک زدیم و حمایت کردیم، می‌رفتیم لایک‌مان را برمی‌داشتیم. فهمیدی یا نه؟
: بله. آیا شما من را لایک داری؟
- بله عزیزم. من خیلی لایکت دارم.
: پس من با اجازه شما را شِر می‌کنم.
- دورت بگردم. من همیشه برات کامنت می‌ذارم.
: من شارژ آی‌پدم داره تموم می‌شه. برم بزنم به شارژ؟
- برو پسر عزیزم.
: تا من برم و برگردم می‌شه یک سوال کنم؟ چرا شما معلم من رو لایک هی لایک می‌کنی؟
- چیزه بابا... چیزه... این‌طوری خانم معلم‌تون می‌فهمه من پیگیر تو هستم. و مجبوره توجه بیشتری به تو سر کلاس کنه. چون می‌دونه اگه تو از نحوه تدریس و برخوردش با بچه‌ها راضی نباشی، ما والدین دیگه لایکش نمی‌کنیم.
: یعنی واقعا بین شما و خانوم معلم ما مسیج خصوصی شکل نگرفته؟
- این چه حرفی‌یه می‌زنی؟ اگر هم مسیجی بوده به خاطر خود توئه.
: شارژم داره تموم می‌شه بابایی... ولی خواستم بدونی نصف باباهای بچه‌های کلاس نگران بچه‌هاشون هستند و تنها راه پیگیری رو از طریق لایک معلم‌مون می‌دونند... باورت نمی‌شه برو مچوآل فرندهات رو ببین...
- راست می‌گی بابا؟ البته موضوع مهمی نیست. مهم اینه که تو لایک‌هات رو توی کلاس و جامعه از دست ندی... وگرنه چیز دیگه‌ای نیست... مطمئن باش... هیچ مسیج خصوصی‌ای نبوده.
: seen now.
- بابایی... با تو هستم...
: seen now.
- بابایی... رفتی؟
: seen now.
- اگر رفتی چرا می‌زنه  seen now؟ به من اطمینان نداری بابا؟ قهری؟ می‌خوای شِرت کنم فرندهات زیاد شه؟ هان؟ شِرت کنم دوست می‌شی باهام؟
: seen now.
- بابایی قهر نکن. اشتباه کردم. یک چیزی بگو
: دیس‌لایک بابا... تو دیگه واسه من دیس‌لایکی. الان هم بلاکت می‌کنم. هم تو رو، هم همه معلم‌های همه این چندسالم رو. هم کل کادر آموزشی مدرسه‌مون رو که دیگه نبینم لایک‌شون می‌کنی. همه رو لایک می‌کنی جز من که پسرتم. خاک بر سر من. دیس‌لایک بابا. آن‌فرندت می‌کنم بعد بلاکت می‌کنم بابا. مطمئن باش.